روز مهندس است خیر سرمان. پیغامهای تبریک بود که از صبح میآمد. اوّلی از روانکاوِ فوری بود و آخری از مهندس معرفت، تشکّر کردم و تکملهای که: "میگویند سلمانیها بیکار که میشوند سر همدیگر را میتراشند!" کار ما هم به جایی رسیده که روز مهندس را به همدیگر تبریک میگوییم. حالم بههم خورد از این که برای آقایان مهندسین آرمانِ ناهیدُ رضا خسروی که دوستانِ جدیدتر من هستند و هادیِ ستاریُ غلامرضا عالِمی که از آنها بسیار آموختهام و همگی از سرورانِ ارجمند و دوستان گرانقدر من هستند و البته بسیاری دیگر از دوستان پیغامی بگذارم. دلم نیامد آنها را به گندِ خودم بیالایم. به روانکاو فوری میگفتم "فعلاً خودم باید مهندسی بشم" گفت: "اتّفاقاً باید از مهندسی دور بشی، از حساب. یاد بگیر گاهی دیوونه باشی!" در دلم گفتم و تکرارکردم که "سعی میکنم، سعی میکنم". واقعیّت اینست که افسردهام!
صبح، مثل دیروز چیزی مانده به ساعت 6 بیدار شدم، امّا خوابُ بیدار، ظهر گذشته بود که از تخت پایین آمدم. قسمتی از سریال "تبریز در مه" را از شبکه اوّل دیدم. عباسمیرزای ناتوانُ نالانی که لحنِ کلامُ تُنِ صدایش نه آوای دلیری جنگی که مویههای شکستخوردهی مفلوکی را دارد و تا آخر سریال را لومیدهد. دلم لک زد برای آن دیالوگهای جواهرنشانِ زندهیاد علیِ حاتمی که اگر چنین داستانی را میساخت چه شعری میسرود!
در باب ماجراهای سیاسیِ داخلیِ اخیر اصل وجود نیروی اپوزیسیون را مفید میدانم، امّا کتکخوردنُ زندانرفتن چارتا جوان باانگیزهی فعّال را چه سود اگر بروندُ بیایندُ ببینند که همه چیز هیچ در هیچ بوده یا شده؟ من با اعتراضکردن موافقم امّا فایدهای در آشوبُ هرجُ مرج نمیبینم. از دیگرسوی نظام با پرُ بال دادن به موضوعات حاشیهایتر قصد در بزرگترکردن موضوع برای توجیهِ زدنِ ریشههای ماجرا یا سرکوبهای شدیدتر در صورتِ لزوم دارد. ملّت هم غلط میکند بیبصیرتی کند، اگر لازم باشد همان بصیرت را...!
نمیدانم کِی میخواهیم درک کنیم که مشکل این مملکت سیاست نیست، دموکراسی نیست، اقتصاد نیست، این یا آن آقا نیست، اگر کمی بیش از این اوج بگیرم غلط زیادی میکنم که حتّی دینُ بیدینی هم نیست. مسئله اینست که یک وقتی ما باید با خودمان بنشینیم، کلاهمان را قاضی کنیم و بپذیریم که ما بیماریم. بیماریای داریم که کثافتی را در درون خودمان بازتولید میکنیم. بیماریای که بهترین قانونهای دنیا را هم میتوانیم در سه سوت، یا شاید هم کمتر تبدیل به گَند کنیم، چه قانون دنیا باشد، چه آخرت و بر همین قیاس بهترین سرمایهها و مغزها و امکانات و تجهیزات و ماشینآلات و علوم و هزار چیز دیگر و این میشود اوضاعمان که هست و باز بر همین قیاس هنرمان و سینمایمان و جشنوارهی فجرمان و المپیادمان و ورزشمان و کتابُ کتابخوانُ کتابفروشمان و از صد سال پیش برای دموکراسی عربده میزنیمُ پهلویها را بر تخت پادشاهی مینشانیم و این هم میشود از انقلابمان که بعد از سیُ اَندی سال چاپ چاررنگ عکس دخترکی را به مسخرگی بدهیم دست خلایق در کوچهُ بازار که کیسهی دشمنان اسلامُ مسلمینُ نوکرانِ اجانبُ جیرهخوارانِ آمریکای جنایتکارُ رژیم رو به اضمحلالِ صهیونستی را کشیده باشیم اساسی! واقعاً که... مرسی!
ما ملّتِ جَوگیر... ما ملّتِ جَوگیر که با یک غوره سردیمان میکند و با یک مویز گرمیمان میشود. زمانی از زور نعرهی شاهپرستی چنان حنجره میدَرانیم که آنطرفمان پیدا میشود و زمانی هم از فرط دینداری ترتیب خلایق را میدهیم از پهنا! بیدینمان زیر همه چیز میزند و تاریخُ فرهنگُ دینُ سنتُ عرفانُ فلسفهُ دانشُ درستُ و غلطمان را یکسره میشوید به آبِ روشنفکریُ اینترنتُ فیسبوک که اگر امامحسین در صحرای کربلا تشنه ماند چرا از هفتاد نفر یکی حال نداشت چاه بکند و به ضربِ گوگلارث ثابت میکند که عمق سفرههای آب زیرزمینی در کربلا چقدر است! و دیندارمان... و عواممان سگ اصحاب کهف یا خر عیسای ناصری، در بهترین حالت! بیخبر که امامحسین در کربلا سرُ جان میدهد که منُ توی امروز بیاموزیم آزادگیُ آزاد اندیشی را و شرافت را و انتخابُ گزینش را و ایستادگیُ پایمردی را که هر کس میخواهد برود، برود. برود جایی که صدای استمداد مظلومی را در تمامِ تاریخُ جغرافی نشنود، که منُ توی امروز بیاموزیم سگ نباشیمُ دُم تکان ندهیم هر نوازشی را و خر نباشیمُ عُمری بارکشِ ظلمُ عملهی جور نباشیم لقمه نانی را.
وقتی سوزنِ "جامعهشناسی خودمانی" خواب-مرگمان را نمیآشوبد، مهرانِ مدیری آینهی "قهوهی تلخ" رو به رومان میگیرد، مگر به این جوالدوز هشیار شویم که کجای ماجراییم؛ و ما گریهمان نمیگیرد از ماجرای مستشارِ ننهمُرده که پنداری هیچکس دردش را نمیفهمد مگر شاهبابا و پیرمردِ بینامِ شیزوفرنیکِ دیگر آن هم به ضربِ چپقیُ سفری در زمان! و البتّه مهرانخان هم یکی از خودمانست که خرج داردُ باید پول تهیّهکننده بدهدُ لابد هزار درد بیدرمان دیگر و اینچنین سیدی دیگری هم میسازد با همان بازیگران به ریشخندِ هر چیزِ دیگر که هست.
سرشب گفتند که جوانک برادرم را در ماجرای چند روز پیش بردهاندُ شبی میهمان کردهاندُ کتکِ مبسوطیُ فحشُ فضیحتی و فردا چون آنجا که عرب نی میاندازد جا نبوده به هزار خواهشُ تمنّاُ تعهد آزادشان کردهاند که بروید پدرسوختهها که دفعهی دیگر میدهیم پدرِ پدرسوختهتان را درآورند. فکر میکردم که چه بهتر، بلکه بیاموزند هزینهی حرف زدن یا نزدن را، تا بفهمند آنها که هم کتکِ قبل از انقلاب را خوردهاند و هم بعد از انقلاب را چه مرگشان بودهاست، تا بدانند یک من ماست چقدر کَره میدهد و یک سخنرانیُ یک مقاله دقیقهای چند و سطری چند قیمت دارد.
خیلی از نیمهشب گذشته امّا نه حرفهایم تمام شده و نه آتش درونم به سردی گراییده. میدانم که همین مقدار هم در حوصلهی یک وبلاگ نمیگنجد. عذر من را بپذیرید. روز مهندس مبارک!