X
تبلیغات
در آستان بلوغ
در آستان بلوغ
ویرایش پنجم از کتاب "در آستان بلوغ" در 319 صفحه، با من تماس بگیرید. 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
چه خوشبخت‌اند 

آنان که دوستت دارند،

آنان که دوست‌شان داری.


برچسب‌ها: شعر
[ چهارشنبه 20 فروردین1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]

خیلی هم پیر نبود: شاید 55 یا 60 سال، زندگی پیرش کرده‌بود. خانه‌نشین بود به تیمار همسر بیمارش. میهمان‌ها که رفتند چرخی در خانه زد، میوه‌ها را جمع کرد و روی میز آشپزخانه گذاشت، بشقاب‌ها را شست و بر آب‌چکان چید، کتری را آب ریخت و شعله‌ی اجاق‌گاز را کم کرد، به اتاق سمیرا رفت و شاید دستی محبّت‌آمیز بر سرش کشید، مدارک شناسایی و بانکی‌اش را به او سپرد، از اتاق که بیرون‌ آمد چشم‌ به جوادش گَرداند، چند شب پیش با هم بگو-مگویی هم کرده‌بودند امّا خب این چیزی نبود که میانه‌ی پدرُ پسری‌شان را خراب کُند، شاید همان شب کمی دلگیر شده‌بود و دیگر هیچ -باباها همیشه این‌جورند- نگاهی دوباره به همه‌ی خانه گرداند، چراغ‌های اضافه را خاموش و صدای تله‌ویزیون را کم کرد، نگاهی به همسر بیمارش که خوابُ بیدار بود انداخت، موزی از ظرفِ میوه‌ی روز میزِ آشپزخانه برداشت، به طرفِ درب آپارتمان که می‌رفت زیرِ لب گفت «می‌رم بیرون قدم بزنم»، اگر سیگاری بود شاید می‌رفت که سیگاری بکشد و هوایی تازه کُند. ساعت از 8 گذشته‌بود...

راهِ بامِ خانه‌ی چهارطبقه از بالاترین طبقه‌ی ساختمان نزدیک‌تر از کوچه و خیابان بود. با طمأنینه پله‌ها را از زیرِ پا گذراند. هوای سرِشبِ اواسطِ اسفندماه دیگر چندان سرد نبود. چند گامِ دیگر برداشت. قطعه‌ای از موز را چشید، مثلِ قطعه‌ای از زندگی. رسیده‌اش، به‌هنگامش، خنکش خیلی هم می‌چسبد و زیر دندان مزّه می‌کُند، امّا ترشیدهُ گرمُ نابه‌هنگام که باشد دیگر لطفی ندارد، موز را می‌گویم، زندگی که جای خود دارد. در خانه‌ی همسایه‌ها امّا زندگی جریان داشت و شاید مثلِ همان تکّه‌ی موز که حالا دیگر بلعیده بودش در دهانِ‌شان طعمُ عطرِ خوشی هم برجای می‌گذاشت، امّا اگر آدم کامَش تلخ بود چطور؟ بالاخره شاید آدم این حق را داشته‌باشد که یک وقتی بگوید «متشکرم، موز صرف شد» یا «میل ندارم!».

...پوستِ موز را روی باقیمانده‌ی آن کشید و کنارِ کلاهُ عینک، روی لبه‌ی بام گذاشت. قدمی برداشت. خیالش بابتِ بچّه‌ها راحت بود، از آبُ گِل درآمده‌بودند. چرخِ خانواده می‌چرخید به مستمریِ بازنشستگی و خُرده‌درآمدی دیگر، بیماری همسرش چیزی نبود که امیدی به بهبودِ آن باشد و بهتر نمی‌شد، خیالش راحت بود. بدی نکرده‌بود، بدی نگفته‌بود، بدی نخواسته‌بود، حسادتی نورزیده‌بود، نامهربانی نکرده‌بود، دلی را نشکسته‌بود، هیچ جایی را آلوده نکرده‌بود، لبخندِ ملایمی بر لب داشت، آرام بودُ شکیبا، همیشه... همیشه... دلش سبُک شده‌بود و سبک‌بال...

شهادت به آنکه بوده‌استُ خواهدبود،

شهادت به رسالت،

شهادت به ولایت،

شهادت که همه به‌سوی او بازخواهم‌گشت،

و شکوهِ عدالت را به انتظار خواهم‌نشست...

که روز وصل نزدیک‌ست و خفتن در آغوش خدا.

 

...زمین سفت نبود، هوا سرد نبود، آفتاب به‌سرعت دمید، نور چشمانش را زد، صدای آب می‌آمد، سمیرای بابا... روی مامان رو بپوشون، خوابش می‌آمد و پلک‌هایش سنگین شده‌بود، جواد بابا ساعت چنده؟ ...آه!


برچسب‌ها: داستانک
[ پنجشنبه 22 اسفند1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]

دخترکم معصومانه پرسید: بابا! روز تو کِی هست؟

با بی‌حوصلگی گفتم:  روزِ سگ!

برق شیطنت در چشم‌هاش درخشید و پرسید: روزِ سگ کِی هست؟

گفتم: فردای روز زن! چون هرکی کادو خریده باید برای ناچیز بودنش جواب پس بده و هرکی نخریده برای کوتاهی در خرید کادو!

هشتم مارس روز جهانی زن مبارک!


برچسب‌ها: داستانک
[ شنبه 17 اسفند1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]

گیرم که چهارشنبه چهاردهم ماه باشد، با این هوای بسیار لطیف و آدم به غزل‌خوانیّ چهچهه افتاده‌باشد اما این ربطی به حرفی که می‌خواهم بزنم ندارد.

مدتی هست دارم فکر می‌کنم به قسمت دوّمی برای بغض‌های نهفته. انگار روزهای آخرِ اسفند که می‌شود خر مغز آدم را گاز می‌گیرد برای نوشتن! که قسمتِ اوّل را هم سه سال پیش در همین روزها شروع کردم. به کمک احتیاج دارم، کمکِ کسی که به مسایلِ سیاسیِ کردستان مسلط باشد، کسی که نزدیکم باشد یا نزدیکش باشم، کسی که هم‌راهم باشد و هم‌پایم، کسی که دلُ دامنش، هردو سوخته‌ باشد، کسی که کُردی بداند و کُردی بیاندیشد، کسی که نامش گزینگِ قاضی باشد شاید!


برچسب‌ها: بغض‌های نهفته
[ چهارشنبه 14 اسفند1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]
نفس باد صبا آفت جان خواهدشد

عید می‌آید و اجناس گران خواهدشد

همسرت چند ورق لیست به تو خواهدداد

کل اعضای وجودت نگران خواهدشد

می‌زنی ساز مخالف دو-سه روزی اما

عاقبت هرچه که او گفت همان خواهدشد

پول را با علف خرس یکی می‌دانند

فکد کردید که منطق سرشان خواهدشد؟

کل عیدی و حقوقت به شبی خواهدرفت

بر سر جیب بغل فاتحه‌خوان باید شد


به نقل از یک SMS رسیده


برچسب‌ها: SMS
[ پنجشنبه 8 اسفند1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]

می‌گوید: صبح‌تون به‌خیر جناب مهندس، روزتان مبارک

می‌گویم: صبح تو هم بخير عاشقانه‌ترين غزل

می‌گویم: مهندس شماييد بانو كه از هندسه من آگاهيد،

شما كه چند و چون مرا ميشناسيد،

شما كه به سحر سرانگشتي دل و ديده مي‌گردانيد.

نه! مهندس من نيستم،

مهندس شماييد،

هر روز روز شماست بانو.


روز مهندس رو به همه‌ی همکاران عزیزم تبریک و خدا قوت عرض می‌کنم.


برچسب‌ها: شعر, بانو
[ دوشنبه 5 اسفند1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]
ظاهرا در باب توافق‌نامه‌ی ژنو حرف‌های زیادی هست. راسته که میگن سیاست بوی جوراب میده وقتی جزئیات موضوع محرمانه میشه و حرف‌های ضد و نقیضی به گوش می‌رسه! 

فایل متنی (pdf: 1.1 Mb) در این‌جا و فایل صوتی (mp3: 18 Mb) در این‌جا



برچسب‌ها: سیاست‌ورزی
[ چهارشنبه 30 بهمن1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]

این مقاله را سالیانی پیش برای چاپ در یك نشریه محلّی در محلّه‌ی شهرك غرب و سعادت‌آباد به مناسبت 28 بهمن، صدمین سال تولد صادق هدایت نوشتم.

صادق هدایت

اگر مرزهای مفهوم ذهنی خود را از محله كمی پس برانیم، با اندكی اغماض می‌توان گفت: ”صد سال از تولد مردی می‌گذرد كه زیاد می‌دانست“، ”صادق هدایت“ نویسنده تأثیر گذار، حدود صد سال پیش در محله ما متولد شد. درباره هدایت زیاد گفته و نوشته‌اند اما آیا هنوز حرف‌هایی برای گفتن مانده‌است؟ هر‌چند حتی اگر تا این اندازه درباره او ننوشته‌بودند هم نمی‌خواستم درباره خود او بنویسم! چراكه آنچه از تیپ شخصیتی و سیره او به ما رسیده‌اینست كه خودش هم اساسا اهل مرید پروری نبوده و حتی با قاطعیت قبل از هر چیز به دنبال نفی خود بوده‌است. آدمی كه در تمامی سال‌های زندگیش هیچ اتفاق خاص قابل ارائه‌ای را نمی‌یابد و نوشته‌هایش (یا به‌قول خود هدایت پرت‌وپلاها و مزخرفاتش را) قبل از مرگ خود خواسته دور می‌ریزد، قطعا نه به دنبال شكسته نفسی (یا به قول جلال آل احمد پیدا كردن مشتری) بلكه دنبال برداشتن آخرین مرزها، سدها و بت‌هایی است كه محصورش كرده‌اند. دیوارهایی كه به‌قول راجر واترز (اگر به مرثیه ”دیوار“ او دل بسپاریم) جامعه و ما به دور خود می‌چینیم! و اساسا خودِ بودن ما آخرین مرزی است كه وجود دارد كمااینكه حافظ هم می‌گوید: ”حافظ تو خود حجاب خودی، از میان برخیز“ نف‍سِ بودن ما نیازی است كه به آنچه هست داریم و این خود تایید چیزیست كه هست! و صادق شكفت، از خودش بیرون زد و دوباره متولد شد.

صادق هدایت، هدایتی كه زیاد می‌دانست، بیش از اندازه‌های خود و جو‍ تاریخی و جغرافیایی‌اش، اگر به مرگ طبیعی می‌مُرد من بیشتر تعجب می‌كردم كه چطور آدمی با این اندازه‌ بلندی اندیشه و وسعت روح توانست دوام بیاورد و سر خودش را نخورد!
از اصلِ حرف دور افتادم، می‌خواستم بگویم اولاً ایرانیان فهیم و با فرهنگ، بزرگان خود را به دور از هر های‌وهوی گذرا، ارزش‌گذاری و شناسایی كرده و قدر خواهند شناخت و ثانیاً هستند در میان ما آدم‌هایی كه چه با حجب و آرام منتظر گوش‌های شنوایی هستند كه به آنها دل بدهند، پس بیایید از هم‌اینك برای سال آینده، بیست‌وهشتم بهمن‌ماه سال هزاروسیصدوهشتادویك، انسانی را پاس بداریم كه بزرگتر از اندازه‌های خود و جامعه‌اش بود و با این كار نعمت بزرگانی كه در میان ما هستند را قدر بدانیم.

احمد كریمی


برچسب‌ها: ده سال پیش
[ دوشنبه 28 بهمن1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]


به‌همه‌ي دل‌هاي عاشق: روز والنتين


باريكه‌هايِ روزنامه را

با هزار شوق،

مفتول‌هايِ فلزي را

با هزار شرم

برهم مي‌پيچم.

سرخي را از لب‌هايِ سرخت

و سبزي را از رؤيايِ سبزت

وام مي‌گيرم.

رُزهايِ كاغذي را

- با عشق، با اخلاص-

به تو تقديم مي‌كنم؛

تويي كه بي‌چيزيم با تو

بر همه‌يِ چيزهايِ دنيا

لبخند مي‌زند.

دوستت‌دارم!

بهمنِ هشتادُ يك


برچسب‌ها: شعر
[ شنبه 26 بهمن1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]

دلم گرفت،

       آسمان بارید.

جای تو در این شهر خالی‌ست،

       آسمان هنوز می‌بارد،

       دلم هنوز برای تو تنگ‌ست

                               محبوبم.


برچسب‌ها: شعر
[ پنجشنبه 17 بهمن1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]
قصد نوشتن نداشتم. به قهوه‌خانه رفتم خبر دعوت به شادمانگی در برف را خواندم، یاد شعری افتادم از محمدعلی افراشته به‌نام "برف اغنیا، برف فقرا" که سال‌ها پیش خوانده بودمش، دلم خواست که برای نازبانو بنویسم، که در جست‌جو به مطلب جالبی در مورد برف و سرما در شعر فارسی رسیدم و دلم نیامد که در لذتم شریک نباشند همه‌ی آقایان و خانم‌ها، دوستان و عزیزان. شادی قرین جان‌تان.

این پست را تقدیم می‌کنم به مینای عزیزمان که می‌دانم لذت چای پشت پنجره را می‌داند و بعید نیست که امروز بساط آش را برپا کرده‌باشد...

برف اغنیا

توی این برف چه خوب است شکار، آی گفتی!

گردش اندر ده ما، اونور غار، آی گفتی!

ران آهویی و سیخی و کباب و دم و دود

اسکی و ویسکی و آجیل آچار، آی گفتی!

ویسکی و کتلت و کنیاک فراوان خوردن

یله دادن به سر و سینه یار، آی گفتی

به به ای برف، چه خوبی، چه ملوسی، ماهی

زینت محفل مایی تو، ببار، آی گفتی!


برف فقرا

توی این برف چه خوب است الو، آی گفتی!

یک بغل، نصف بغل، هیزم مو، آی گفتی

زیر یک سقف، ولو بی در و پیکر، جایی

تا در این برف نباشیم ولو، آی گفتی!

مشت مالی سر حمامی و بعدش کرسی

یک شب اندر همه عمر ولو، آی گفتی!


و سرانجام پیام شاعر

صد نفر برهنه و گرسنه، غارت گشته

سه نفر گرم به یغما و چپو، آی گفتی!

زحمت کار زما، راحتی از آن حشرات

کشت از ما و از آن عده درو، آی گفتی

مادری زاده مرا مثل تو، ای خفته به ناز

میرسد نوبت ما، غره مشو، آی گفتی!

وه چه غولی، چه مهیبی، چه بلایی ای برف

قاتل رنجبرانی تو، برو، آی گفتی!


برچسب‌ها: وب‌گردی
[ سه شنبه 15 بهمن1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]

دخترکوچولوی شیرین‌زبان نشسته به آراستنِ خود، پدر از بیرونِ کادر می‌گوید: خوبه دیگه. دختر معصومانه رو به سوی دیگرِ کادر می‌گوید: حرف میزنه! و با چشمانش مامان را دنبال می‌کند تا مفرّی بیابد. مادر از همان بیرون کادر یک کلام می‌گوید: بگو به من چی‌کار داری؟! غولِ کوچولوی شیرین‌زبان از چراغ بیرون می‌جهد و تکرار می‌کند که: به من چی‌کار داری؟ من کارم! (کار دارم) و پدر که عذر می‌خواهد: بله، ببخشید. متوجّه نشدم. و تکرار این دو دیالوگِ آخر و من که می‌اندیشم این نشانه‌ی چی‌ست: اقتدار برباد رفته‌ی پدر؟ بی‌توجهی مادر؟ فرزندسالاری؟ دموکراسی؟ آموزش ادبِ اجتماعی؟ یا روش‌های تربیتی غلطی که نتیجه‌ای جز نسلِ طلب‌کارِ امروز ندارد؟ نسلی که فقط می‌خواهد داشته‌باشد، امّا حالِ هیچ تلاشی برای بدست‌آوردن را ندارد؛ نسلی که بیش از همیشه دارد و بیش از همیشه گرسنه است؛ نسلی که شاهکارِ تربیتیِ ماست؛ نسلی که عذرخواهی پدر را حق می‌داند نه احترام، و نه یک آموزش؛ نسلی که یک استخوانِ در گلو مانده است که نه می‌شود فروبردش و نه بیرونش آورد!

این مضمون فایلِ تصویری کوتاهی‌ست که این روزها روی اینترنت، شبکه‌های اجتماعی و موبایل‌ها دست‌به‌دست می‌شود.


برچسب‌ها: جامعه, وب‌گردی
[ شنبه 12 بهمن1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]

یک تبلیغ داریم و یک ضدّتبلیغ و ضدّتبلیغ وقتی رخ می‌دهد که یک آگهی به جای این‌که مخاطب را ترغیب کند، مشمئز می‌کند! و بماند که برای ساختُ پخشِ هر ثانیه تبلیغِ تله‌ویزیونی چقدر هزینه می‌شود و این گردشِ مالیِ کلان چه رانت‌ها و چه زدُ بندها دارد برای خودش، اخیراً برای تبلیغ تُنِ ماهیِ ایلیکا به وضوح از ترانه‌ی نیاز زنده‌یاد فریدون فروغی استفاده می‌شود! این که کدام ذهنِ بیماری این ترانه‌ی زیبای دل‌نشین و نیاز عاشقانه‌ای به آستانِ محبوب را به اشتهای یک گرسنه به یک قوطی کنسرو تداعی می‌کند و این‌ که خاطره‌ی جمعی و فرهنگی یک مردم و خوراک جانِ آنان چگونه با سودجویی یک جماعتِ سودجو و یک مشت تبلیغات‌چیِ سخیف و حقیر به خوراکِ شکم آنان نتزّل می‌یابد هم بماند، فکر می‌کردم که چه بد مردمانی هستیم که فریدون فروغی را در حیاتش ارج ننهادیم و با اثرش و با هنرش چه می‌کنیم؟! کاش می‌شد این محصول را نمی‌خریدیم، کاش می‌شد به سازنده‌ی این آگهی اعتراض می‌کردیم، کاش می‌شد این شرکت را به عذرخواهی از خانواده‌ی زنده‌یاد فروغی و مردمی که دوستش دارند واداشت، کاش این شرکت به جبران، هر ساله جایزه‌ای را به یادبودِ زنده‌یادان فریدون فروغی و فرهاد مهراد که قبل و بعد از انقلاب از خواندن برای این مردم منع شدند، به آهنگ‌سازان موسیقی زیرزمینی اهدا می‌کرد، کاش کمی انسان‌تر بودیم ما جماعتِ زرنگِ رِندِ نان به نرخ‌ روز خور!

پی‌نوشت: متأسفانه یک تبلیغی هم برای رب گوجه‌فرنگی از شرکت چین‌چین با ارجاع به "جان مریم" ترانه‌ی ماندگار زنده‌یاد محمد نوری هست!


برچسب‌ها: جامعه, تله‌ویزیون
[ یکشنبه 6 بهمن1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]

آدمی‌زاده یک وقتی اشتباه می‌کند، تحلیلِ درستی از جوانب ندارد، چون پیش‌فرض‌های نادرستی داشته نمی‌شود از او توقع نتایج درستُ درمانی هم داشت، امّا یک کسی می‌بینی اساساً غلط می‌اندیشد، حرفِ درستش هم معیارِ درستی ندارد، نه روی تأییدش می‌شود حسابی کرد و نه روی انکارش. این آدم خطرناک‌ست، نمی‌شود همراهش شد، نمی‌شود به او اعتماد کرد، لقّ‌ست، سرِ جای خودش نیست، کال‌ست، دَم-دَمی‌مزاج‌ست: به یک غوره سردی‌اش می‌کند و به یک مویز گرمی. عوضی هست، یعنی آن‌که باید باشد نیست، همیشه یک اشتباهِ در حالِ تکرارست... ما یک همچو وضعی داریم!

آقا می‌فرمایند خداوند به ایشان لطف داشته آن‌وقت دارایی‌شان می‌شود معادل دو میلیون سال حقوقِ یک کارگر به نرخ امروز! (اغراق نیست‌ها، حساب کنید: برای آن‌که بیستُ پنج هزار میلیارد تومان پول داشته‌باشید باید بیش از دو میلیون سال ماهی یک میلیون تومان پس‌انداز کنید! آن‌وقت آدمی‌زاده سیزده هزار سال هست که روز زمین می‌زید) و من فکر می‌کنم که احتمالاً باید خدای من با خدای ایشان تومنی هفت صنّار توفیر داشته‌باشد. دیگری دریاچه‌ی ارومیه‌اش خشک می‌شود، نمی‌تواند کاری کند، می‌رود گوزن‌های پارکِ پردیسان را به گلوله می‌بندد. یوزِ قطعِ نخاع شده‌ی مجروحش را چنان ذلیل می‌یابند که تنِ آدم می‌لرزد و همان بهتر که بمیرد! روزِ تعطیل زنِ بیچاره‌ی کارگرِ خیاط‌خانه به امیدِ لقمه‌ای نان می‌رود سرِ کارُ بدبختی‌اش، تولیدی آتش می‌گیرد، نردبان آتش‌نشانی باز نمی‌شود، تشکِ نجات نمی‌رسد، دستِ زن رها می‌شود و مغزش می‌پاشد کفِ پیاده‌رو، آن‌وقت نمی‌دانم چکاره‌ی آتش‌نشانی عذر‌خواهی می‌کند! مردک بچّه‌ی دوساله چنان می‌زند که مرگ مغزی می‌شود و روغنِ ریخته نذرِ چراغِ مسجد، اعضایش را هدیه می‌کنند! آن یکی فیلمِ فاخر می‌سازد با بودجه‌ی میلیاردی، صد میلیون بیش‌تر فروش نمی‌کند، می‌شود فیلم‌سازِ متعهد! هنرمندش از بیکاری به فغان آمده، سینما‌دارش بدبختی گریبانش را گرفته، نمی‌تواند تغییر کاربری بدهد. روضه‌خوان‌اش هفت‌تیر می‌کِشد. نظامی‌اش کار اقتصادی می‌کند. بنگاهِ اقتصادی‌اش کتابِ رایگان توزیع می‌کند. وکیل‌اش توصیه می‌کند حتی اگر حق با تو هست تا جای ممکن از شکایت بپرهیز. پلیس‌اش می‌گوید برو پیداش کن تا ما بیایم بگیریمش! به مهندس جوان‌اش می گویم کارِ بی‌کیفیّت انجام نده می‌گوید این‌جا بیش از این نمی‌ارزد! سازمان را که نگاه می‌کنم می‌بینم به طرز احمقانه‌ای آلزایمر دارد، هیچ‌چیز را به‌خاطر نمی‌آورد و از تکرار هر غلطی پرهیز ندارد و اساساً عارش هم نمی‌شود!...

برای جماعتی و جامعه‌ای که سرِ جای خودش نیست، عوضی‌ست، خواب‌آلوده‌ست هر کاری غلط است. برای کسی که فکرِ غلط نمی‌کند بلکه غلط فکر می‌کند هر چیزی نتیجه‌ای احمقانه به بار می‌آورد. این‌جورست که اقتصادمان می‌شود آن و جامعه‌مان این، سیاستِ‌مان عینِ دیانتِ‌مان و دیانتِ‌مان عینِ سیاستِ‌مان و فرهنگِ‌مان و هنرِمان و اخلاقِ‌مان و هزار چیزِ دیگرِمان که الحمدلله همه چیزِمان به همه چیزِمان می‌آید! در این جوّ هر کاری غلط‌ست، چون پرداختن به موضوعی‌ست که اولویّت ندارد، اصلی نیست، بدل‌ست، چون اصلاً ساخته و پرداخته شده برای این‌که حواس تو را پرت کند، مهم نیست به کجا، مهم این‌ست که آن‌جایی که باید باشی، نباشی، خواه اسم‌ آن مهندسی باشد، یا ادبیّات، یا سینما، یا هنر، یا تاریخ، یا ملیّت، یا قومیّت، یا جهان‌وطنی، یا روشن‌فکری، یا دین، یا بی‌دینی، یا آخرت، یا سکس، یا مواد مخدّر... و چه مخدّری بهتر از همین‌ها برای اضمحلالِ یک جامعه و تبدیلِ آن به این که هست؟!


برچسب‌ها: جامعه, سیاست‌ورزی
[ سه شنبه 1 بهمن1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]

در یک بی‌خوابی کلافه کننده فکر می‌کردم که روزی، من باشم یا نباشم، این خانه خواهدبود، کسی و کسانی این حرف‌ها را خواهندخواند و راجع به من خواهنداندیشید. من چه وجه یا وجوهی از خودم را در لابلای این خطوط به نمایش گذاشته‌ام؟ از نگاه یک مخاطبِ نمی‌دانم کِی و کجا من چه کسی هستم؟ برای خواننده‌ی امروزم چقدر عینیت دارم؟ و آن‌چه که می‌نویسم چقدر امروزِ من هست؟ انسانِ هر دوره زمان و زبانِ خودش را دارد و من چقدر انسانِ دوره‌ی خودم هستم؟

فکر می‌کردم که وقتی ما یک کتیبه‌ای را در تختِ‌جمشید یا شهرِسوخته یا هرجای دیگرِ این خاکِ سوخته رمزگشایی کرده، می‌خوانیم چه برداشتی از آن زمانُ زمانه داریم؟ یادداشت‌های یکی از عوام جامعه‌ی صدسال یا پانصدسال قبل چگونه می‌توانست باشد؟ بعضی حرف‌ها و دغدغه‌ها آنقدر شخصی و روزمرّه، به‌معنای پیشِ پا افتاده هستند که می‌بینی اصلاً زمان ندارند، یعنی این حرف‌ها را هر وقتی می‌شود نالید. نگاه کنید به انبوهی از وبلاگ‌ها که صرفاً روزنوشت‌هایی برای تخلیه‌ی روانی هستند، حرف‌هایی که فقط در همان لحظه معتبر هستند، بعد بلافاصله کهنه می‌شوندُ از دهن می‌افتند و در ذهنِ دیجیتالیِ ما به سطر‌های پایین فرومی‌افتند. نگاهی به صفحات فیس‌بوک‌مان بیاندازیم...! فکر می‌کردم که بسیاری از این حرف‌ها حتی به مراجعه‌ی مجدد هم نمی‌ارزند، اصلاً این بساط برای همین حرف‌های یومیّه‌ی صد من یک شاهی برپا شده‌است انگار.

نوشته‌های دوستانم برای من ایمیل می‌شوند و من فارغ از فضا و جوِّ فیس‌بوک آن‌ها را می‌خواندم. فکر می‌کردم که چقدر از این حرف‌ها ضروری و گفتنی هستند؟ اگر این‌ها را صد سال دیگر کسی بخواند راجع به ما چه خواهداندیشید؟ فکر خواهدکرد ما در چه فضایی تنفّس می‌کرده‌ایم؟ در اطرافِ ما چه می‌گذشته‌است؟ خیلی متأسّف شدم از این حالُ روزی که دچارش شده‌ایم! فکر می‌کردم که بقول نویسنده‌ها ما را چه شده‌است؟ این‌همه فرار از بودنِ خود چه نتیجه‌ای خواهدداشت؟ این‌همه تنهایی؟ که آوازِمان هلهله‌ی شادی نیست، آوازِ تنهایی‌ست به انکارِ ترسُ غربتی که در خویش احساس می‌کُند. این‌همه بی‌مسئولیّتی، و ندیدنِ آنچه که هست؟ و کشیدن حصاری شیشه‌ای دورِ خویش که نه امنیّت می‌آوردُ نه آزادی تأمین می‌کند، و لبخند‌ها و تعارفاتِ بازاریُ دَمِ‌دستی و سر در غریبیِ خویشتنِ خویش فروکردن، که کاش لااقل در جَیبِ مراقبت بود، به‌قولِ جنابِ سعدی -علیه‌الرحمه- که شاید راه به جایی می‌بُرد! وگرنه این که من می‌بینم هیچیدنِ هیچ‌ست... 


برچسب‌ها: جامعه
[ جمعه 20 دی1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]

جناب موریس مترلینگ فرمایشی به این مضمون دارند که اگر کله‌ی خالی بعضی‌ها هم مثل شکم خالی بعضی دیگر سرُصدایی می‌کرد احوالمان به از این بود! البته نقل به مضمون کردم و با ادبیات خودم عرض شد. این هم از امروزمان، تا بعد...

[ سه شنبه 17 دی1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]

گفت: دلتنگ می‌شود گاهی این دلم...

                               خیلی ساده!

گفتم: کلاه از سر برمی‌دارند

و از تو عبور می‌کنند

دیده نمی‌شوید

                   تو

و تمام رنج‌هایت

                   و تمام دلتنگی‌هایت

                               ...و تمام می‌شوی

                                           خیلی ساده!


برچسب‌ها: شعر
[ شنبه 14 دی1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]
بشنوید و دانلود کنید بعضی اشعار آقای کریمی را با صدای خودِ جنابِ ایشان با حجم حدود 12 مگابایت در رادیوی گاه‌شنود که از ادمونتون پخش می‌شود، حاضران به غایبان بگویند تا بعد مایه گله‌گزاری نشود!

http://www.gahshenood.com/?p=3798

پی‌نوشت: یک کسی به روزنامه آگهی داد که "عموی عزیزم درگذشت زن‌عموی مهربانم را به شما و خانواده‌ی محترم تسلیت عرض می‌کنم!" زیر آن را هم امضا کرد "برادرزاده‌ی شما"! دوست عزیزی که به‌نام "ف" پیغام می‌گذاری و ایمیلت را چک می‌کنی، باید آدرس گرامی ایمیلت را هم بنویسی!

چه روزگاری شده آدم چه چیزهایی رو باید توضیح بده. 

...والا، با این نوناشون!


برچسب‌ها: شعر
[ چهارشنبه 11 دی1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]

دلم تنگ‌ست!

دوستی می‌خواهم

و دستی،

که غبار از دلم بزداید.

دلم تنگ‌ست!

×     ×     ×

می‌گفتم:

"دل‌تنگی‌ها که گفتنی نیستند،

  دل‌تنگی چیزی نیست که نوکِ زبانِ آدم باشد،

  دل‌تنگی در چشمِ آدم‌ست

            وقتی سر برشانه‌ی دوستی می‌گذاری

            یا غصّه‌هایت را

در دستانِ کسی که دوستش داری

                                    می‌گریی..."


برچسب‌ها: شعر, واگویه‌های تنهایی
[ شنبه 7 دی1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]

یلدا باشد، مهمانِ جنابِ آقارضای مرادی غیاث‌آبادی هم باشی، چند جلد کتابِ مستطابِ عالی هم تیمناً و تبرکاً از میزبانِ عزیز به هدیه گرفته‌باشی، نمی‌تواند شب بدی بوده‌باشد به قطعُ یقین، اگر حوصله‌ی میزبانت را به‌سر نبرده‌باشی با تأخیرِ زیاد در ورود و خروج! با هم تورّقی می‌کنیم بر کتابِ «درآمدی بر شکل‌گیری مناسباتِ مدنیِ جوامعِ باستان و غلبه‌ی سلطه‌گری»:

«...این تفاهمِ عمومی که زیرِ نظر و نفوذِ زنان استوار بوده، به اندازه‌ای مستحکم و مطابق با نیازها و خواسته‌های بشری بوده‌است که تا مدّتِ حدودِ چهار هزار سال دوام می‌آورد. در طولِ این مدّتِ چهار هزار ساله نزاع و نبردی در میانِ انسان‌ها و جوامعِ انسانی دیده‌ نمی‌شود. انسان بطورِ کلّی و عموماً با جنگ و خونریزی بیگانه است و نیازی به آن در خود احساس نمی‌کند.

...شواهدِ موجود نشان از جوامعی سالم، خوشبخت و سعادتمند... حکایت می‌کند: نبودِ حکومتِ مرکزی و کاهنانِ رسمی، نبودِ صاحبانِ قدرت و ثروت، ساختِ پیکره‌ها و آثارِ هنریِ بیگانه با خشونت، سفال‌های بسیار زیبای نگارین، آثارِ زینتی و زینت‌افزارِ فراوان، بزک‌ساب‌ها و عطرساب‌های بی‌شمار، افزایشِ جمعیّت و متوسطِ طولِ عُمر، نقّاشی‌ها و نگارکند‌های آکنده از نشان‌های همبستگی و همزیستیِ مسالمت‌جویانه و بسیاری دیگر از بازمانده‌های انسان در این دورانِ چهار هزار ساله که نشان از رفاه، آرامش و خوشبختی‌ای دارد که هیچ‌گاه در سراسرِ عمرِ بشر تکرار نشد.»

فکر می‌کردم که خودمانیم، حالا این‌ جماعتِ نسوان بر ما غرّه نشوند که بشوند هم حق دارند!- امّا هیچ تاجی بر سر این دنیا و مافیها نزده‌ایم با این مدیریّت‌‌کردن‌مان، جز جنگُ استبدادُ تعدّی که اگر پیشرفتی هم در صنعتُ دانش بوده آن هم غالباً در خدمتِ همین جنگ‌سالاری و قدرت‌طلبیِ احمقانه‌ی ما رجال بوده که رجولیّتِ‌مان همیشه جلوتر از عقلِ‌مان و انسانیّتِ‌مان رفته... و این ادای احترامِ من هست به زنانِ آگاه و محترمی که همیشه با صبوری و متانت ما را تحمّل کرده و به راه‌ آورده‌اند.


برچسب‌ها: کتاب‌خانه
[ سه شنبه 3 دی1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

کتابخانه من

چی می‌خوندم؟
موج سوم: الوین تافلر
جنگ و ضدجنگ: الوین تافلر
چنین گفت زرتشت: نیچه
دو قرن سکوت: عبدالحسین زرین‌کوب
سفرنامه عراق عجم: ناصرالدین شاه قاجار
سفرنامه برادران شرلی: عصر صفویه
و یکی-دو سفرنامه دیگر
شاردن و ایران (صفویه)
بمو: خاطرات شناسایی جنگی
پله پله تا ملاقات خدا: دکتر زرین کوب
تاریخ تمدن ویل دورانت: جلد 9 عصر ولتر
خاطرات دلبرکان سودازده من: مارکز
شیوه خط فارسی: نازیلا خلیلی
سفرنامه مادام دلا فوا شوش
دولت بختیار و انقلاب ا. ا.: مرکز اسناد انقلاب ا. ا.
سیاست حقوق بشر کارتر: مرکز اسناد انقلاب ا. ا.
اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده: دکتر فریدون آدمیت
فداییان اسلام: مرکز اسناد
انتخابات و سیاست در آمریکا: مرکز اسناد
تاریخ مدرسه حقانی: مرکز اسناد
جامعه‌شناسی خودمانی: حسن نراقی
پی نوشت ها: حسن نراقی
ایرن در چهار کهکشان ارتباطی: دکتر محسنیان راد
تشبه به مسیح: توماس آ کمپیس
حی بن یقظان: ابن سینا
تاملی در مبانی دموکراسی: آلن دو بنوا
جهان هولوگرافيك: ترجمه داريوش مهرجويي
ما چگونه ما شديم: دكتر صادق زيباكلام
ایرانیان و اندیشه تجدد: دکتر جمشید بهنام
حرفه مهندسی: دکتر حسین معماریان
روح پراگ: ایوان کلیما
جلال اهل قلم: حسین میرزایی
غرب زدگی: جلال آل احمد
ملکم خان: حسن قاضی مرادی
ایران 1427: دکتر رضا منصوری
دا: اعظم حسینی
آنه شرلی: مونتگمری
سفر آمریکا: جلال آل احمد
نامه های جلال و سیمین
ایران بین دو انقلاب: یرواند آبراهامیان
خاطرات یک گیشا: آرتور گلدن
فیه ما فیه: مولانا
ایران در قرن 21: دکتر رضا منصوری
قلعه حیوانات: جرج اوول
روح پراگ: ایوان کلیما
ترس و لرز: کی‌یر کگارد
پایی که جا ماند: ناصر حسینی پور
بی‌شعوری: خاویر کرمنت
کوری: ژوزه ساراماگو
خدمات متقابل اسلام و ایران: مرتضی مطهری
بادبادک‌باز: خالد حسینی
داستانِ جاوید: اسماعیل فصیح
موجودات غیرارگانیک: محمدعلی طاهری
انسان از منظری دیگر: محمدعلی طاهری
داستان‌نویسی و روایت‌شناسی: فتح‌الله بی‌نیاز
در باب شهریار: تیم فیلیپس
درس‌های تاریخ: ویل دورانت
پرده آخر مدیریت: مهرداد غلامی
نورالدین پسر ایران: خاطرات نورالدین عافی
فن‌آوری اطلاعات در جنگ‌های آینده
ناگفته‌های جنگ: خاطرات صیاد شیرازی
اخبار حلَاج: لویی ماسینیون
تفسیر چنین گفت زرتشت: اُشو
دکترین شوک: نائومی کلاین
بینش و منش خلَاق: محمدرضا حاتمی
ایران جامعه‌ی کوتاه مدت: همایون کاتوزیان
بحران بالا می‌گیرد: ناآرامی‌های کردستان
ایرانیان: همایون کاتوزیان
معمای هویدا: عباس میلانی
برءالساعه: زکریای رازی
نگارش گفتگو: ویلیام نوبل
هزار خورشید تابان: خالد حسینی

چی می‌خونم؟
اندیشه ابن‌عربی: عبدالرضا مظاهری

چی می‌خوام بخونم؟
وقتی نیچه گریست: اروین د. یالوم
خط سوّم
امکانات وب
Join 4Shared Now!