در آستان بلوغ
ویرایش پنجم از کتاب "در آستان بلوغ" در 319 صفحه، با من تماس بگیرید. 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

می‌گوید ”شب‌تان بهشت“ می‌گویم ”دنیا و آخرت‌تان بهشت!“ و فکر می‌کردم می‌گوییم ”بهشت“ و این بهشت کجاست؟ چه مختصاتی دارد؟ بهشتی که در طمع آن دنیای خود یا دیگران را جهنم می‌کنیم، شاید! بهشتی که هم برای آن‌که می‌کُشد و هم برای آن‌که کُشته می‌شود جا دارد! بهشتی که به سفارش دوست‌مان در قهوه‌خانه برای جاری شدن نهرهای عسل در آن باید یا دمای 83 درجه داشته‌باشد یا شیب 83 درجه، در نتیجه تجهیزات صخره‌نوردی و پماد ضد سوختگی و کرِم ضدآفتاب فراموش نشود! فکر می‌کردم بهشت جایی‌ست که نه این‌که درد نداشته باشی، بلکه دردها و زخم‌هایت را پذیرفته‌باشی، پس دیگر رنجی برای بودن‌شان بر خود هموار نمی‌کنی. جایی‌ست که دیگر نگران قضاوت دیگران نباشی و خود نیز قضاوت نکنی. جایی‌ست که بگویی دوستت دارم و بتوانی این را بلند بگویی، جایی که بگویی دوستت دارم و نگران سوءتفاهم‌های ممکن نباشی، جایی که بگویی دوستش داری و حقیقتاً فقط دوستش داشته‌باشی. جایی‌ست که بتوانی اعتماد کنی و ایمن باشی. جایی‌ست که مثل تو نبودن جرم نباشد، جور دیگر دیدن باشد. جایی‌ست که دور یا نزدیک نباشی، هر جا باشی جای خودت باشی و همیشه کنجِ دلِ آن‌که دوستش داری و آن‌که دوستت دارد. جایی‌ست که درون و بیرون هم ندارد، آزادُ رهایی امّا بی‌بندُ بارُ افسار گسیخته نه، جایی‌ست که سر برشانه‌ی دوستی بگذاری اما هیچ مرزی را نشکنی،... و این فهرست چه بلندست! فکر می‌کردم بهشتِ من چندان دور از دسترس نیست، بهشت من جایی‌ست که در آن نسیمی روح‌بخشُ معطّر از میان ما می‌گذرد تا حال‌مان خوش، زخم‌هامان رو به التیام، نفَس‌هامان معطّر، از سنگینی زمینی رها، نگاه‌هامان عمیق، سینه‌هامان گسترده، سقف‌هامان رفیع، قدهامان بلند، شوق‌مان گرمُ پرحرارت، غم‌ها و غضّه‌هامان گرانقدر، گریه‌ها و اشک‌های اشتیاق‌مان دُرافشان، آسمان شب‌هامان نقره‌کوبِ ستاره‌ها، عشق‌هامان مانا، جنسیت‌مان شریفُ محترم و بوسه‌هامان به مثابه خَلق و آویختنِ ستاره‌ای بر گردنِ آسمان باشد. باورم نمی‌شود کسی که این‌جا را خراب کند بتواند جای دیگری را آباد کند. زمین بهشتِ من‌ست. فکر می‌کردم اگر نشود این خانه را بهشت کرد می‌شود کمی، و فقط کمی قابلِ تحمّل‌تر کرد... بهشتِ من چنین ‌جایی‌ست، بهشتِ شما کجاست؟


برچسب‌ها: گفتگوهای تنهایی
[ جمعه 10 مرداد1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]

از لزومِ برخوردِ آگاهانه با تغییرات گفتم. چیزی که هست این‌که یکی از وجوه آمادگی برای مواجهه با روند تغییرات پذیرش میزانی از آشفتگی است، دگرگونی به هر حال در ذات خود با آنچه که هست مخالف ست، می‌خواهد چیزی به آن بیافزاید، یا از آن بکاهد. این خود یعنی میزانی از آشفتگی! 

انسانِ طالبِ فرارفتن از خویش ناگزیر به آشفتن آرامش خویش ست، او باورها و قطعیّات خویش را به چالش می‌کشد و بر آستانه تزلزل و تردید گام برمیدارد، او خود را در معرض بادهای تغییر قرارمیدهد و فروریختن جزمیّاتِ خویش را به شهادت می‌ایستد، بدین گونه او از خویشتنِ خویش سربرمیآورد و در جایگاه انسانی از خود رهیده و با خود پیوسته قرارمی‌گیرد.

آوا نوشت: نام این پست با یاد ترانه زیبای The wind of change از گروه آلمانی Scorpions که دوستان رو به شنیدن آن دعوت میکنم.


برچسب‌ها: جامعه
[ یکشنبه 5 مرداد1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]

از آینده گفتم، موجی از تغییرات سریع و پی‌درپی، آن‌هم در جامعه‌ای هیجان‌زده مثل جامعه‌ی ما، چنان که فرصت نمی‌کنیم روزآمد شویم. گفتم که ارزش‌گذاری این فرایند به عکس‌العمل ما بستگی دارد و رویکرد ما به میزان درایت، هوشمندی، شأنیّت و شخصیّت، پیشینه، رواداری، هوشیاری و خودآگاهی ما از آن‌چه که در اطراف‌مان در حال رخ‌دادن هست.

می‌شود هر دگرگونی‌ای را انکار کرد، آن را ندید، سر بر راه خویش داشت و به گذشته‌ی امنُ آرام خویش برگشت، گذشته‌ای که بی هیچ فرازُ فرودی تو را به وسوسه می‌کند و شد جامعه‌ای که پنداری قطعه‌ای از تاریخ‌اند، از موزه درشان آورده‌ای و شاید با اندکی لعاب مدرنیته...

می‌شود واداده به جلو گریخت، خود را انکار کرد و یک‌باره، تمام قد در آینده غرق شد، از ظواهر آغاز می‌شود و رفتارهای عوام‌پسندانه و زود بازده.

می شود اما آگاهانه و هشیارانه وارد این بازی شد، می‌شود نشانه‌ها، ویژگی‌ها و عوارض فردا را شناخت. به نظرم کسی که بر زمان و زمانه‌ی خویش آگاه‌ست موج‌سواری می‌آموزد و از موج‌های تغییر و دگرگونی که خواه یا ناخواه به سوی ما می‌آید و قطعاً ما را درخواهدنوردید و بر ما خواهدگذشت، استفاده خواهدبرد که در غیر این صورت تغییرات او را با خود خواهدبرد...


برچسب‌ها: جامعه
[ سه شنبه 17 تیر1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]
از گسست گفتم و به نظرم شواهد این رویداد در جامعه ما بخوبی هویداست. گسست یک تغییر روند شدید است به گونه ای که بخش‌هایی از جامعه را دچار شوک و سردرگمی می‌کند، من این سردرگمی را "واماندگی" نامیدم چون بخش‌هایی از جامعه در این حالت نه خود را با موج تغییرات هماهنگ می‌کنند و به پیش میروند، نه سر در لاک گذشته خویش فرومی‌کنند و از گردونه حرکت جامعه حذف می‌شوند،  واماندگان متحیرترند از همیشه، بهت زده بی حرکت می‌مانند و سنگ لقی می‌شوند دم پای روزگار، مسخ می‌شوند و فقط می‌نگرند، لقمه چربی می‌شوند برای سگ‌ها و گرگ‌های روزگار... این گروه معمولا اکثریت را تشکیل می‌دهند. تغییر نشانه حیات جامعه است و جز این و در ذات خود دارای بار ارزشی مثبت یا منفی نیست بلکه بار معنایی خود را از رویکرد جامعه نسبت به خود میگیرد. بسا جنگها یا بلایای طبیعی که جامعه ای را به اوج، به فرارو برده اند و چه جوامعی که داشته هاشان بلای جانشان شده، مثل ما...

از گسست گفتم، گسست در جامعه، گسست در روابط انسانی، گسست در فرهنگ، گسست در هنر، گسست در اقتصاد، گسست در صنعت، گسست در هویت، گسست در دین، گسست در اخلاق، گسست در خانواده،  گسست در هرچه بود و نبود ماست... هرکس تردید دارد فرمایش کند تا برای تک-تک این‌ها مصداق عرض کنم.

این عرایض ادامه دارد اگر عمری باشد.

 

پی نوشت: اجالتا به همت گوشی همراه در خدمت هستیم، کژیهای املایی و انشایی را بزرگواران درگذرند،  اگر به نظرات دوستان پاسخی درست و درمان عرض نمی‌شود همچنین. 


برچسب‌ها: جامعه
[ شنبه 14 تیر1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]
"مشکل دنیا این ست که احمق‌ها کاملا به خود یقین دارند در حالی که دانایان سرشار از شک و تردیدند!"

این جمله از کیست؟


برچسب‌ها: جامعه
[ پنجشنبه 12 تیر1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]
درد دلی با یک دوستی بود، می‌گفتم که شرایط برای همه دشوار هست و گاهی این سختی از آستانه تحمل ما فراتر میرود، طاقتشان تمام میشود، مستأصل میشویم و استیصال یعنی هیچ یک از راه‌هایی که می‌شناسیم و میدانیم دیگر جواب نمیدهد. این یعنی روند تغییرات دیگر یک مسئله شخصی نیست، یک تحول اجتماعی هست. 

شما شاهد چه تغییراتی در اطراف خود بوده اید؟

 


برچسب‌ها: جامعه
[ چهارشنبه 11 تیر1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]
عمه هم رفت...

[ دوشنبه 22 اردیبهشت1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]
چه خوشبخت‌اند 

آنان که دوستت دارند،

آنان که دوست‌شان داری.


برچسب‌ها: شعر
[ چهارشنبه 20 فروردین1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]

خیلی هم پیر نبود: شاید 55 یا 60 سال، زندگی پیرش کرده‌بود. خانه‌نشین بود به تیمار همسر بیمارش. میهمان‌ها که رفتند چرخی در خانه زد، میوه‌ها را جمع کرد و روی میز آشپزخانه گذاشت، بشقاب‌ها را شست و بر آب‌چکان چید، کتری را آب ریخت و شعله‌ی اجاق‌گاز را کم کرد، به اتاق سمیرا رفت و شاید دستی محبّت‌آمیز بر سرش کشید، مدارک شناسایی و بانکی‌اش را به او سپرد، از اتاق که بیرون‌ آمد چشم‌ به جوادش گَرداند، چند شب پیش با هم بگو-مگویی هم کرده‌بودند امّا خب این چیزی نبود که میانه‌ی پدرُ پسری‌شان را خراب کُند، شاید همان شب کمی دلگیر شده‌بود و دیگر هیچ -باباها همیشه این‌جورند- نگاهی دوباره به همه‌ی خانه گرداند، چراغ‌های اضافه را خاموش و صدای تله‌ویزیون را کم کرد، نگاهی به همسر بیمارش که خوابُ بیدار بود انداخت، موزی از ظرفِ میوه‌ی روز میزِ آشپزخانه برداشت، به طرفِ درب آپارتمان که می‌رفت زیرِ لب گفت «می‌رم بیرون قدم بزنم»، اگر سیگاری بود شاید می‌رفت که سیگاری بکشد و هوایی تازه کُند. ساعت از 8 گذشته‌بود...

راهِ بامِ خانه‌ی چهارطبقه از بالاترین طبقه‌ی ساختمان نزدیک‌تر از کوچه و خیابان بود. با طمأنینه پله‌ها را از زیرِ پا گذراند. هوای سرِشبِ اواسطِ اسفندماه دیگر چندان سرد نبود. چند گامِ دیگر برداشت. قطعه‌ای از موز را چشید، مثلِ قطعه‌ای از زندگی. رسیده‌اش، به‌هنگامش، خنکش خیلی هم می‌چسبد و زیر دندان مزّه می‌کُند، امّا ترشیدهُ گرمُ نابه‌هنگام که باشد دیگر لطفی ندارد، موز را می‌گویم، زندگی که جای خود دارد. در خانه‌ی همسایه‌ها امّا زندگی جریان داشت و شاید مثلِ همان تکّه‌ی موز که حالا دیگر بلعیده بودش در دهانِ‌شان طعمُ عطرِ خوشی هم برجای می‌گذاشت، امّا اگر آدم کامَش تلخ بود چطور؟ بالاخره شاید آدم این حق را داشته‌باشد که یک وقتی بگوید «متشکرم، موز صرف شد» یا «میل ندارم!».

...پوستِ موز را روی باقیمانده‌ی آن کشید و کنارِ کلاهُ عینک، روی لبه‌ی بام گذاشت. قدمی برداشت. خیالش بابتِ بچّه‌ها راحت بود، از آبُ گِل درآمده‌بودند. چرخِ خانواده می‌چرخید به مستمریِ بازنشستگی و خُرده‌درآمدی دیگر، بیماری همسرش چیزی نبود که امیدی به بهبودِ آن باشد و بهتر نمی‌شد، خیالش راحت بود. بدی نکرده‌بود، بدی نگفته‌بود، بدی نخواسته‌بود، حسادتی نورزیده‌بود، نامهربانی نکرده‌بود، دلی را نشکسته‌بود، هیچ جایی را آلوده نکرده‌بود، لبخندِ ملایمی بر لب داشت، آرام بودُ شکیبا، همیشه... همیشه... دلش سبُک شده‌بود و سبک‌بال...

شهادت به آنکه بوده‌استُ خواهدبود،

شهادت به رسالت،

شهادت به ولایت،

شهادت که همه به‌سوی او بازخواهم‌گشت،

و شکوهِ عدالت را به انتظار خواهم‌نشست...

که روز وصل نزدیک‌ست و خفتن در آغوش خدا.

 

...زمین سفت نبود، هوا سرد نبود، آفتاب به‌سرعت دمید، نور چشمانش را زد، صدای آب می‌آمد، سمیرای بابا... روی مامان رو بپوشون، خوابش می‌آمد و پلک‌هایش سنگین شده‌بود، جواد بابا ساعت چنده؟ ...آه!


برچسب‌ها: داستانک
[ پنجشنبه 22 اسفند1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]

دخترکم معصومانه پرسید: بابا! روز تو کِی هست؟

با بی‌حوصلگی گفتم:  روزِ سگ!

برق شیطنت در چشم‌هاش درخشید و پرسید: روزِ سگ کِی هست؟

گفتم: فردای روز زن! چون هرکی کادو خریده باید برای ناچیز بودنش جواب پس بده و هرکی نخریده برای کوتاهی در خرید کادو!

هشتم مارس روز جهانی زن مبارک!


برچسب‌ها: داستانک
[ شنبه 17 اسفند1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]

گیرم که چهارشنبه چهاردهم ماه باشد، با این هوای بسیار لطیف و آدم به غزل‌خوانیّ چهچهه افتاده‌باشد اما این ربطی به حرفی که می‌خواهم بزنم ندارد.

مدتی هست دارم فکر می‌کنم به قسمت دوّمی برای بغض‌های نهفته. انگار روزهای آخرِ اسفند که می‌شود خر مغز آدم را گاز می‌گیرد برای نوشتن! که قسمتِ اوّل را هم سه سال پیش در همین روزها شروع کردم. به کمک احتیاج دارم، کمکِ کسی که به مسایلِ سیاسیِ کردستان مسلط باشد، کسی که نزدیکم باشد یا نزدیکش باشم، کسی که هم‌راهم باشد و هم‌پایم، کسی که دلُ دامنش، هردو سوخته‌ باشد، کسی که کُردی بداند و کُردی بیاندیشد، کسی که نامش گزینگِ قاضی باشد شاید!


برچسب‌ها: بغض‌های نهفته
[ چهارشنبه 14 اسفند1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]
نفس باد صبا آفت جان خواهدشد

عید می‌آید و اجناس گران خواهدشد

همسرت چند ورق لیست به تو خواهدداد

کل اعضای وجودت نگران خواهدشد

می‌زنی ساز مخالف دو-سه روزی اما

عاقبت هرچه که او گفت همان خواهدشد

پول را با علف خرس یکی می‌دانند

فکد کردید که منطق سرشان خواهدشد؟

کل عیدی و حقوقت به شبی خواهدرفت

بر سر جیب بغل فاتحه‌خوان باید شد


به نقل از یک SMS رسیده


برچسب‌ها: SMS
[ پنجشنبه 8 اسفند1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]

می‌گوید: صبح‌تون به‌خیر جناب مهندس، روزتان مبارک

می‌گویم: صبح تو هم بخير عاشقانه‌ترين غزل

می‌گویم: مهندس شماييد بانو كه از هندسه من آگاهيد،

شما كه چند و چون مرا ميشناسيد،

شما كه به سحر سرانگشتي دل و ديده مي‌گردانيد.

نه! مهندس من نيستم،

مهندس شماييد،

هر روز روز شماست بانو.


روز مهندس رو به همه‌ی همکاران عزیزم تبریک و خدا قوت عرض می‌کنم.


برچسب‌ها: شعر, بانو
[ دوشنبه 5 اسفند1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]
ظاهرا در باب توافق‌نامه‌ی ژنو حرف‌های زیادی هست. راسته که میگن سیاست بوی جوراب میده وقتی جزئیات موضوع محرمانه میشه و حرف‌های ضد و نقیضی به گوش می‌رسه! 

فایل متنی (pdf: 1.1 Mb) در این‌جا و فایل صوتی (mp3: 18 Mb) در این‌جا



برچسب‌ها: سیاست‌ورزی
[ چهارشنبه 30 بهمن1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]

این مقاله را سالیانی پیش برای چاپ در یك نشریه محلّی در محلّه‌ی شهرك غرب و سعادت‌آباد به مناسبت 28 بهمن، صدمین سال تولد صادق هدایت نوشتم.

صادق هدایت

اگر مرزهای مفهوم ذهنی خود را از محله كمی پس برانیم، با اندكی اغماض می‌توان گفت: ”صد سال از تولد مردی می‌گذرد كه زیاد می‌دانست“، ”صادق هدایت“ نویسنده تأثیر گذار، حدود صد سال پیش در محله ما متولد شد. درباره هدایت زیاد گفته و نوشته‌اند اما آیا هنوز حرف‌هایی برای گفتن مانده‌است؟ هر‌چند حتی اگر تا این اندازه درباره او ننوشته‌بودند هم نمی‌خواستم درباره خود او بنویسم! چراكه آنچه از تیپ شخصیتی و سیره او به ما رسیده‌اینست كه خودش هم اساسا اهل مرید پروری نبوده و حتی با قاطعیت قبل از هر چیز به دنبال نفی خود بوده‌است. آدمی كه در تمامی سال‌های زندگیش هیچ اتفاق خاص قابل ارائه‌ای را نمی‌یابد و نوشته‌هایش (یا به‌قول خود هدایت پرت‌وپلاها و مزخرفاتش را) قبل از مرگ خود خواسته دور می‌ریزد، قطعا نه به دنبال شكسته نفسی (یا به قول جلال آل احمد پیدا كردن مشتری) بلكه دنبال برداشتن آخرین مرزها، سدها و بت‌هایی است كه محصورش كرده‌اند. دیوارهایی كه به‌قول راجر واترز (اگر به مرثیه ”دیوار“ او دل بسپاریم) جامعه و ما به دور خود می‌چینیم! و اساسا خودِ بودن ما آخرین مرزی است كه وجود دارد كمااینكه حافظ هم می‌گوید: ”حافظ تو خود حجاب خودی، از میان برخیز“ نف‍سِ بودن ما نیازی است كه به آنچه هست داریم و این خود تایید چیزیست كه هست! و صادق شكفت، از خودش بیرون زد و دوباره متولد شد.

صادق هدایت، هدایتی كه زیاد می‌دانست، بیش از اندازه‌های خود و جو‍ تاریخی و جغرافیایی‌اش، اگر به مرگ طبیعی می‌مُرد من بیشتر تعجب می‌كردم كه چطور آدمی با این اندازه‌ بلندی اندیشه و وسعت روح توانست دوام بیاورد و سر خودش را نخورد!
از اصلِ حرف دور افتادم، می‌خواستم بگویم اولاً ایرانیان فهیم و با فرهنگ، بزرگان خود را به دور از هر های‌وهوی گذرا، ارزش‌گذاری و شناسایی كرده و قدر خواهند شناخت و ثانیاً هستند در میان ما آدم‌هایی كه چه با حجب و آرام منتظر گوش‌های شنوایی هستند كه به آنها دل بدهند، پس بیایید از هم‌اینك برای سال آینده، بیست‌وهشتم بهمن‌ماه سال هزاروسیصدوهشتادویك، انسانی را پاس بداریم كه بزرگتر از اندازه‌های خود و جامعه‌اش بود و با این كار نعمت بزرگانی كه در میان ما هستند را قدر بدانیم.

احمد كریمی


برچسب‌ها: ده سال پیش
[ دوشنبه 28 بهمن1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]


به‌همه‌ي دل‌هاي عاشق: روز والنتين


باريكه‌هايِ روزنامه را

با هزار شوق،

مفتول‌هايِ فلزي را

با هزار شرم

برهم مي‌پيچم.

سرخي را از لب‌هايِ سرخت

و سبزي را از رؤيايِ سبزت

وام مي‌گيرم.

رُزهايِ كاغذي را

- با عشق، با اخلاص-

به تو تقديم مي‌كنم؛

تويي كه بي‌چيزيم با تو

بر همه‌يِ چيزهايِ دنيا

لبخند مي‌زند.

دوستت‌دارم!

بهمنِ هشتادُ يك


برچسب‌ها: شعر
[ شنبه 26 بهمن1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]

دلم گرفت،

       آسمان بارید.

جای تو در این شهر خالی‌ست،

       آسمان هنوز می‌بارد،

       دلم هنوز برای تو تنگ‌ست

                               محبوبم.


برچسب‌ها: شعر
[ پنجشنبه 17 بهمن1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]
قصد نوشتن نداشتم. به قهوه‌خانه رفتم خبر دعوت به شادمانگی در برف را خواندم، یاد شعری افتادم از محمدعلی افراشته به‌نام "برف اغنیا، برف فقرا" که سال‌ها پیش خوانده بودمش، دلم خواست که برای نازبانو بنویسم، که در جست‌جو به مطلب جالبی در مورد برف و سرما در شعر فارسی رسیدم و دلم نیامد که در لذتم شریک نباشند همه‌ی آقایان و خانم‌ها، دوستان و عزیزان. شادی قرین جان‌تان.

این پست را تقدیم می‌کنم به مینای عزیزمان که می‌دانم لذت چای پشت پنجره را می‌داند و بعید نیست که امروز بساط آش را برپا کرده‌باشد...

برف اغنیا

توی این برف چه خوب است شکار، آی گفتی!

گردش اندر ده ما، اونور غار، آی گفتی!

ران آهویی و سیخی و کباب و دم و دود

اسکی و ویسکی و آجیل آچار، آی گفتی!

ویسکی و کتلت و کنیاک فراوان خوردن

یله دادن به سر و سینه یار، آی گفتی

به به ای برف، چه خوبی، چه ملوسی، ماهی

زینت محفل مایی تو، ببار، آی گفتی!


برف فقرا

توی این برف چه خوب است الو، آی گفتی!

یک بغل، نصف بغل، هیزم مو، آی گفتی

زیر یک سقف، ولو بی در و پیکر، جایی

تا در این برف نباشیم ولو، آی گفتی!

مشت مالی سر حمامی و بعدش کرسی

یک شب اندر همه عمر ولو، آی گفتی!


و سرانجام پیام شاعر

صد نفر برهنه و گرسنه، غارت گشته

سه نفر گرم به یغما و چپو، آی گفتی!

زحمت کار زما، راحتی از آن حشرات

کشت از ما و از آن عده درو، آی گفتی

مادری زاده مرا مثل تو، ای خفته به ناز

میرسد نوبت ما، غره مشو، آی گفتی!

وه چه غولی، چه مهیبی، چه بلایی ای برف

قاتل رنجبرانی تو، برو، آی گفتی!


برچسب‌ها: وب‌گردی
[ سه شنبه 15 بهمن1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]

دخترکوچولوی شیرین‌زبان نشسته به آراستنِ خود، پدر از بیرونِ کادر می‌گوید: خوبه دیگه. دختر معصومانه رو به سوی دیگرِ کادر می‌گوید: حرف میزنه! و با چشمانش مامان را دنبال می‌کند تا مفرّی بیابد. مادر از همان بیرون کادر یک کلام می‌گوید: بگو به من چی‌کار داری؟! غولِ کوچولوی شیرین‌زبان از چراغ بیرون می‌جهد و تکرار می‌کند که: به من چی‌کار داری؟ من کارم! (کار دارم) و پدر که عذر می‌خواهد: بله، ببخشید. متوجّه نشدم. و تکرار این دو دیالوگِ آخر و من که می‌اندیشم این نشانه‌ی چی‌ست: اقتدار برباد رفته‌ی پدر؟ بی‌توجهی مادر؟ فرزندسالاری؟ دموکراسی؟ آموزش ادبِ اجتماعی؟ یا روش‌های تربیتی غلطی که نتیجه‌ای جز نسلِ طلب‌کارِ امروز ندارد؟ نسلی که فقط می‌خواهد داشته‌باشد، امّا حالِ هیچ تلاشی برای بدست‌آوردن را ندارد؛ نسلی که بیش از همیشه دارد و بیش از همیشه گرسنه است؛ نسلی که شاهکارِ تربیتیِ ماست؛ نسلی که عذرخواهی پدر را حق می‌داند نه احترام، و نه یک آموزش؛ نسلی که یک استخوانِ در گلو مانده است که نه می‌شود فروبردش و نه بیرونش آورد!

این مضمون فایلِ تصویری کوتاهی‌ست که این روزها روی اینترنت، شبکه‌های اجتماعی و موبایل‌ها دست‌به‌دست می‌شود.


برچسب‌ها: جامعه, وب‌گردی
[ شنبه 12 بهمن1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]

یک تبلیغ داریم و یک ضدّتبلیغ و ضدّتبلیغ وقتی رخ می‌دهد که یک آگهی به جای این‌که مخاطب را ترغیب کند، مشمئز می‌کند! و بماند که برای ساختُ پخشِ هر ثانیه تبلیغِ تله‌ویزیونی چقدر هزینه می‌شود و این گردشِ مالیِ کلان چه رانت‌ها و چه زدُ بندها دارد برای خودش، اخیراً برای تبلیغ تُنِ ماهیِ ایلیکا به وضوح از ترانه‌ی نیاز زنده‌یاد فریدون فروغی استفاده می‌شود! این که کدام ذهنِ بیماری این ترانه‌ی زیبای دل‌نشین و نیاز عاشقانه‌ای به آستانِ محبوب را به اشتهای یک گرسنه به یک قوطی کنسرو تداعی می‌کند و این‌ که خاطره‌ی جمعی و فرهنگی یک مردم و خوراک جانِ آنان چگونه با سودجویی یک جماعتِ سودجو و یک مشت تبلیغات‌چیِ سخیف و حقیر به خوراکِ شکم آنان نتزّل می‌یابد هم بماند، فکر می‌کردم که چه بد مردمانی هستیم که فریدون فروغی را در حیاتش ارج ننهادیم و با اثرش و با هنرش چه می‌کنیم؟! کاش می‌شد این محصول را نمی‌خریدیم، کاش می‌شد به سازنده‌ی این آگهی اعتراض می‌کردیم، کاش می‌شد این شرکت را به عذرخواهی از خانواده‌ی زنده‌یاد فروغی و مردمی که دوستش دارند واداشت، کاش این شرکت به جبران، هر ساله جایزه‌ای را به یادبودِ زنده‌یادان فریدون فروغی و فرهاد مهراد که قبل و بعد از انقلاب از خواندن برای این مردم منع شدند، به آهنگ‌سازان موسیقی زیرزمینی اهدا می‌کرد، کاش کمی انسان‌تر بودیم ما جماعتِ زرنگِ رِندِ نان به نرخ‌ روز خور!

پی‌نوشت: متأسفانه یک تبلیغی هم برای رب گوجه‌فرنگی از شرکت چین‌چین با ارجاع به "جان مریم" ترانه‌ی ماندگار زنده‌یاد محمد نوری هست!


برچسب‌ها: جامعه, تله‌ویزیون
[ یکشنبه 6 بهمن1392 ] [ ] [ ا. کریمی ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

کتابخانه من

چی می‌خوندم؟
موج سوم: الوین تافلر
جنگ و ضدجنگ: الوین تافلر
چنین گفت زرتشت: نیچه
دو قرن سکوت: عبدالحسین زرین‌کوب
سفرنامه عراق عجم: ناصرالدین شاه قاجار
سفرنامه برادران شرلی: عصر صفویه
و یکی-دو سفرنامه دیگر
شاردن و ایران (صفویه)
بمو: خاطرات شناسایی جنگی
پله پله تا ملاقات خدا: دکتر زرین کوب
تاریخ تمدن ویل دورانت: جلد 9 عصر ولتر
خاطرات دلبرکان سودازده من: مارکز
شیوه خط فارسی: نازیلا خلیلی
سفرنامه مادام دلا فوا شوش
دولت بختیار و انقلاب ا. ا.: مرکز اسناد انقلاب ا. ا.
سیاست حقوق بشر کارتر: مرکز اسناد انقلاب ا. ا.
اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده: دکتر فریدون آدمیت
فداییان اسلام: مرکز اسناد
انتخابات و سیاست در آمریکا: مرکز اسناد
تاریخ مدرسه حقانی: مرکز اسناد
جامعه‌شناسی خودمانی: حسن نراقی
پی نوشت ها: حسن نراقی
ایرن در چهار کهکشان ارتباطی: دکتر محسنیان راد
تشبه به مسیح: توماس آ کمپیس
حی بن یقظان: ابن سینا
تاملی در مبانی دموکراسی: آلن دو بنوا
جهان هولوگرافيك: ترجمه داريوش مهرجويي
ما چگونه ما شديم: دكتر صادق زيباكلام
ایرانیان و اندیشه تجدد: دکتر جمشید بهنام
حرفه مهندسی: دکتر حسین معماریان
روح پراگ: ایوان کلیما
جلال اهل قلم: حسین میرزایی
غرب زدگی: جلال آل احمد
ملکم خان: حسن قاضی مرادی
ایران 1427: دکتر رضا منصوری
دا: اعظم حسینی
آنه شرلی: مونتگمری
سفر آمریکا: جلال آل احمد
نامه های جلال و سیمین
ایران بین دو انقلاب: یرواند آبراهامیان
خاطرات یک گیشا: آرتور گلدن
فیه ما فیه: مولانا
ایران در قرن 21: دکتر رضا منصوری
قلعه حیوانات: جرج اوول
روح پراگ: ایوان کلیما
ترس و لرز: کی‌یر کگارد
پایی که جا ماند: ناصر حسینی پور
بی‌شعوری: خاویر کرمنت
کوری: ژوزه ساراماگو
خدمات متقابل اسلام و ایران: مرتضی مطهری
بادبادک‌باز: خالد حسینی
داستانِ جاوید: اسماعیل فصیح
موجودات غیرارگانیک: محمدعلی طاهری
انسان از منظری دیگر: محمدعلی طاهری
داستان‌نویسی و روایت‌شناسی: فتح‌الله بی‌نیاز
در باب شهریار: تیم فیلیپس
درس‌های تاریخ: ویل دورانت
پرده آخر مدیریت: مهرداد غلامی
نورالدین پسر ایران: خاطرات نورالدین عافی
فن‌آوری اطلاعات در جنگ‌های آینده
ناگفته‌های جنگ: خاطرات صیاد شیرازی
اخبار حلَاج: لویی ماسینیون
تفسیر چنین گفت زرتشت: اُشو
دکترین شوک: نائومی کلاین
بینش و منش خلَاق: محمدرضا حاتمی
ایران جامعه‌ی کوتاه مدت: همایون کاتوزیان
بحران بالا می‌گیرد: ناآرامی‌های کردستان
ایرانیان: همایون کاتوزیان
معمای هویدا: عباس میلانی
برءالساعه: زکریای رازی
نگارش گفتگو: ویلیام نوبل
هزار خورشید تابان: خالد حسینی

چی می‌خونم؟
اندیشه ابن‌عربی: عبدالرضا مظاهری

چی می‌خوام بخونم؟
وقتی نیچه گریست: اروین د. یالوم
خط سوّم
امکانات وب
Join 4Shared Now!