تبليغاتX
در آستان بلوغ

در آستان بلوغ

!ارائه بلیط در اتوبوس و اعلام نظر در وبلاگ نشانه شخصیت شماست

ایران در قرن 15/21

کتاب ایران در قرن ۱۵/۲۱ از تألیفات جناب دکتر رضا منصوری توسط انتشارات روزنامه‌ی اطلاعات چاپ شده و فعلاً هم موجود هست. به دوستان توصیه می‌کنم این کتاب را بخوانند. شاید بیشتر راجع به کتاب حرف زدیم.

سه شنبه 2 خرداد1391 |

اصلِ موضوع

کویربانو تصمیم به بستن پنجره‌ی خانه‌اش گرفت و بی‌خبر همه را در حیرت گذاشت! گزینگ در یادداشتی آکنده از تلخ‌کامی‌هایش بُغضی ناشکفته را در جانم ریخت و ضمن ادای احترام به همه‌ی دوستان، ما را از یکی از بهترین‌ها محروم کرد و مهرداد بی‌هیچ مقدّمه‌ای با یک جمله‌ی کوتاه خداحافظی و چراغ‌های رابطه را خاموش کرد. ترسی بر جانم آوار شد که ما را چه شده‌است؟

این‌همه می‌نویسیمُ حرف می‌زنیم، این‌همه حرف از عشقُ عرفانُ فلسفه... که چه؟ که بگویم عزیزم، این دنیا را اصلیّاتی‌ست و فرعیّاتی، اگر اصل را فروبگذاری و فرع را بگیری اشتباه کرده‌ای، حال این فرع هرچه که می‌خواهدباشد. همه‌ی پیچیدگیِ داستان همین‌ست که در هر لحظه اصلُ فرعِ خویش را بشناسی، بدانی در کجای بودنِ خودت ایستاده‌ای و به شهادت قیام کنی آن‌چه که باید را در برابرِ آن‌چه که هست. تلخ‌کامی‌های گزینگ سیلی سختی بر صورتم نواخت که سهمِ تک-تکِ ما... نه، کسی را متّهم نمی‌کنم! سهمِ من در کثافتی که برآمده چقدرست؟ کثافتی چنان خانگی‌شده و به آن خوکرده که حتی احساسِ بدی هم از آن ندارم، فکر می‌کردم که چه چهره‌ی مشمئزکننده‌ای باید داشته‌باشم که یک دوست ناچار شود خودش را از من دریغ کند بلکه خواب‌ْمرگم را برآشوبد؟ گیرم که در بابِ جامعه‌شناسیُ فرهنگُ نخبه‌کُشیُ هزار موضوعِ ضرور یا فرض کن مفیدِ دیگر بسیار قلم بفرساییم، چه سود اگر در همین لحظه در حالِ اخته‌کردن یک اندیشه، و تیغه‌کردنِ یک پنجره و به انزواکشیدن یک انسانِ اندیشمند نیز باشیم؟ آخر مگر نه این‌که همه‌ی این حرف‌ها برای برکشیدنِ فضایلِ انسانی‌ست، انسانی که فی نفسه محترم هست؟ اصلِ موضوع چی‌ست؟ فرعِ ماجرا کدام‌ست؟ از چه فرعی دارم حرف می‌زنم و کدام اصل را وانهاده‌ام؟ اگر بناست شنیده نشود، و دیده نشود و گفته نشود آن‌چه که باید، دیگر چه فرق دارد گفتن یا نگفتنِ حرف‌های آدمی که دل‌اش سخت گرفته و ادعایی هم ندارد؟ در این‌جا من اعتراف می‌کنم که حرف‌های گزینگ به چاره‌ی دردی که در جان‌مان می‌پیچد نزدیک‌تر بود تا حرف‌های من. دوستان اصل را به فرع وانگذارید. می‌دانم که اگر نخواهد بنویسد هیچ‌کس را یارای جنباندنِ او نیست، امّا بیایید برویم یادداشت‌هایش را، و خصوصا یادداشتِ اخیرش را چندباره و با دقّت بخوانیم.

پی‌نویس: کاشف به عمل آمد که ظاهرا هر دو بزرگوار می‌نویسند. انگار فقط من اعصابم را از سر راه آورده‌بودم. به هر حال خوش‌حال هستم که می‌نویسند. خدا لعنت کند جماعت مردم‌آزار را!


سه شنبه 2 خرداد1391 |

شناخت‌شناسی 5

...پس تو با عقل می‌فهمی و درک می‌کنی. عقل ابزارهای دقیق و درستی دارد برای دانستن و مهم‌تر این‌که تنها وسیله‌ی شناسایی و سنجشِ آن‌چه از اطرافِ خود برداشت می‌کنیم هست (و من عرض می‌کنم کسی که از تو می‌خواهد عقل را تعطیل کنی یا احمقی‌ست دیوانه یا رندی‌ست حرام‌زاده!). امّا حواسِّ تو در بازه‌ی بسیار کوچکی از آن‌چه‌ که هست معتبر هستند و نیز عقلِ تو به دلیلِ ماهیّتِ رفتاریِ خود بسیار آماده و مستعدِّ گول‌خوردن هست. متأسف‌ام! عقل با خِنگ‌بازی‌هایش این را به من و تو تحمیل می‌کند. پنبه‌ی عقل هم خورد و دوباره یک پارادوکسِ دیگر! فیلمِ ماتریکس را دیده‌ای؟


برچسب‌ها: شناخت‌شناسی
دوشنبه 1 خرداد1391 |

شناخت‌شناسی 4

بگذار دوباره بپرسم که شناخت چگونه در تو ایجاد می‌شود؟ آن‌چه مسلّم این‌که حواسِّ تو به‌مثابهِ فیلترهایی عمل می‌کنند که هریک نسبت به بعضی حامل‌ها عکس‌العمل نشان می‌دهند و "نسبت به بعضی حامل‌ها" یعنی همین حواس نسبت به بعضی حامل‌های دیگر می‌توانند به‌کلّی غیرِحسّاس بوده و هیچ واکنشی نشان ندهند. مثلاً گوشِ تو نسبت به رنگ! در نتیجه موضعِ یک نابینا نسبت به رنگ منطقاً باید موضعِ لااَدری (نمی‌دانم) باشد و نه انکارِ هرچه رنگ. پس هرچه می‌بینی همه‌ی آن‌چه که هست، نیست و چه‌بسا وجودهایی که ما از آن‌ها بی‌خبریم. و نیز می‌دانی که ذهنِ تو برای تحلیلِ ورودی‌های خود روش‌ها و رِوال‌هایی دارد: مقایسه می‌کند، روش‌های الکتروشیمیایی به کار می‌زند، صغری و کبری می‌چیند، اندازه‌گیری می‌کند و هزار حُقّه‌بازی دیگر تا تو را برساند به این‌همانی. یعنی یک رویداد را بگونه‌ای توجیه، تفسیر و تأویل کند که برای تو آشنا باشد تا بلکه با ساختارهای موجود در ذهنِ تو منطبق گردد. که چه؟! تا تو سری بجنبانی که "اوکِی، گرفتم". گرفتی؟


برچسب‌ها: شناخت‌شناسی
جمعه 29 اردیبهشت1391 |

شناخت‌شناسی 3

مسئلةٌ: شناخت چطور در تو ایجاد می‌شود؟ هر یک از ما دارای معابرِ ورودی برای اطّلاعات‌برداری از بیرون از خود هستیم که دانسته‌های اوّلیّه از آن‌جا جمع‌آوری می‌شود: بینایی، شنوایی، لامسه و... هریک از این ورودی‌ها قادر به سنجشِ گونه‌ای خاص از اطّلاعات هستند. می‌توانی تصوّر کنی که اگر می‌توانستی با چشمانت بشنوی یا با گوشَت ببینی درکِ تو از اطراف چگونه می‌توانست باشد؟ بگذار باز هم گریز بزنیم به ریاضیّات. در ریاضیّاتِ مهندسی ماجرایی داریم به‌نامِ توابعِ تبدیل، توابعِ تبدیل به همین سؤال پاسخ می‌دهند که آیا می‌شود مسئله‌ای را در محیط و فضایی دیگر یا در دستگاهی دیگر حل کرد و پاسخ را به محیطِ اوّلیّه بازگرداند؟ چیزی مثل همین که حاملی در قالبِ یکی از حواس را به اشاراتی قابلِ فهم برای حسِّ دیگر ترجمه کرد. می‌توانی مثالی در این مورد بزنی؟


برچسب‌ها: شناخت‌شناسی
سه شنبه 26 اردیبهشت1391 |

شناخت‌شناسی 2

حالا فرض کن و فقط فرض کن که واقعیّتِ بیرونیِ ما یکی باشد (که نظرِ شخصیِ من این‌ست که بازتابِ واقعیّتِ بیرونیِ ثابت نیز برای هر دوی ما نمی‌تواند یکسان باشد) امّا چون بخشی از شناختِ ما وابسته به چگونگیِ بودن یا جنسِ تفکّرِ ماست، پس شناختِ ما دارای بافت و رنگ‌مایه‌ی یک‌سان نخواهدبود. چی شد؟! یعنی تو می‌توانی، ممکن‌ست و حق داری که یک مسئله را به‌گونه‌ای متفاوت یا حتی متناقض و متضاد با من نگاه کنی، ببینی و درک کنی! یعنی چی؟ یعنی یک آوا می‌تواند دو جورِ متفاوت شنیده‌شوند و هر دو شنیده نیز درست باشند! پس حقیقتِ آن واقعیّتِ بیرونی چه می‌شود؟ ریاضی‌دان‌ها به این می‌گویند پارادوکس.


برچسب‌ها: شناخت‌شناسی
شنبه 23 اردیبهشت1391 |

شناخت‌شناسی 1

تو برای تصمیم‌گیری نیاز به شناخت داری و شناختِ تو از مشاهداتِ تو حاصل می‌شود و مشاهداتِ تو به واسطه‌ی دانسته‌های توست که تبدیل به شناخت می‌شود یعنی تو برداشت‌هایی از یک رویداد داری که بنا به تجربیّاتِ تو مورد ارزش‌یابی و ارزش‌گذاری قرارمی‌گیرند و شناختی با دیدگاه‌های خاصِّ تو را حاصل می‌کنند. یعنی شناخت بر دو پایه‌ی واقعیّتِ بیرونی (اگر اساساً واقعیّتی در بیرون وجود داشته‌باشد!) و برداشتِ درونی ایجاد می‌شود. گرفتی؟


برچسب‌ها: شناخت‌شناسی
چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 |

شهرِ قصّه

به سبکُ سیاقِ کویر بانو که بهانه‌ شد:

قَرن‌نوشت: باب وحدتُ کثرت هم‌چنان گشوده ماند و شورُ شعَفَم را چه سود اگر در بیانِ شوقی وامانده‌ باشم. آن‌چه گذشت حالی بود قامت کشیده بر مَقال، باشد که در این جَستک هدیتی نمایم دوستانِ جانی را.

و بدان ای عزیز که چون دلِ دیوانه بر جمالِ جانانه آویختی و چشمانِ خواب‌رمیده بر طلوعِ طلیعه‌ی عاشقی در دلُ جانِ خویش دوختی هر خوشیُ شادیُ جمال تو را در نظر ناید مگر بر صورتِ یار و هر سوی که بنگری نبینی جز رخِ دلدار که کونُ مکان جلوه‌ای بود از محبوبِ جان که بر یک نظر روی برنُمودی بر آیینه‌ی هرچه بودُ نبود و دیگر از آن‌چه دیدی همه همان یک نظر بودی که رخ نمودیُ دلبری‌ها کردی...

موش‌نوشت: نه دیگه این واسه ما دل نمیشه / هرچی من بهش نصیحت می‌کنم که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمیشه / میگه ... آدم دل نمیشه یا اگر شد دیگه عاقل نمیشه / بش میگم جون دلم این‌همه دل توی دنیا چرا یه کدوم مثل دل خراب صاب مرده‌ی من پا پی زن‌های خوشگل نمیشه / چرا از این‌همه دل یه کدوم مثل تو دیوونه‌ی زنجیری نیست؟ یه کدوم صب تا غروب تو کوچه ول نمیشه / میگه یک دل مگه از فولاده که تو این دوره زمونه چشاشو هم بذاره، هیچ چیزی نبینه، یا اگر چیزی دید خم به ابروش نیاره؟ / میگم آخه باباجون اون دل پولادی دست کم دنبال کیفِ خودشه / دیگه از اشک چشش زیر پاش گل نمیشه / میگه هر سکه میشه قلب باشه، اما هر چی قلب شد دل نمیشه / نه دیگه این واسه ما دل نمیشه...

خرنوشت: ...آره داشتیم چی می‌گفتیم؟ بینیویس. ما رو دیوونه‌ و رسوا کردی، حالیته؟ مار رو آواره‌ی صحرا کردی، حالیته؟ آخه مام واسه خودمون معقول آدمی بودیم. دست‌کم هر چی که بود آدم بی‌غمی بودیم، حالیته؟ سرُ سامون داشتیم، کسُ کاری داشتیم. ای دیگه یادش به‌خیر، ننه‌مون جوراب‌مونو وصله می‌زد، ما رو نفرین می‌کرد، بابامون خدا بیامرز سرمون داد می‌کشید بهمون فحش می‌داد، با کمربند زمون اجباریش پامونو محکم می‌بست ترکه‌های آلبالو رو کف پامون می‌شکست، حالیته؟ یاد اون روزا به‌خیر چون بازم هرچی که بود سرُ سامونی بود، حالیته؟ ننه‌ای بود که نفرین بکونه بعد نصف شب پاشه لحاف رو آدم بکشه که مبادا پسرش خدا نکرده بچّاد، که مبادا نورچشمش سینه‌پهلو بکونه، حالیته؟ هه! بابایی بود که گاهُ بی‌گاه سرمون داد بزنه باهامون دعوا کونه، پامونو فلک کونه، بعد صبحِ زود پاشه ما رو تو خواب بغل کونه اشکایی که از شب قبل رو صورتمون ماسیده بود، کم‌کمک با دستای زبر خودش پاک بکونه، حالیته؟ می‌دونی؟ بابامون چند سال پیش عمرشو داد به شوما، هرچی خاکِ اونه عمر تو باشه، مرد زحمت‌کشی بود، خدا رحمتش کونه، ننهِ هم کورُ زمین‌گیر شده، ای دیگه پیر شده، بیچاره غصه ما پیرش کرد، غم رسوایی ما کورُ زمین‌گیرش کرد، حالیته؟ اما راستش چی بگم؟ تقصیر ما که نبود، هر چی بود زیر سر چشم تو بود، یه کاره تو راه ما سبز شدی، ما رو عاشق کردی، ما رو مجنون کردی، ما رو داغون کردی، حالیته؟ آخه آدم چی بگه قربونتم، حالا از ما که گذشت، بعد از این اگر شبی، نصفه شبی به کسونی مثلِ ما قلندرُ مستُ خراب تو کوچه برخوردی اون چشا رو هم بذار یا اقلاً این ریختی بهش  نیگاش نکن، آخه من قربونت هیکلت برم اگه هر نیگا بخواد این‌جوری آتیش بزنه  پس باس تموم دنیا تا حالا سوخته باشه...

من‌نوشت: خلاصه این‌که قربونت برم همه‌ی عالمُ آدم عاشق‌اند. همه‌ی خلایق هرچه که کرده‌اند برای لقمه‌ای عاشقی کرده‌اند که شب با اهلُ عیال قاتُقِ نان کنند. که چرخِ این عالم به عشق گشتهُ می‌گردد. و آدم‌ها هریک به فراخورِ حالُ قال عشقِ خود در جایی یافته‌اند: در سرُ همسری، در محبوبی یا معشوقی، در کاری، در لقمه نانی، بهانه‌ای برای بودن و نامُ ننگِ زیستن. طُرفه این‌که همه، با هر ظنُّ ادّعا رسیده‌اندُ می‌رسند که در پیشگاهِ حضرتِ عشق شأنُ منزلت به شورُ شوق یابند. باشد که دستی برافشانیم به عاشقی و پایی و سری و سودایی و آرزویی و اشکی و شبی و روزی و روزگاری ...و احمدی!

پی‌نوشت: تقدیم به دوستانی که از شهرِ قصّه خاطره‌ای دارند.


برچسب‌ها: عشق آنلاین
یکشنبه 17 اردیبهشت1391 |

شبحِ اُپرا The Phantom of the Opera

مثل همیشه به لطفِ دوستان فیلم شبحِ اُپرا خوراکِ جان شد. فیلمی عالی و دوست‌داشتنی والبته موزیکال که برای بیننده‌ی معمولی مثلِ من اگر هیچ فایده‌ای نداشته‌باشد لااقل ساعتی را موسیقی و آوازِ خوب خواهد شنید. فیلم به لحاظ داستان‌پردازی روایتی از سه‌گانه‌ی خدا، انسان و شیطان است و در تعاملاتِ میان رائول کریستین و شبح شکل می‌گیرد. قاعدتاً روایت راسته و روشن هست و بر پایه‌ی تفکراتِ دینی و نیز مبانیِ کلاسیکِ درام و سینما دارای پایانی مبتنی بر پیروزی خیر بر شر، رسیدن عشّاق به هم و به‌قولی هپی‌اِند است که هست. امّا همین مسئله‌ی حل‌شده که پایانی معلوم دارد به ضربِ جذّابیّت‌های آواز اُپرایی و مجالسِ قرنِ هجدهمِ فرانسه با روایتی چنان شیرین و زیبا تعریف می‌شود که بیننده را متقاعد می‌کند تا انتهای فیلم از جای خود تکان نخورد.

خواننده‌ی جوان و زیبای اُپرا، کریستین (در لغت به معنای مسیحی) دلی در گروِ عشقِ دیرینه‌ی صاحبِ جوان و جذّابِ سالن، رائول (وارونه‌ی واژه‌ی لورا به معنای کلیسای شرقی) دارد و دِینی بزرگ ناشی از آموزشِ آواز نسبت به نابغه‌ی چهره پوشیده‌ی سالن که همان شبح باشد. این‌طور بخوانید که انسانِ نازنین و معصوم از روزگارانِ قدیم و ایّام کودکی عشقی به خدا دارد و شاید چون از کودکی بوده در او نهادینه شده، امّا در اثر فعّالیّت‌های بزرگ‌سالی و فن‌آموزی به شیطان مدیون است. پنداری انسان وابسته و از جنس خداست امّا بده-بِستان‌های ناشی از مقتضیّاتِ بودن هم‌چون معیشت، شهرت، موفّقیّت و چیزهایی که به هرحال برای انسان جذّابیّت‌هایی دارد او را مدیون شیطان می‌کند (و فیلم راهی برای برون‌رفت از این بن‌بست نشان نمی‌دهد، شاید چون چنین رسالتی ندارد). ماجراها در سالنِ تماشاخانه (زمین، روزگار یا زندگی) یعنی در ناحیه‌ای که موردِ ادّعای شیطان و خدا، هر دو هست رخ‌می‌دهد و تماشاییانی که در هر اجرا می‌آیندُ می‌روند و انسانی که در میانه‌ی خدا و شیطان گاه به این‌ سوی و گاه به دیگر سوی متمایل می‌شود و تقریباً همیشه چنان مسحور و خودباخته که انگار توان هیچ مقاومتی را ندارد. شیطان در چهره‌ای انسانی و البتّه به کفایت زیبا و نیز همیشه در لباسی تیره نیمی از چهره‌ی خود را نهان می‌دارد و در برابر عیان‌شدنِ این نیمه‌ی پنهان همیشه مقاومت دارد، به بیانی دیگر عریان‌شدن چهره‌ی شیطان نقطه‌ی بی‌بازگشت است. اُپراهایی که برای شیطان نوشته شده به لحاظ موسیقایی و فارغ از متن عموماً در گامی متفاوت هستند مگر در مواردی که با انسان همراهی می‌کنند. بررسی متون و دیالوگ‌ها فرصتی بیش‌تر طلب می‌کند که اگر دوستان تمایل داشتند ادامه خواهم‌داد. از فیلم لذّت ببرید.


پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 |

ده‌سالگی

پنجشنبه 13/2/81: سلام، چند شبی بود كه عزم جزم كرده بودم برای راه اندازی این صفحه‌ی مسخره! و بالاخره دیشب بعد از كلی دق خوردن راه افتاد، آنهم با این شكل و شمایل مسخره‌تر! فعلا كه از همه چیز ناراضیم...

این دو سطر اوّلین جملاتی بود که ده سال پیش هنگام راه‌اندازی این خانه‌ نوشتم. چند ماهی بیش‌تر از راه‌اندازی اوّلین وبلاگ فارسی توسطِ حسینِ درخشان نمی‌گذشت و تعداد وبلاگ‌نویس‌های فارسی در تمامِ دنیا تا اولین سالگرد آن حدود هزارُ صد نفر بود. آنوقت‌ها و تا سال‌ها بعد خبری از سرویس‌دهنده‌های فارسی وبلاگ نبود و خلایق ناچار بودند با همان بلاگ‌اسپات بسازند. بعدها که بلاگر فیلتر و دسترسی به آن دشوارتر شد و با راه‌اندازی بلاگفا عرض کردیم که اجاره‌نشینیُ خوش‌نشینی و بُنه‌کن شدیم به خانه‌ی وطنی. در حالِ حاضر هم لینکی از آن خانه‌ی قدیمی در بالای لینک‌ها هست. مشوّق و راه‌نمای من به بلاگر هم مردِ بسیار محترم و نازنینی بود به‌نام آقای کامبیزِ هوشی که یک‌بار بیشتر سعادتِ ملاقاتِ ایشان را نداشتم و در همان ملاقات هم کتابِ رازِ اُشو را به من مرحمت کردند که هنوز در کتاب‌خانه‌ام دارم. در این ده سال بر اساس نسخه‌ی پشتیبانی که از نوشته‌ها دارم بیش از 95 هزار کلمه در این خانه نوشته شده‌است. گاهی بنا به شرایطِ روحی و اوضاعِ عمومی وقفه‌هایی در نوشتن‌ها افتاده، بارها از نوشتن به‌طور کلّی منصرف شدم و می‌خواستم این خانه را برای همیشه تعطیل کنم امّا هربار بهانه‌های قَوی‌تری هم برای نوشتن پیش آمده. این خانه ده‌ساله شد و من هم در گذرِ این سال‌ها به حسابِ سالُ ماه ده سال مُسن‌تر شده‌ام. آن‌وقت‌ها چند موی سپید لابه‌لای موهایم بودند و حالا چند موی سیاه میانِ ریش‌هایم! خدا کند که فقط مُسن‌تر نشده‌باشم و بزرگ‌تر هم شده‌باشم.

گزینگ‌بانو پرسیدند چرا می‌نویسی؟ و این چه سؤالِ هولناکی هست! گاهی نوشته‌ام برای هیچ‌کس؛ گاهی برای انتقالِ پیامی، مفهونی، دردی یا بیانِ شوقی؛ گاه به ذوقِ ادبی، به شوقِ خوانده‌شدن، به طنّازیُ دل‌انگیزی؛ گاهی برای تأثیرگذاری یا احقاقِ حقّی. نوشتن به هر دلیل که باشد بیش و پیش از همه دردها و آلامِ خودِ آدم را بیان‌ می‌کند و می‌کاهد. و نویسنده پیش از این‌که برای هر کسِ دیگری بنویسد برای خودش می‌نویسد و بیش از این که دردهای هر کسِ دیگری را درمان کند زخم‌های خود را مرهم می‌گذارد. و نویسنده‌ی حرفه‌ای کسی‌ست که از این راه ارتزاق می‌کند، به‌قول آقایانِ عُلما فلذا به ما جماعتِ وبلاگ‌نویس خیلی نمی‌شود نویسنده گفت و دقیقاً هم به همین دلیل شاید نسبت به کسی که مثلاً ستونِ ثابتی در روزنامه‌ای دارد و پیوسته در حالِ نوشتن هست بیشتر با نوشته‌مان درگیر شویم.

وبلاگ‌نویسی و به‌طور کلّی نوشتن برای من چیزی مثلِ یک مُد یا موجِ اجتماعی نبوده‌است، چون همه خاطره می‌نویسند ننوشته‌ام، اصلاً خاطره‌نویسی نکرده‌ام و چون همه وبلاگی هم دارند من نداشته‌ام. نوشتن برای من غور و تفحّصی در خود بوده‌است، اگر عاشقانه‌ای نوشته‌ام اصلاً نوشتن این کلمات و لمس‌کردنِ آن‌ها در ذهن‌ام و بوکشیدن‌شان و در آغوش‌کشیدن‌شان خود بخشی از معاشقه‌ی من بوده‌است. نوشتن گاهی مثلِ یک بیماری بروز می‌کند، کسی که بیماریِ خواندن و نوشتن دارد نمی‌تواند نخواند و ننویسد و جز با این ارضا نمی‌شود. به هر حال عادت، عادت‌ست؛ بیماری، بیماری‌ست و اعتیاد، اعتیادست. نمی‌شود گفت حالا چون این عادت در ما ربطی به فرهنگ و ادبیّات دارد لزوماً خوب هم هست. شاید اگر مثل همه‌ی خلایق می‌نشستیم و زندگی‌مان را می‌کردیم اوضاع و احوالی بهتر از امروزمان داشتیم.

فکرکردن هم یکی دیگر از بیماری‌های ماست. لابه‌لا و تُودرتُو بودن هم یک بیماری‌ست. ما جماعتِ بیمار مشابهت‌های زیادی داریم. دوستی‌هامان و برادری‌ها و خواهری‌هامان را خودمان انتخاب می‌کنیم. در غم‌ها و شادی‌های کسانی شرکت می‌کنیم که واقعاً دوستِ‌شان داریم. گاهی با تمامِ وجود شاد می‌شویم و این شادی را بین دوستانِ‌مان می‌گسترانیم و گاهی نیز غم‌ها و غصّه‌های کوچولویی گوشه‌ای از دل‌مان خانه می‌کنند و چیزی راهِ گلوی‌مان را می‌گیرد و دست‌های مهربانی که از دور یا نزدیک، از پشتِ سر یا پیشِ رو بی‌هیچ منّتی محرمِ رازهای مگوی‌مان می‌شوند و اشک‌هامان را پاک می‌کنند.

از همه‌ی دوستانی که در این‌سال‌ها همراه و هم‌دلِ من بوده‌اند تشکّر می‌کنم و به بودن و داشتن‌ِتان افتخار می‌کنم. با من خیلی مهربان بوده‌اید و من خیلی دوستِ‌تان دارم. گزینگیِ عزیزم دوستت دارم و ممنونم که بهانه‌ی گفتنِ تمامِ این حرف‌ها شدی.


سه شنبه 12 اردیبهشت1391 |

موبایل من سرقت شد

ساعت ۲۱:۱۵ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت از جاوالین می آمدم که در خیابان حافظ نبش سمیه دونفر موتور سوار که من رو تعقیب می کردند گوشی رو از دستم قاپیدند. سیم کارتم رو سوزوندم و نسخه کپی ازش گرفتم. موضوع در کلانتری طرح شده و نه گوشی و نه خط به درد دوستان سارق من نخواهدخورد. یعنی فقط کار بیهوده و مزخرفی کردند و خودشان و من را به زحمت انداختند. اگر این مطلب را می خوانند بهتر هست با جاوالین یا هر یک از دوستان من تماس بگیرند و گوشی را برگردانند.

خودم خوب خوبم  و ملالی نیست جز دوری شما. قرار پنجشنبه ما سر جای خودش هست. همه دوستان روز خوبی داشته باشید.


دوشنبه 11 اردیبهشت1391 |

عشقِ آنلاین: وحدت و کثرت

از کجا رسیدیم به کجا؟ از تأثیرِ وسایلِ ارتباطی تا وحدتُ کثرت! قبل از این گفتم که عاشق حسودست و تمامیِ معشوق را به یک‌باره می‌خواهد، انگار می‌خواهد خودش باشد و عشق‌اش، تنهای تنها. می‌خواهند یکی شوند با هم و در هم و یکی می‌شوند، یکّه، واحد.

...و تو خود را تاب نمی‌آوری، از خود و بودنِ خود خالی می‌شوی. هیاهوی روزگار را کناره می‌گیری. می‌شوی چیزی بیرون از خودت، یا نه تمامِ بیرون را در خود فرو‌بلعیده‌ای. درون کجاست و بیرون کجا؟ روی زمین و در میانِ آدم‌هایی امّا سر در افلاک فروبرده‌ای. راه می‌روی، ساکن؛ بوداوار نشسته بر خویش‌تنِ خویش. هلهله‌ی تسبیح و تهلیل برآورده‌ای در سکوت. همه‌کس و هیچ‌کس، همه‌چیز و هیچ‌چیز. گذشته تا آینده، تو میدانی، تو همه چیز را می‌دانی. تو می‌بینی، قبل از پلک گشودنی. عادات دیرین را تَرک گفته‌ای و بودنی دیگر را تجربه می‌کنی، و دیدنی دیگر، و شنیدنی دیگر، و گفتنی، و عشقی، و شوقی، و اشکی، و شِکوه‌ای، و وصلی، و درونی، و بیرونی، و هرچه که هست، و هرچه که نیست... آفتاب در تو طلوع می‌کند، از تو طلوع می‌کند، این تویی که بر عالَم و آدم می‌تابی، دیگِ عالَم از تو به جوش می‌آید. آفتابی می‌شوی، مهتابی می‌شوی. و عشقِ توست که بر جهان می‌تابد، جهانی که درونِ توست، تویی که همه‌ی عالَم شده‌ای. همه در تو، تو در همه چیز. عاشقِ خود می‌شوی. پروانگی می‌کنی. عشقِ تو در همه‌جا عیان‌ست و پنهان. عشقِ خود را بر همه می‌باری... بگذار بگذرد. شقشقیةٌ هَدرَت.

قرار نبود این بشود که شد. شوقی آمد و رفت. شاید باز هم حرفی زدیم...


برچسب‌ها: عشق آنلاین
شنبه 9 اردیبهشت1391 |

یک حرف حسابی

نمیدانم چرا اما این وبلاگها باب نیست که کسی مطالب کس دیگر رو بازپخش کنه. من از ضمن تشکر از نازی حیفم اومد که حرفهای ایشون در قالب کامنت بمونه برای همین مطالب ایشون رو مجددا به صورت یک پست جداگانه منتشر میکنم باشد تا بر من افزوده شود. ایشان یادداشت بر پست تمامیت خواهی من چنین نوشته اند:

مي توان عشق را از مناظر گوناگون بررسي كرد. ادبيات –عرفان – شيمي – زيست شناسي – روان شناسي – جامعه شناسي - فلسفه - چه و چه ! كه هركدام حرف هاي زيادي براي گفتن خواهند داشت ، اما نمي دانم چرا ماندگاري شان بر دلم تنها تا ساعاتي پس ازمطالعه باقي ست و باز من مي مانم و اين پرسش هاي بي پايان :
كه عشق چيست و از كجا مي آيد ؟ چگونه مي توان سره اش را از ناسره تشخيص داد؟ لزومش چيست و چرايي اش كدام است ؟ دوام و بقايش بر كدام اصل و اساس است ؟ چرا عشاق مشرقي متعدد هستند و نگاه شرقيان بر عشق چنين است و در غرب چنان ؟! سخن از عشق را پاياني نيست و من اما اين بار پا در موضع قياس مي نهم و ابهام خويش را اين گونه به سمت روشني سوق مي دهم .
آن چه مسلم است اين است كه عشق يك تجربه ي قوي در زمينه ي عاطفي – رواني ست كه عمري به قدمت تاريخ پيدايش انسان دارد. وقتي عشق اتفاق مي افتد به يك عامل بيروني معطوف مي شود كه خارج از فرد است و نخستين كاري كه مي كند "من" را به " ما" تبديل مي كند. انسان عاشق با رفتار خويش حالتش را به بيرون از خود انتقال مي دهد و همه ي اين ها نشان مي دهد كه عشق مي تواند به عنوان يك پديده ي اجتماعي و موثر بر اجتماع در نظر گرفته شود. از طرفي عشق شخصي ترين و خصوصي ترين حالت رواني يك فرد است كه از دروني ترين لايه هاي شخصيتي او نشات مي گيرد و اين بعد فردي عشق مي باشد.
به نظر من عشق تحت تاثیر شرایط زمانی، مکانی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و حتا سیاسی مختلفی است که ما در آن قرار داریم.مثلن اگر آن روز من از آن خيابان رد نمي شدم او را نمي ديدم يا اگر در فلان مجلس شركت نكرده بودم همديگر را نمي ديديم و يا اگر آن روز من يك دمل چركي بر صورتم ظاهر شده بود چه بسا مورد توجه واقع نمي شدم

پس عشق امري بسيار عيني و واقعي ست و همين موضوع يكي از تفاوت هاي ميان نگرش يك انسان با فرهنگ شرقي و يك فردبا فرهنگ غربي نسبت به عشق است .
وبر مي گويد : «دنياي جديد دنيايي " راز زدايي" شده است » . و در يك دنياي مدرن از تمامي ِ پديده هاي اجتماعي راز زدايي و تقدس زدايي شده است. دنياي مدرن هاله را از سر انسان برداشته و بر گل و لاي خيابان افكنده است. تقدس زدايي باعث مي شود ابهامي كه در روابط ميان اشخاص موجود است از بين برود. و عشق نيز بي تاثير از اين تقدس زدايي نبوده و عشق در دنياي مدرن مفهوم ديگري يافته است. در يك جامعه ي مدرن عشق ديگر مقدس نيست و عشق ها دوسويه اندو عشق ها از فاصله ي نزديك رخ مي دهند، ابهامي در روابط نيست و نه خبري از ماورا است و نه اسطوره . بدین ترتیب، عشق ویژگی عمومی زندگی جنسی می شود و تصور زندگی بدون عشق ناممکن. در اين شيوه از عشق ديالوگ ميان ذهن ها به راحتي صورت مي پذيرد دریچه های ذهن دو طرف رابطه، برای لحظاتی بر روی یکدیگر باز می شوند كه از طرفي صميميت رابطه را بالا مي برد و فرصت هاي زيادي را براي عشق فراهم مي آورد و از طرف ديگر عاملي مي شود براي گسيختگي رابطه چرا كه خاصيت چنين رابطه اي برابري جنسي و پاياپاي بودن رابطه ست در صورتي كه نظام حاكم بر جهان نظامي مردسالار است و اين دو در تضاد با يكديگر منجر به گسستگي رابطه مي شود . جامعه ي مدرن علاقه اي به عشق هاي با فاصله ندارد. اما عشقي كه ما مي شناسيم چنين عشقي نيست . در جوامعي مانند جامعه ي ما كه هنوز مقدس ها وجود دارند و تقدس ها برقرارند و عشق در هاله اي مبهم نگاه داشته شده و ميان عاشق و معشوق همواره فاصله و ابهام بر قرار بوده است. يكي از راه هاي سركوب عشق مقدس كردن آن است . و همه ي اين ها براي شكل نگرفتن روابط اروتيك و حفظ و بقاء اشکال سنتی روابط جنسی بوده كه اغلب عشق هاي يك طرف سمره ي همين سياست مي باشد. چهره ي ماورايي عشق شرقي يا شايد بهتر آن باشد كه بگوييم جامعه ي سنتي، يكي از بزرگترين دلايل روابط مبهم و ناقصي ست كه در جامعه ي كنوني ما رايج است . تا اين جا مي توان چنين گفت كه عيني نمودن عشق حسن بيشتري نسبت به آسماني كردنش دارد .
شكي نيست كه عشق يك نياز است .نيازي كه منجر به تكامل انسان مي شود و تكامل ميسر نمي شود مگر با قرار گرفتن در مسيري درست . و ما زماني مي توانيم در مسيري صحيح گام برداريم كه از چند و چون آن آگاهي داشته باشيم .
من فكر مي كنم وقتي كه عاشق مي شويم اتفاق مباركي مي افتد و آن اتفاق اين است كه ما به سمت خود متمايل مي شويم . عشق مارا متوجه خودمان كرده و ما را به ما نشان مي دهد . به عبارتي در نخستين مراحل عشق مجذوب خودشناسي مي شويم . واين رخ نمي دهد مگر اين كه رابطه اي باشد و تبادلي در محتويات ذهن كه طرفين رابطه را به شناخت بيشتر منتهي مي كند . وقتي دو نفر بتوانند در كانون هستي خود با يكديگر گفت و شنود داشته باشند يعني هر يك بتوانند خود رادر كانون هستي ديگري درك و تجربه كند عشق حاصل شده است و اين رشد و با هم كار كردن است. حتا اگر بين دو طرف تعارض وجود داشته باشد. مهم اين است كه طرفين بدون گريختن از خود و با قرار دادن خود در جايگاه ديگري احساس وصل و وحدت مي كند .
رابطه اي كه خصوصيت رابطه ي مذكور را داشته باشد يك رابطه ي مبتني بر عشق خواهد بود . رابطه انواع گوناگوني دارد كه اغلب با عشق اشتباه گرفته مي شوند. ما مي توانيم روابط زيادي را تجربه كنيم و به غلط نام عشق را برآن بگذاريم در صورتي كه چنين نيست اما مي توانند مارا در راستاي رسيدن به يك رابطه ي عاشقانه ي واقعي هدايت كنند.. تعويض محبوب ، داشتن چند محبوب دريك زمان و عاشق چند نفر بودن همگي به معناي نقص در برقراري رابطه ي عاشقانه در فرد مي باشد و تعدد در روابط به معناي آماده نبودن شخص در شروع يك رابطه ي عاشقانه است . وقتي كه در جهت تكامل پيش رويم شاخه به شاخه شدن و محبوب عوض كردن به تدريج از كمي بودن به كيفي شدن تغيير مي يابد و زماني فرا مي رسد كه فرد آماده ي ورود به عشق خواهد بود . اين حالت براي هر كسي اتفاق نمي افتد و بسياري در سطح همان گريز زدن هاي گاه و بي گاه مانده كه از آن به عشق ياد مي كنند و در واقع همان روابطي ست كه در جهت نياز جنسي و فرار از تنهايي مي باشند. با مقدمه اي كه گفته شد به سوالات مطرح شده چنين پاسخ مي گويم : همزمان با چند نفر نرد ِ عشق باختن را بايد اين گونه تعبير كرد: فرد مسير پاسخ گويي به نيازهايش را نمي شناسد و چون مسير را نمي داند مدام درحال جست و جوست و تصور مي كند آن چه را كه مي خواهد اگر در اين پيدا نكرد در آن يكي خواهد يافت و همين طور ادامه مي يابداز يكي به ديگري . خيانت هم براساس اشتباه در شناخت خواهش هاي مان شكل مي پذيرد . چرا كه هيچ كس به قصد خيانت كه خيانت نمي كند! راه را كه اشتباه مي رود به تابلوي خيانت مي رسد . حتا آن زمان كه هوس بر ما چيره مي شود و پاي عشق در ميان نيست مي توان خائن نبود ولي از آن جايي كه انسان موجودي ست كه بر اساس منافعش زندگي مي كند پس خيانت شكل مي گيرد. البته من معتقدم كه ابتدا بايد به تعريف مشتركي از خيانت برسيم . و بعد به توضيح آن بپردازيم.

اما در مورد اين كه رفتار يك خانم چگونه ارزيابي مي شود به نظرم موردي فرهنگي ست كه در جوامع مختلف نگرش ها متفاوت است. و از آن جايي كه نظام غالب در جهان، مردسالارانه مي باشد پس با انصاف كمتري در اين مورد برخورد مي شود. من شخصن اين را قبول دارم كه هر فردي كه وارد زندگي ما مي شود با يك يا چند صفات مشخص در ذهن ما جاي مي گيرد و از ديگري مجزا مي شود .مثلن يكي صبور تر و آرام تر از دوستان ديگرمان است كه ناخود آگاه او را براي سنگ صبوري بر مي گزينيم. يكي ديگر شوخ و مجلس آراست كه ساعات بي خيالي و خوشي ما را پر مي كند و و و ...يعني هريك از اين افراد به قسمتي از وجود ما پاسخ مي دهد . اگر ما فرد با تجربه اي باشيم مي توانيم از همنشيني تك تك افرادي كه ما را مجذوب خود مي كنند بهره برده و سرمايه اي گران بها از افراد را در ميان دوستان خود داشته باشيم . به شرط آن كه بدانيم هر فرد چه جنبه اي از ما را ارضا مي كند . عدم تشخيص درست منجر به شكل گيري روابط ناموفقي مي شود كه در اطراف مان نمونه هاي بي شماري را شاهد هستيم . مردهايي كه در پوشش نياز هاي جنسي با نام همدل و همزبان به زنان نزديك مي شوند و در نهايت آسيبش براي زنان خواهد بود و روابطي مشابه... و اين به جهت قائل نبودن احترام به حريم يكديگر است. تجربه ي شخصي من نشان داده كه چيزي نرديك به هشتاد درصد روابط دوستي من با مردان در نهايت منجر به ابراز علاقه ي آنان بوده است كه همواره مجبور به مديريت رابطه شده ام. و براي هدايت هر يك از اين روابط و قرار دادن آن در يك مسير سازنده واين كه آسيبي متوجه من نباشد مستلزم وقت و هزينه هايي بوده . و البته هر زني حاضر به صرف چنين هزينه هايي نيست و به همين دليل از برقراري رابطه با مردان دوري يا به عبارتي فرار مي نمايد به همين خاطر روابط ميان زن و مرد در جامعه ي ما احتياج به آسيب شناسي دارد.اما در مورد محدوديت هاي عاشقانه و صفات ديگري كه براي عشق نام برده شد، بايد بگويم كه اين ها صفات يك رابطه ي عاشقانه نيست . اين ها تمرين هايي هستند كه ما در روابط از خود بروز مي دهيم كه در صورت بهره برداري صحيح ، اين رفتارها ما را به سمت يك رابطه ي عاشقانه هدايت مي كنند . در آخر مي توانم اين طور بگويم كه عشق يك مسير است كه افراد زيادي در قرار گرفتن ما در اين مسير موثر هستند و اگر بياموزيم و به سطح بالاتري برويم در نهايت به ملاقات معشوق نائل مي شويم. و معشوق كسي نيست جز آن فردي كه بازتاب بيشتري از ما را باز مي گرداند.
. شايد آناني كه خدا را معشوق نهايي خود مي دانند به همين جهت باشد چراكه خدا را كامل ترين كامل ها مي دانند! كه هرگاه بازتاب كاملي از خودشان را انعكاس دهد ، معشوق ابدي شان مي شود! البته ما راضي هستيم به رضاي زميني اش ...
عاشق بودن يعني رو به رشد بودن. پس اميدوارم همواره عاشق باشيد...

با پيش كش درودهاي ايراني: نازي پيروز


برچسب‌ها: عشق آنلاین
چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 |

فیلم شبح اپرا برای دیدن عمومی بین دوستان پیشنهاد شد اما انگار امکان دیدن گروهی فیلم بنا نیست جور شود. لذا پیشنهاد این ست که فیلم را جداگانه ببینم و بصورت گروهی بحث کنیم. دوستان برای تهیه فیلم با من تماس بگیرند. نیز اطلاع حاصل شده است که انتشارات محترم قدیانی دست اندر کار چاپ خلاصه ای از داستان شبح اپرا هست. 

امیدوارم بتوانیم برای غروب پنج شنبه ۱۴ اردیبهشت برای حرف زدن در مورد فیلم در جاوالین جمع بشویم.

ممنون


دوشنبه 4 اردیبهشت1391 |

عشقِ آنلاین: Romance

بعضی‌ها عشق خیلی رمانتیک را دوست دارند یا آن را چیزی در حدِّ یک تفنّن در زندگی می‌دانند یا عشقِ منجر به وصال را خیلی جدّی تلقّی نمی‌کنند یا آن را چیزِ دستُ پاگیری می‌دانند که فقط در مواقع یا مقاطعی به کار می‌آید. امّا من جور دیگری به موضوع نگاه می‌کنم.

تأثیراتِ فیزیولوژیک عشق را دوستان زحمت بکشند از سرکار خانمِ دکتر زیبا ناوک جویا شوند که هم در این مقولات خبره‌اند و هم علاقمند. تحلیلِ روان‌شناسانه‌ی موضوع را هم می‌گذارم برای نازیِ پیروزِ نازنین که اگر با ما سرِ لطف باشند با بیانِ شیوای خودشان برای‌مان خواهندگفت و شخصاً استفاده خواهم‌کرد. زندگی، روزگار، دنیا و نامش را هرچه که بگذاریم، بفرمایید بودنِ ما به‌خودیِ خود چنان با دردُ ناراحتی همراه‌ست که نگاهِ صرفاً منطقی یا لذت‌جویانه یا منفعت‌طلبانه به آن نه‌تنها مشکلی را از آدمی‌زاده حل نمی‌کند بلکه چیزی نیز بر مشکلاتِ او خواهدافزود. بماند که با حذفِ بعضی روابطِ لطیفِ انسانی چیزهایی شاید خیلی قابلِ توضیحُ تعبیر هم نباشند. به‌لحاظِ فلسفی هم که انسان "قطعه‌ گِلی‌ افتاده از دستِ خدا، مسافرِ تنهای قطاری که بنایش رسیدن به جایی نیست، که معلوم نیست کِی از خط خارج خواهدشد" (از فرمایشاتِ آقای کریمی که خودمان باشیم در مجموعه‌ی "در آستان بلوغ"، صفحه‌ی 141، قطعه‌ی دوستت دارم!) و خلاصه این‌که موجودِ تنهایی‌ست که باید تمامیِ دردِ یأسُ ترسُ تنهاییِ فلسفی‌اش را  یک‌تنه به دوش بکِشد. خب حالا این آقا یا خانمِ محترم آیا حق دارد برود مثلِ جنابِ صادق‌خانِ هدایت درزهای پنجره را پنبه بگیرد و دراز به دراز رو به قبله بخوابد منتظرِ ملک‌الموت؟ به نظرِ من بله، حق دارد تا برود و خودش را از این گندُ کثافتی که مثلِ خوره به روحش افتاده نجات بدهد. امّا به نظر می‌رسد عشقُ عاطفه شاید یکی از قوی‌ترین ابزارهایی باشد که انسان برای نجاتِ خودش از این تنهایی و بی‌کارگی در کائنات آفریده‌ و چه کارکردی مفیدتر از همین که یک‌نفر افسرده‌ی آسمان‌جُلِ یک‌لا قبا خودش را مسئول، مفید، مثبت و قابلِ دوست‌داشتن بداند؟ خودتان دو روزِ‌ متفاوت از لحاظِ عاطفی در زندگی خودتان را مجسّم کنید تا بقیّه‌ی ماجرا دستِ‌تان بیاید و من را از نوشتن و سایر دوستان را از خواندنِ ادامه‌ی مطلب خلاص کنید. دوستان می‌توانند تجربیّات و نتیجه‌گیری خودشان را برای ثبت در تاریخ یادداشت بگذارند!

این یادداشت با احتراماتِ فائقه تقدیم می‌شود به خواهرکِ زنِ کویر.


برچسب‌ها: عشق آنلاین
دوشنبه 4 اردیبهشت1391 |
احمد کریمی

چی می خوندم؟
سفرنامه عراق عجم: ناصرالدین شاه قاجار
سفرنامه برادران شرلی: عصر صفویه
و یکی-دو سفرنامه دیگر
شاردن و ایران (صفویه)
بمو / خاطرات شناسایی جنگی
پله پله تا ملاقات خدا / دکتر زرین کوب
تاریخ تمدن ویل دورانت: جلد 9 عصر ولتر
خاطرات دلبرکان سودازده من / مارکز
شیوه خط فارسی / نازیلا خلیلی
سفرنامه مادام دلا فوا شوش
دولت بختیار و انقلاب ا. ا. / مرکز اسناد انقلاب ا. ا.
سیاست حقوق بشر کارتر / مرکز اسناد انقلاب ا. ا.
اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده / دکتر فریدون آدمیت
فداییان اسلام / مرکز اسناد
انتخابات و سیاست در آمریکا / مرکز اسناد
تاریخ مدرسه حقانی / مرکز اسناد
جامعه شناسی خودمانی / حسن نراقی
پی نوشت ها / حسن نراقی
ایرن در چهار کهکشان ارتباطی / دکتر محسنیان راد
تشبه به مسیح / توماس آ کمپیس
حی بن یقظان / ابن سینا
تاملی در مبانی دموکراسی / آلن دو بنوا
جهان هولوگرافيك / ترجمه داريوش مهرجويي
ما چگونه ما شديم / دكتر صادق زيباكلام
ایرانیان و اندیشه تجدد / دکتر جمشید بهنام
حرفه مهندسی / دکتر حسین معماریان
روح پراگ / ایوان کلیما
جلال اهل قلم / حسین میرزایی
غرب زدگی / جلال آل احمد
ملکم خان / حسن قاضی مرادی
آنه شرلی / مونتگمری
سفر آمریکا / جلال آل احمد
نامه های جلال و سیمین
ایران بین دو انقلاب / یرواند آبراهامیان
خاطرات یک گیشا / آرتور گلدن
فیه ما فیه / مولانا
ایران در قرن 21 / دکتر رضا منصوری

چی بخونم؟

Karimi_Ahmad@yahoo.com

موضوعات

ایران در چهار کهکشان ارتباطی

بمو

جامعه

ذکر مصیبت

طنز

ظهور

فیلم خانه

قهوه، سیگار و فلسفه!

شعر

کتاب‌خانه

کافه‌نشینی

عمومی

غلط های زیادی (سیاست)

مدیریت

مذهب

واگویه های تنهایی

برچسب‌ها

عشق آنلاین

شناخت‌شناسی

فیه ما فیه

جاوالین

پاتوق

کافه

پيوندهاي روزانه

ایران در چهار کهکشان ارتباطی

قضیّه­ی بَمو

مطالب اخير

ایران در قرن 15/21

اصلِ موضوع

شناخت‌شناسی 5

شناخت‌شناسی 4

شناخت‌شناسی 3

شناخت‌شناسی 2

شناخت‌شناسی 1

شهرِ قصّه

شبحِ اُپرا The Phantom of the Opera

ده‌سالگی

آرشيو مطالب

خرداد 1391

اردیبهشت 1391

فروردین 1391

اسفند 1390

اسفند 1389

بهمن 1389

دی 1389

آذر 1389

آبان 1389

مهر 1389

مرداد 1389

تیر 1389

فروردین 1389

اسفند 1388

بهمن 1388

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

آرشيو

پيوند ها

در آستان بلوغ/خانه قبلی

اتفاق

ترجمه اخبار ترکیه

کتاب نیوز

محمدرضا قاسمی

مراقبه

تخته خاکستری

هرس

مانیا وارسته

بی مغز

سایه روشن

محسن نامجو

محسن مخملباف

صدای سفید متال

فلفل

مالیخولیا (دناگ عزیز)

مجسمه های چوبی

فرورتیش رضوانیه

آرش سبحانی

کیوسک

پژوهش‌های ایرانی (رضا مرادی)

مجيد زهرى

زیبا ناوک

گزینگ قاضی - رونایی

گزینگ قاضی - کوتاه و بلند

سیاوشان

به‌ناز پیروزی

کافه جاوالین

آینه‌ای به‌رنگ خشت

کویربانو

.حمید م

دروغ السلطنه

دو کلمه جیک‌جیک عاشقونه

عکس‌های قدیمی

امکانات جانبی

RSS 2.0

Join 4Shared Now! باتشکر از Aks 98 برای میزبانی رایگان عکس