تبليغاتX
در آستان بلوغ

در آستان بلوغ

ميانه‌ي راه، رسيده و نرسيده، فردا را به انتظار نشسته، منم، من: احمدِ تو!

نفاق یا دروغ

نفاق یا دروغ چیزی مثل شاخ نیست که روی کلّه‌ی آدم بروید و همه ببینند و بدانند که آقا هم بعله! نفاق یا دروغ یک‌جور بودن و جور دیگر نشان‌دادن است.

جناب بایزید بسطامی می‌فرماید: "یا چنان نمای که هستی، یا چنان باش که می‌نمایی" و همین جمله را به عنوان یکی از بندهای استاندارد معروف تضمین کیفیّت، ایزو 9000 می‌خوانیم که "هر کار که انجام می‌دهی را بنویس و همان کاری را انجام بده که نوشته‌ای" این‌همه تشابه جالب هست، نه؟!

بله داستان از همین قرار است، امّا معمولاً ما، به لحاظ روانی برای گریز از گیرافتادن در این چاله‌ی تعارض‌امیز نفاق یا دروغ دو رویکرد و اغلب محض اطمینان خاطر هر دو را به‌طور هم‌زمان به کار می‌گیریم: اوّل این‌که موضوع را توجیه می‌کنیم که "بعله، فرمایش شما متین هست امّا در این مورد خاص یا در مورد من موضوع فرق می‌کند..." و قصّه‌ی توجیه را از امّا به بعد شروع می‌کنیم و در این‌گونه جملات "امّا"یی و "قصّه"ای موجود هست. دوّم این‌که از آن‌جا که معمولاً هیچ احمقی آن‌قدر احمق نیست که یک منطق چرند یا یک حرف مزخرف را همین‌طور یک‌جا و دربست قبول کند اغلب به‌قول منطقیّون "خلطِ مبحث" می‌کنیم یعنی دو موضوع را در هم ادغام می‌کنیم. در واقع فرمایش نامربوطی که می‌کنیم همیشه دارای بخشی درست و موجّه هست که معمولاً با استناد به آن ماجرای بعد از "امّا"ی جمله‌ی قبل را جامی‌اندازیم.

دانستن فرایندی که برای این دو-دوزه‌بازی رخ می‌دهد این فایده را دارد که لااقل هنگام انجام چنین فعلی دانسته و آگاهانه و شاید کمی تکنیکی‌تر رفتار کنیم و جز این، اگر هنوز چیزی از وجدان‌مان باقی مانده به خودمان یادآوری کنیم که "هِی استاد! داری در سرازیری می‌افتی".

شب خوش


دوشنبه 9 اسفند1389 |

ملالی نیست جز دوری شما!

روز مهندس است خیر سرمان. پیغام‌های تبریک بود که از صبح می‌آمد. اوّلی از روان‌کاوِ فوری بود و آخری از مهندس معرفت، تشکّر کردم و تکمله‌ای که: "می‌گویند سلمانی‌ها بی‌کار که می‌شوند سر هم‌دیگر را می‌تراشند!" کار ما هم به جایی رسیده که روز مهندس را به هم‌دیگر تبریک می‌گوییم. حالم به‌هم خورد از این که برای آقایان مهندسین آرمانِ ناهیدُ رضا خسروی که دوستانِ جدیدتر من هستند و هادیِ ستاریُ غلام‌رضا عالِمی که از آن‌ها بسیار آموخته‌ام و همگی از سرورانِ ارجمند و دوستان گران‌قدر من هستند و البته بسیاری دیگر از دوستان پیغامی بگذارم. دلم نیامد آن‌ها را به گندِ خودم بیالایم. به روان‌کاو فوری می‌گفتم "فعلاً خودم باید مهندسی بشم" گفت: "اتّفاقاً باید از مهندسی دور بشی، از حساب. یاد بگیر گاهی دیوونه باشی!" در دلم گفتم و تکرارکردم که "سعی می‌کنم، سعی می‌کنم". واقعیّت این‌ست که افسرده‌ام!

صبح، مثل دی‌روز چیزی مانده‌ به ساعت 6 بیدار شدم، امّا خوابُ بیدار، ظهر گذشته بود که از تخت پایین آمدم. قسمتی از سریال "تبریز در مه" را از شبکه اوّل دیدم. عباس‌میرزای ناتوانُ نالانی که لحنِ کلامُ تُنِ صدایش نه آوای دلیری جنگی که مویه‌های شکست‌خورده‌ی مفلوکی را دارد و تا آخر سریال را لومی‌دهد. دلم لک زد برای آن دیالوگ‌های جواهرنشانِ زنده‌یاد علیِ حاتمی که اگر چنین داستانی را می‌ساخت چه شعری می‌سرود!

در باب ماجراهای سیاسیِ داخلیِ اخیر اصل وجود نیروی اپوزیسیون را مفید می‌دانم، امّا کتک‌خوردنُ زندان‌رفتن چارتا جوان باانگیزه‌ی فعّال را چه سود اگر بروندُ بیایندُ ببینند که همه چیز هیچ در هیچ بوده‌ یا شده‌؟ من با اعتراض‌کردن موافقم امّا فایده‌ای در آشوبُ هرجُ مرج نمی‌بینم. از دیگرسوی نظام با پرُ بال دادن به موضوعات حاشیه‌ای‌تر قصد در بزرگ‌ترکردن موضوع برای توجیهِ زدنِ ریشه‌های ماجرا یا سرکوب‌های شدیدتر در صورتِ لزوم دارد. ملّت هم غلط می‌کند بی‌بصیرتی کند، اگر لازم باشد همان بصیرت را...!

نمی‌دانم کِی می‌خواهیم درک کنیم که مشکل این مملکت سیاست نیست، دموکراسی نیست، اقتصاد نیست، این یا آن آقا نیست، اگر کمی بیش از این اوج بگیرم غلط زیادی می‌کنم که حتّی دینُ بی‌دینی هم نیست. مسئله این‌ست که یک وقتی ما باید با خودمان بنشینیم، کلاه‌مان را قاضی کنیم و بپذیریم که ما بیماریم. بیماری‌ای داریم که کثافتی را در درون خودمان بازتولید می‌کنیم. بیماری‌ای که بهترین قانون‌های دنیا را هم می‌توانیم در سه سوت، یا شاید هم کم‌تر تبدیل به گَند کنیم، چه قانون دنیا باشد، چه آخرت و بر همین قیاس بهترین سرمایه‌ها و مغزها و امکانات و تجهیزات و ماشین‌آلات و علوم و هزار چیز دیگر و این می‌شود اوضاع‌مان که هست و باز بر همین قیاس هنرمان و سینمای‌مان و جشنواره‌ی فجرمان و المپیادمان و ورزش‌مان و کتابُ کتاب‌خوانُ کتاب‌فروش‌مان و از صد سال پیش برای دموکراسی عربده می‌زنیمُ پهلوی‌ها را بر تخت پادشاهی می‌نشانیم و این هم می‌شود از انقلاب‌مان که بعد از سیُ‌ اَندی سال چاپ چاررنگ عکس دخترکی را به مسخرگی بدهیم دست خلایق در کوچهُ بازار که کیسه‌ی دشمنان اسلامُ مسلمینُ نوکرانِ اجانبُ جیره‌خوارانِ آمریکای جنایت‌کارُ رژیم رو به اضمحلالِ صهیونستی را کشیده باشیم اساسی! واقعاً که... مرسی!

ما ملّتِ جَوگیر... ما ملّتِ جَوگیر که با یک غوره سردی‌مان می‌کند و با یک مویز گرمی‌مان می‌شود. زمانی از زور نعره‌ی شاه‌پرستی چنان حنجره می‌دَرانیم که آن‌طرف‌مان پیدا می‌شود و زمانی هم از فرط دین‌داری ترتیب خلایق را می‌دهیم از پهنا! بی‌دین‌مان زیر همه چیز می‌زند و تاریخُ فرهنگُ دینُ سنتُ عرفانُ فلسفه‌ُ دانش‌ُ درستُ و غلط‌مان را یک‌سره می‌شوید به آبِ روشن‌فکریُ اینترنتُ فیس‌بوک که اگر امام‌حسین در صحرای کربلا تشنه ماند چرا از هفتاد نفر یکی حال نداشت چاه بکند و به ضربِ گوگل‌ارث ثابت می‌کند که عمق سفره‌های آب زیرزمینی در کربلا چقدر است! و دین‌دار‌مان... و عوام‌مان سگ اصحاب کهف یا خر عیسای ناصری، در بهترین حالت! بی‌خبر که امام‌حسین در کربلا سرُ جان می‌دهد که منُ توی امروز بیاموزیم آزادگیُ آزاد اندیشی را و شرافت را و انتخابُ گزینش را و ایستادگیُ پایمردی را که هر کس می‌خواهد برود، برود. برود جایی که صدای استمداد مظلومی را در تمامِ تاریخُ جغرافی نشنود، که منُ توی امروز بیاموزیم سگ نباشیمُ دُم تکان ندهیم هر نوازشی را و خر نباشیمُ عُمری بارکشِ ظلمُ عمله‌ی جور نباشیم لقمه نانی را.

وقتی سوزنِ "جامعه‌شناسی خودمانی" خواب-مرگ‌مان را نمی‌آشوبد، مهرانِ مدیری آینه‌ی "قهوه‌ی تلخ" رو به رومان می‌گیرد، مگر به این جوال‌دوز هشیار شویم که کجای ماجراییم؛ و ما گریه‌مان نمی‌گیرد از ماجرای مستشارِ ننه‌مُرده که پنداری هیچ‌کس دردش را نمی‌فهمد مگر شاه‌بابا و پیرمردِ بی‌نامِ شیزوفرنیکِ دیگر آن ‌هم به ضربِ چپقیُ سفری در زمان! و البتّه مهران‌خان هم یکی از خودمان‌ست که خرج داردُ باید پول تهیّه‌کننده بدهدُ لابد هزار درد بی‌درمان دیگر و این‌چنین سی‌دی دیگری هم می‌سازد با همان بازیگران به ریشخندِ هر چیزِ دیگر که هست.

سرشب گفتند که جوانک برادرم را در ماجرای چند روز پیش برده‌اندُ شبی میهمان کرده‌اندُ کتکِ مبسوطیُ فحشُ فضیحتی و فردا چون آن‌جا که عرب نی می‌اندازد جا نبوده به هزار خواهشُ تمنّاُ تعهد آزادشان کرده‌اند که بروید پدرسوخته‌ها که دفعه‌ی دیگر می‌دهیم پدرِ پدرسوخته‌تان را درآورند. فکر می‌کردم که چه بهتر، بلکه بیاموزند هزینه‌ی حرف زدن یا نزدن را، تا بفهمند آن‌ها که هم کتکِ قبل از انقلاب را خورده‌اند و هم بعد از انقلاب را چه مرگ‌شان بوده‌است، تا بدانند یک من ماست چقدر کَره می‌دهد و یک سخنرانیُ یک مقاله دقیقه‌ای چند و سطری چند قیمت دارد.

خیلی از نیمه‌شب گذشته امّا نه حرف‌هایم تمام شده و نه آتش درونم به سردی گراییده. می‌دانم که همین مقدار هم در حوصله‌ی یک وبلاگ نمی‌گنجد. عذر من را بپذیرید. روز مهندس مبارک!


جمعه 6 اسفند1389 |

برای مدیای نازنین، فرشته‌ی کوچولو

تلو-تلوخوران،

       - خواب‌رمیدهُ تنها-

       راه ناآشنایی در پیش گرفته‌،

                         از راهی‌می‌روی که پویندگانِ آن کم‌اند،

                                                                       شاید.

"آه! یادم رفت"

...و تو عقلِ حساب‌گرُ همه‌چیزدانت را جای‌گذاشته‌ای.

پای در راه گذاشته‌ای،

               امید که قلبت

               و ستاره‌ات

                           راهنمایان تو باشند.

پای در راه گذاشته‌ای

            پای پیچ پلّه

            فرشته‌ای کوچک

                        تو را درمی‌رباید!

خیال می‌کنی

            تو او را در آغوش کشیدیُ

             -از سرمای بیرون-

                        به گرمای امن خانه آوردی

    یا او تو را زیر بغل زدُ

              -هم‌گام قدم‌های کودکی-

                                  از خودت فراری داد؟!

×     ×     ×

حصارهای تنگِ باور و یقین،

                        رسیدن

تو را به گُنجیدن

            و دل‌خوشی به یافتن جایی

و جاشدن در اندازه‌هایی

            و شدنِ چیزی

            و یافتن مقبولیّتی

            و کسبِ تأییدی

            و رخوتِ سُکرآور این‌همه دنیا و آخرت،

عاقبت به‌خیری می‌خوانند.

سال‌ها گذشته،

            و روزی دل‌تنگ

            به غروب گراییده.

پرده‌ها برافتاده

و موهای سپید

تو را به نشستن

             در جایی دیگر

و دیدن

              از سویی دیگر

                         می‌خوانند.

            دو دوست

                        در دو سوی یک خط،

                        خطی در تئوری‌ها،

                        خطی بر کاغذ،

                        خطی در ذهن ما،

                        خطی بر نقشه،

                        خطی در تاریخُ جغرافی.

                        خطی میان بودنِ یک ملّت،

یک سرزمین،

یک آب

و یک خاک،

یک فرهنگ،

یک خانه.

                        خطی میان خواهرانُ برادران

            و در دو سوی خط:

                        آلاله‌های در خون نشسته،

                        "خانواده‌های مصیبت‌دیده،

                        زن‌های جوان‌مُرده،

                        مرد‌های اولاد از دست‌داده"

                        و سنگینی بر قلب‌ها

                        و مصیبت در تقاص کدام گناهِ کرده،

                                                            یا ناکرده.

×     ×     ×

فرشته‌ی کوچولوی من

            بگذار پرده‌ها برافتند.

            شانه‌هایت را به من بسپار

                        برای غربت این‌همه سال،

                        برای غصّه‌ها

                                    و اشک‌ها.

            و دستانت را

                        برای دست‌افشانی

                        برای مهرورزی

                                    و غزل‌خوانی.

به احترام نامُ نانُ نمکُ آویشن

به احترام مرشدُ‌ محرابُ مویِ سپید

به احترام آزادگی، ایستادگی و استقامت

            برپای می‌خیزم

                        -تمام قامت-

            کلاه از سر برمی‌دارم.

                        ...و باد قاصدک‌ها

                                    و بوسه‌هایی را خواهدآورد.


شنبه 30 بهمن1389 |

در آینه

د ر من می‌نگرد

و موهای سپيدم را

و هر چروكِ جای‌مانده بر صورتم را

می‌شمرد

- به صد تفصيل-

آن‌كه در برابرم نشسته است،

در آينه.

×     ×     ×

در من می‌نگريست

و دل‌تنگی‌های كوچكم را جدی می‌گرفت.

در من می‌نگريست

و ناگفته‌هايم را می‌شنيد.

در من می‌نگريست

و شايد فقط در من می‌نگريست.

امّا من در چشمانش

خود را

و تمام شادكامی‌هايم را

می‌ديدم.

×     ×     ×

چه خوب‌ست،

وقتی‌ كه ديده می‌شوی

و شنيده می‌شوی.

جه سخت‌ست،

وقتی در تنهايی

و تاريكي

فقط می‌توانی خيال كنی

كه دوست داشته می‌شوی

كه شنيده می‌شوی

كه به‌زودی خواهی‌يافت،

خواهی‌رسيد.

×     ×     ×

چه می‌گويم؟!

دل‌تنگ‌ام،

هوای گفتن دارم

و شنيده‌شدن

و تو ميدانی

كه گلايه‌ام نيست.

×     ×     ×

بوی تو می‌آيد

و تو

ناگفته‌هايم را می‌دانی

و هزار دردِ بی‌درمانم را درمانی.

فقط بيا،

زودتر بيا!

مُردم بی‌تو.

گریزی نیست: "دوستت دارم!"


چهارشنبه 8 دی1389 |

زیبا ناوک

چند شبی را تا نیمه‌شب و صبح، تا سرحدِّ سوزش چشمان به خواندن ماجرای سیبا، زینب و زیبای شما نشستم. در اندیشه‌ی این‌که چقدر انسان‌ایم و چقدر انسان‌بودن را ارج می‌گذاریم و چقدر برای آن وقتُ انرژیُ عمرُ آبرو می‌گذاریم؟ تا کجا انسان می‌مانیم؟ چندبار حاضرایم به اشتباهاتِ گذشته اعتراف کنیم تا شاید جهانی برپای سازیم انسانی، حتّی به‌اندازه‌ی خویش‌تنِ خویش!

چه زیباست انسانی همیشه در حالِ شدن، نه ایستا و رسیده که پویا و سیّال. انسانی در محاجّه با خداوندگار خدای خویش، سر برآورده، عَلمِ طغیان بر دوش کشیده و ننگِ بی‌ایمانی به جان خریده. نه انسان، که خدایی در قامتِ انسان سر برکشیده. نه کافر، که مؤمنی ردای بی‌ایمانی در بر کرده. نه عصیان، که سؤال. نه شور، که شعور و مگر انسان را چه سرمایه است برای شناخت جز همین عقلِ ناقصِ این‌دنیاییِ معاش‌گر. گیرم که خطا رفته‌ باشی، مگر بازنگشته‌ای؟ تو حتّی بر خود نیز عصیان کردی وقتی به روزه‌های آن‌چنان می‌نشستی یا به نمازهای این‌چنین می‌ایستادی، وقتی ترکِ آبرو کردی به برچیدن هرچه حجابِ عادت، یا سنّت، یا مذهب از سر هرچه راز. چه زیباست انسانی قیامتِ خویش برپای کرده.

در اندیشه‌ی من، تو کافری بی‌ایمان نبوده‌ای. تو مؤمنی بوده‌ای منکِر، که اگر یقین داشتی به نبودن خدایی برای شب‌ها و روزهایت، برای معاشقه‌های پنهان و اکنون آشکارت،خدایی که بشود در آغوشش خُفت، خدایی که بشود با او تا اوج لذّت رفت، خدایی که بشود دوستش داشت، حتّی با دامنی آلوده یا دلی نه‌چندان پرهیزکار هرگز و هرگز انکارش نمی‌کردی. کدام خدایت را انکار کردی؟ آن‌که با شمشیری برآهیخته در انتهای پّلی به باریکیِ مو و تیزیِ شمشیر (!) در کمین نشسته‌است؟ آن‌که هر کس که خود بخواهد را هدایت می‌کند؟ خدایی که می‌شود با نام او به فرزندانش آن رواداشت که تو دیده‌ای و ما شنیده‌ایم؟ (و بعد هم شاید توبه‌ای کردُ به گوشه‌ای خزیدُ وجدان را آسود که دنیا را و آخرت را به یک خیزِ انجامِ وظیفه درنوردیده‌ایم؟!) کفر چیست؟ ایمان چیست؟ عشق چیست؟ نفرت چیست؟ دو روی یک سکّه و دو سویِ یک خط که می‌شود به تیزیِ شمشیر خطّی میان‌شان کشید یا چنان در هم و آمیخته به هم، چون راه‌رفتنِ مورچه‌ای بر سنگِ سیاهی در شبی تاریک؟ نه، نه زیبای من، می‌اندیشم که خداوند فرزندان پرسش‌گرش را نیز دوست دارد، اگر بیش از دیگران دوست نداشته‌باشد.

تو را که می‌خواندم یادِ نیچه و ابَرانسانش افتادم که هرچه گفتُ گفت هیچ کس ندایی برنیاورد به تأیید یا انکار، چنان‌که پای در بی‌خداییِ خویش کشیدُ همان‌جا دِق کردُ مُرد! شاید برای آن‌کس که زیاده می‌داند خانه‌ای برای امنُ آسایش نباشد مگر خانه‌ی آخرت، از دستُ زبانِ این خلایقِ همه چیز دانِ رسیده! به این امید که شاید صد سالِ دیگر بفهمند آنانی که باید. اگر بفهمند!

برای زیبا ناوک


دوشنبه 8 آذر1389 |

ظهور

این روزها به لطف یک جوان نازنین که تشنه‌ی دانستن هست و او را برای صداقت و سلامتِ نفس‌اش می‌ستایم، محسن شجاعتی، مشغول دیدن یک مجموعه‌ی مستندِ تکان‌دهنده به نام "ظهور" (Arrivals) در 52 قسمت بودم. این مجموعه که در سال 2008 توسط چند جوان مسلمان آمریکایی ساخته‌شده به مرور روی YouTube بارگذاری شد و سرُصدای زیادی هم برپا کرد که متأسّفانه و متأسّفانه از آن بی‌خبر بودم.

...و این هم خود یکی از عوارض حجم بالای داده‌ها روی اینترنت است که آن‌چه که باید، و در زمانی که باید، به تو نمی‌رسد؛ در حالی که برای هر مزخرف دیگری روی شبکه ساعت‌ها و ساعت‌ها وقت می‌گذاریم. شاید وجهی از ناآگاهیِ مدرن همین باشد که ساختارها و بسترهایی و نیز فراوان داده‌هایی برای دانستن وجود داشته‌باشد، امّا همه‌ی این‌ها باعث و شاید ابزار این باشند که از آن‌چه که باید، دور بمانی و آن‌چه را که باید، نشنوی. جمله‌ی معترضه‌ام طولانی شد. عذر تقصیر!

این مستند، از جنس حرف‌ها و دیدگاه‌های نادر طالب‌زاده به ظهور، آخرالزمان، دجّال یا ضدّ مسیح و مسایلی از این دست می‌پردازد و در پیِ کشفِ حقیقتی و طرحِ مسئله‌ای در ذهن مخاطب است. حرف‌هایی حاکی از واقعیّت‌هایی چنان سترگ که خواب از چشمانت می‌رباید و به هر حال تو ناچار خواهی‌بود یک سویِ آن بایستی: یا آتش می‌گیری ُ درگیرشان می‌شویُ به تحقیق‌شان راهی می‌شوی، یا انکارشان می‌کنیُ لحاف زمستانی آرامش‌ات را به سر کشیده و به ادامه‌ی چُرت‌ات می‌خوابی. و خوشا به حال‌ِ تو اگر دنیاُ آخرتُ بودنُ نبودن‌ات چنان سادهُ روشن‌ست که نیازی به شنیدنِ چیزی دیگر نداری. خوشا به حال‌ِ تو اگر رسیده‌ای یا لااقل فکر می‌کنی هرآن‌چه که باید می‌دانستی را دانسته‌ای. آخرت‌مان باشد برای خودمان.


شنبه 1 آبان1389 |

دو روح در دو بدن!

۱/ می‌گویند زن و شوهرها بعد از سالیانی چه از جهت سیرت که به لحاظ صورت نیز شبیه به هم می‌شوند.

۲/ یک پیامک بی‌نمک می‌گفت ازدواج تنها جبهه‌ای‌ست که دو سوی متخاصمِ آن در یک رختخواب می‌خوابند!

۳/ آیا دشمنی و تنفّر هم آدم‌ها  را مثل هم می‌کند؟ ساختارها را چطور؟

به نکته‌ی زیر به نقل از وب‌گاه رادیو زمانه توجّه کنید:

...در اورشلیم، یهودیان متعصب در خیابان‌ها «پلیس نجابت» راه انداخته‌اند تا در دل زنان جوانی که به خود اجازه می‌دهند با مردان جوان محله حرف بزنند و یا لباس‌هایی بپوشند که حتی قسمت‌های معمولی بدنشان را نپوشانده، وحشت ایجاد کنند. آنها بدون مجوز وارد خانه‌هایی می‌شوند که دختران و پسران با هم در آن دیده شده‌اند. در اتوبوس‌ها زنان و دختران را مجبور می‌کنند تا در انتهای اتوبوس و جدا از جمعیت بنشینند و این اواخر گزارش اسیدپاشی به صورت دختری ۱۴ ساله نیز ثبت شده‌است.


پنجشنبه 22 مهر1389 |

Coin

The workers

drew a line through the being of the street 

and the death

a line between us

now

we are two face of a coin.


یکشنبه 18 مهر1389 |

به آرامی آغاز به مُردن می‌کنی

داشتم ای‌میل‌های رسیده‌ام را می‌خواندم. زهرای نازنینم مثل همیشه زیباترین‌هایش را برایم فرستاده بود. یک‌بار خواندم و دوباره و چندباره، گوشی را برداشتم به احوال‌پُرسی، چند کلامی و بغض شکسته در گلو را فروخوردم. دلم نیامد دوستان را به آخرین گریه‌ام میهمان نکنم.

 

ترجمه: احمد شاملو
به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر برده‏ عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،
دوری كنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
كه حداقل یك بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی.

امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن!

 

بارها تصمیم به جمع‌کردن این خانه گرفته‌ام، بارها از ذوقِ نوشتن افتاده‌ام. نوشتن در این خانه مثل نوشتن روی دیواری در یک کوچه‌ی بن‌بست فقط خود آدم را ارضاء می‌کند، مثل فریاد کردن در کوه، وقتی از عصبانیّت می‌خواهی خودت را پاره کنی. انگار مهم نیست کسی صدایت را بشنود یا نه (و شاید راحت‌تر باشی که شنیده نشوی و دیده و خوانده) انگار پذیرفته‌ای که صدایت برای هیچ گوشی نیست و باور کرده‌ای که هیچ تأثیری نخواهی داشت، امّا با این حال می‌نویسی و فریاد می‌کنی و عصبانی می‌شوی و پاره می‌کنی (خود را و نوشته‌هایت را) و دوباره می‌نویسی. شاید حالم خوب نیست. شاید...

ساعت 1:42 بامداد


چهارشنبه 14 مهر1389 |

یک تامل تاریخی-ژاپنی

...گیشایان اما کیمونوهای ساده‌تر و تیره رنگ تری می پوشند. زینت آلات آنها نیز بسیار کم است. اما هردو گروه چهره خود را سپید می‌کنند. در همینجا باید بگویم که وسوسه می‌شوم میان واژه روسپی (احتیاطا روسپید) و این سنت گیشایان ارتباطی پیدا کنم. آیا بخشی از زنان ایران نیز در قدیم چهره خود را سپید می‌کرده‌اند؟

اصطلاح «سرخاب سفیداب» برای لوازم آرایش سنتی قابل تامل است. در عین حال شایعه‌ای بسیار قوی در میان ژاپنی‌ها وجود دارد که یک شاهزاده ساسانی ایرانی به ژاپن آمده تا برای مبارزه با اعراب از آنها یاری بگیرد و در همانجا ماندگار شده. گفته می‌شود خانمی در ژاپن هست که ادعا می‌کند از نسل این شاهزاده است. خانم فوجی موتو توضیح می‌دهد که اثبات تاریخی این مسئله ممکن نیست و باید آن را جزو اسطوره طبقه بندی کرد.

اسطوره یا واقعیت، اما این مسئله قابل بحث است که آیا زنانی به همراه این شاهزاده بوده اند، و آیا آنها چهره خود را سپید می‌کرده‌اند؟

یا برعکس، آیا شاهزاده از طریق بعضی ار همراهانش این سنت را در ایران اشاعه داده است؟ روشن نیست و بحثی ست که آن را درز می گیرم. به هرحال برای من روشن شد که ژاپنی ها برای این گیشایان احترام زیادی قائل هستند. همه از آنها عکس می گرفتند و این زنان که به نحوی فوق‌العاده لباس می‌پوشند و آرایش می‌کنند رفتار بسیار توام با وقاری دارند. به راستی معنای زیبائی و متانت در آنها یک جا جمع شده است.

و من می‌اندیشیدم که چقدر کمبود جای این نوع زن در ایران محسوس است. ما در ایران زن نجیب داریم و زن روسپی. مکان شخصیتی میان این دو بسیار خالی ست. زنی که از هنرهای مختلف سررشته دارد و کارش تربیت مردانی‌ست که باید آداب بیاموزند...

به نقل از رادیو زمانه


دوشنبه 11 مرداد1389 |
احمد کریمی

چی می خوندم؟
سفرنامه عراق عجم: ناصرالدین شاه قاجار
سفرنامه برادران شرلی: عصر صفویه
و یکی-دو سفرنامه دیگر
شاردن و ایران (صفویه)
بمو / خاطرات شناسایی جنگی
پله پله تا ملاقات خدا / دکتر زرین کوب
تاریخ تمدن ویل دورانت: جلد 9 عصر ولتر
خاطرات دلبرکان سودازده من / مارکز
شیوه خط فارسی / نازیلا خلیلی
سفرنامه مادام دلا فوا شوش
دولت بختیار و انقلاب ا. ا. / مرکز اسناد انقلاب ا. ا.
سیاست حقوق بشر کارتر / مرکز اسناد انقلاب ا. ا.
اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده / دکتر فریدون آدمیت
فداییان اسلام / مرکز اسناد
انتخابات و سیاست در آمریکا / مرکز اسناد
تاریخ مدرسه حقانی / مرکز اسناد
جامعه شناسی خودمانی / حسن نراقی
پی نوشت ها / حسن نراقی
ایرن در چهار کهکشان ارتباطی / دکتر محسنیان راد
تشبه به مسیح / توماس آ کمپیس
حی بن یقظان / ابن سینا
تاملی در مبانی دموکراسی / آلن دو بنوا
جهان هولوگرافيك / ترجمه داريوش مهرجويي
ما چگونه ما شديم / دكتر صادق زيباكلام
ایرانیان و اندیشه تجدد / دکتر جمشید بهنام
حرفه مهندسی / دکتر حسین معماریان
روح پراگ / ایوان کلیما
جلال اهل قلم / حسین میرزایی
غرب زدگی / جلال آل احمد
ملکم خان / حسن قاضی مرادی

چی می خونم؟
سفر آمریکا / جلال آل احمد
Karimi_Ahmad@yahoo.com

موضوعات

ایران در چهار کهکشان ارتباطی

بمو

جامعه

ذکر مصیبت

طنز

ظهور

قهوه، سیگار و فلسفه!

شعر

کتاب‌خانه

عمومی

غلط های زیادی (سیاست)

مدیریت

مذهب

واگویه های تنهایی

پيوندهاي روزانه

ایران در چهار کهکشان ارتباطی

قضیّه­ی بَمو

مطالب اخير

نفاق یا دروغ

ملالی نیست جز دوری شما!

برای مدیای نازنین، فرشته‌ی کوچولو

در آینه

زیبا ناوک

ظهور

دو روح در دو بدن!

Coin

به آرامی آغاز به مُردن می‌کنی

یک تامل تاریخی-ژاپنی

آرشيو مطالب

اسفند 1389

بهمن 1389

دی 1389

آذر 1389

آبان 1389

مهر 1389

مرداد 1389

تیر 1389

فروردین 1389

اسفند 1388

بهمن 1388

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

پيوند ها

در آستان بلوغ/خانه قبلی

اتفاق

ترجمه اخبار ترکیه

کتاب نیوز

محمدرضا قاسمی

مراقبه

تخته خاکستری

کلیسای جهانی

هرس

مانیا وارسته

بی مغز

گم شده در ترانزیت

سایه روشن

محسن نامجو

محسن مخملباف

صدای سفید متال

فلفل

مالیخولیا (دناگ عزیز)

یوسفعلی میر شکاک

هبوط ناتمام

مجسمه های چوبی

فرورتیش رضوانیه

آرش سبحانی

کیوسک

پژوهش‌های ایرانی (رضا مرادی)

مجيد زهرى

زیبا ناوک

گزینگ قاضی - رونایی

گزینگ قاضی - کوتاه و بلند

سیاوشان

ریحانه روحانی

به‌ناز پیروزی

الکساشیر في الاحوالات الکساخیل

امکانات جانبی

RSS 2.0

Join 4Shared Now! باتشکر از Aks 98 برای میزبانی رایگان عکس