تبليغاتX
در آستان بلوغ

در آستان بلوغ

ميانه‌ي راه، رسيده و نرسيده، فردا را به انتظار نشسته، منم، من: احمدِ تو!

پژوهش‌های ایرانی

دوستان علاقه‌مند به ایران باستان وب‌سایت یک محقق باارزش و گرامی به نام پژوهش‌های ایرانی متعلّق به آقای رضا مرادی را از دست ندهند.

دوشنبه 18 آبان1388 |

گفتُ گو

گفت: "اکنون،

        بعدِ این همه سال‌ها

                    گیرم که بشنود

                    چه خواهی‌گفت؟"

گفتم: "دوستت دارم

                    و دیگر هیچ!"


چهارشنبه 6 آبان1388 |

شهادت در نگاه جلالِ آل‌احمد

تا وقتی حکومت با ظلم‌ستُ کاری از دستِ ما برنمی‌آید، حق را فقط در خاطره‌ی شهدا می‌شود زنده نگه‌داشت. درست است که شهادت دستِ ظلم را از جانُ مالِ مَردم کوتاه نمی‌کند امّا سلطه‌ی ظلم را از روحِ مَردم می‌گیرد. مسلّط به روحِ مَردم خاطره‌ی شهداست؛ و همین‌ست بارِ امانت.مَردم به سلطه‌ی ظلم تَن می‌دهند امّا روح نمی‌دهند. میراثِ بشریّت همین‌ست. آن‌چه بیرون از دفترِ گندیده‌ی تاریخ به نسل‌های بعدی می‌رسد همین‌ست. (جلالِ آل‌احمد / ن و القلم)


چهارشنبه 22 مهر1388 |

آری این‌چنین بود برادر

مقدّمه: حمید از دوستانِ بسیار عزیزِ من هست که با او بعد از عملیّاتِ کربلای پنج آشنا شدم٬ با دستی گلوله‌خورده و آویخته به گردنی گلوله‌خورده و زخمِ گلوله‌هایی بر لاله‌ی گوش٬ پهلو و پا! حمید ماه‌ها نقاهت را پشتِ سر گذاشته‌بود. ما به دانشگاه رفتیم٬ او دکترایش را گرفتُ برای ادامه‌ی تحصیل و تدریس به خارج از کشور رفت. اخیراً بعد از سال‌ها او را دوباره پیدا‌کردم. حمید در نامه‌ای کوتاه دردِ دل‌هایی گفت (که من چند جمله‌ای را بنا به ملاحظاتی حذف کردم) و من خواب‌رمیده دو شب هست که به حرف‌های او فکر می‌کنم...

احمدِ عزیزم

از کامنت ممنونم و نیز شوکه شدم که اونجا واقعاً چه بلایی سرِ اخلاقُ رفتارِ رژيمِ ما اومده؟ مگه ما براش نجنگیدیم؟ مگه سر تا پا تیر نخوردیم؟ پس چرا یک‌دفعه همه چیز این‌جوری شد؟ از ماهِ پیش تا حالا 2 تا از دوست‌های من رو با درجه‌ی سرتیپی در سپاه و با سابقه‌ی سال‌ها فرماندهی در جنگ به‌خاطر مخالفت با بعضی تندروی‌ها از طرف این برادرانِ عزیزِ تندرو در بازداشت هستند.

...من که جانِ تو پاک قاطی‌کردم. اصلاً سردرنیاوردم کِی مسیر عوض شد و اصلاً چرا این‌قدر زشت شد که هرچی سردارِ دورانِ جنگ رو بازنشسته‌ی اجباری کردن یا این‌جوری بازداشت در انفرادی و هر کس هم که خواست به اون کشتیِ طوفان‌زده کمک کنه این‌جوری شد که توی شوهای تلویزیون می‌بینی باید بیان بر علیهِ خودشون حرف بزنن...

برادرم٬ حمیدِ نازنینم٬ بیش از بیست سال پیش٬ وقتی از هم جدا شدیم٬ هر دو به دانشگاه رفتیم. آن‌جا دوباره زخم‌ها خوردیم٬ که ما به زخم‌خوردن عادت داشتیم امّا این‌بار نه از دشمنان٬ از دوستانِ هم‌وطن که شما حقِّ ما را ضایع کرده‌اید٬ شما به زورِ سهمیّه واردِ دانشگاه شُدید. روزها و سال‌ها را گذراندیم. من گرفتارِ امروزُ فردای زندگی شدم و تو ادامه‌دادی. برایت آرزوی موفّقیّت‌های روزافزون دارم.

چفیه‌ای که از خاکریزهای اُمّ‌القصر (فاو) دارم را که یادت هست؟ آن‌روزها فکر می‌کردم سال‌ها بعد از جنگ در روزها و مناسبت‌هایی مثلِ این روزها که هفته‌ی دفاعِ مقدّس هست این چفیه را به گردن خواهیم‌آویخت و سربلندُ پُرافتخار خواهیم‌بود که ما بهترین روزهای جوانی‌مان را در جبهه بوده‌ایم٬ ما موهای صورت‌مان در جبهه رویید٬ ما برای دفاع از این مرزُ بوم عرصه‌های خونُ خطر را به بازی گرفتیم و بدنِ صدچاکِ تو گواهِ این‌ست که سلامتی‌ات را نیز در همان خاکریزها گذاشتیُ به خانه برگشتی. یادت هست در مراسمِ چهلّمِ خودت به خانه رسیده‌بودی؟!

روزها و سالیانی بر ما گذشت. از حُسنِ تدبیرِ آقایان بسیج ضابطِ قوّه‌ی قضائیّه در امر به معروف و نهی از منکر و بازوی سپاه در حفاظت از مرزهای انقلاب شد و این‌گونه بود که کَسانی با چفیه‌ی مقدّسِ ما در هنگامِ لزوم بر مردمی که از آنان برآمده بودند٬ شوریدند. بعضی٬ گناه‌کار یا بی‌گناه از این جماعتِ چفیه بر دوش کتک خوردند و چفیه بر گردنِ کسانی آویخت که چهره‌شان را در روزهای جنگ به‌خاطر نداشتیم. یک‌بار کَسی در کوه چون ریش داشتم و شاید چهره‌ام برایش خاطراتی تلخ را تداعی می‌کرد به من فحشِ ناموس داد. من به او حق‌دادم. او از سوی آدم‌هایی با ریشُ چفیه‌ی من تحقیر شده‌بود. به او اهانت شده‌بود. شاید کتکی خورده‌بود. وقتی دختر یا پسرِ مردم را بردند و از شب تا صبح در توالتِ مسجد حبس کردند٬ وقتی او را از بامداد تا صبح در سردخانه به تابوتی دست‌بند زدند فکرِ این‌جایش را نکرده‌بودند٬ شاید. من به او حق‌دادم و او را به خدا سپردم٬ امّا دانستم که روزگارِ حرمت‌داشتنِ چفیه‌هامان گذشته‌است.

یک‌بار وقتی از فاو برمی‌گشتم٬ با همان لباسِ خاک‌آلودُ چفیه در خیابان مسافری٬ یک خانمِ مانتویی٬ اصرار‌ داشت جایش را در تاکسی به من بدهد و راننده‌ی تاکسی مُصِر بود که از من کرایه نگیرد چون آن لباسِ سبزِ خاک‌آلود و آن چفیه حرمت داشت. چون آن روز قهرمانانِ ساده و بی‌آلایشِ همان مردمی بودیم که در میان‌شان با احترامُ سربلندی راه‌ می‌رفتیم.

آخرین‌بار که برای کاری به پادگانِ لشگر 27 رفته‌بودم جوانکِ پاسداری وقتی مدارکم را دید٬ گفت برادر بهتر بود عکس‌های مناسب‌تری می‌آوردید. عکس‌ها با صورتِ اصلاح‌شده بود. گفتم همکاران‌تان مدارکم را تأییدکردند. گفت اگر من بودم این عکس‌ها را نمی‌پذیرفتم. گفتم من این ریش‌ها را در جبهه درآوردم٬ شما وقتی جنگ تمام شد چند سال داشتید؟

حمیدِ نازنینم٬ تو بر نگهبانِ عراقی‌ای در شبِ عملیّاتِ کربلای پنج گریستی. حق هم داشتی٬ ما که آدم‌کش نبودیم٬ به انجامِ وظیفه و دفعِ شر رفته‌بودیم. برادر نیستی ببینی امروز قربتاً الی الله چِه‌ها می‌کنندُ خم هم به ابرو نمی‌آورند.

برادر فرق‌ست میانِ جوانی که کیفُ کتابِ مدرسه را گذاشته‌بود تا اسلحه بردارد برای حفظِ ناموسُ میهنُ مذهبش و در فاصله‌ی میانِ دو عملیّات صورتی هم به درسُ امتحانش می‌داد و بعد از جنگ هم لباسُ چفیهُ فانسقه‌اش را بوسیدُ برای شاهد آوردن نزدِ پروردگارش هم‌چنان زیرِ سر دارد با کسی که از گذاشتن ته‌ریشِ نمره چهارُ انداختنِ‌ پیراهنی روی شلوارُ عطریُ تسبیحِ ریایی نامیُ نانی به‌هم آورده‌استُ سوراخِ دعایی که دنیا و آخرت٬ هر دو را هم‌زمان به او بخشیده‌است. فرق‌ست میانِ کسی که راست می‌گوید حتّی اگر به ضررش باشد با کسی که به دورغش هم رنگی از مصلحت می‌زند.

برادر این داستان سرِ درازی دارد. بگذار داغ‌هامان را بر دل نشانیمُ شِکوه بر خدای‌مان آوریم. بگذار صبر پیشه‌کنیم٬ شاید صبرُ انتظار فضیلت‌مان باشد.

در پناه خدا باشی.


یکشنبه 5 مهر1388 |

تا روزِ قدس

تذکّرِ یک نکته‌ی بسیار مهم که مدّت‌هاست ذهنم را مشغول کرده و قبلاً هم به آن اشاره‌ای داشتم این‌ست که فرق‌ست میانِ اصلاح‌طلبی و هرجُ‌مرج‌طلبی٬ میانِ رِفرم و انقلاب٬ میانِ اعتراض و شورش٬ میانِ حق‌خواهی و تلاش برای سرنگونیِ یک نظام٬ میانِ کسی که در کنارِ شماست امّا با شما اختلافِ نظر دارد با کسی که در برابرِ شما می‌ایستد و معنی این‌که می‌گویند این یک مسئله‌ی داخلِ نظام هست یعنی همین.

اگر من نخواهم یا نتوانم یا به عبارتِ دیگر ظرفیّت‌های این که اختلافِ نظرم را با شما هضم کنم در خود ایجاد نکرده‌باشم به حذفِ شما روی خواهم‌آورد٬ برای این کار چهره‌ی شما را مشوّه (در مراجعه به فرهنگِ لغات: بدشکل٬ ناقص‌شده٬ عجيبُ غريب٬ بی‌تناسب٬ مضحک٬ تناقض‌دار) می‌کنم و شما را هرجُ‌مرج‌طلب٬ شورشی و معاند جلوه‌می‌دهم. چگونه؟ با هم‌راستا نشان‌دادنِ شما با سایر جریان‌هایی که واقعاً این‌گونه‌اند٬ با آتش‌زدن بانکُ اتوبوسُ شرارتُ ایجادِ مزاحمت در جریانِ اعتراضاتِ ساکتِ شما و البتّه با اعتراف‌گرفتن از خودِ شما٬ شاید!

در روزِ قدس باید نشان‌داد که از این بگو-مگوها آبی برای دشمنانِ این آبُ خاک گرم نمی‌شود. باید در راه‌پیمایی شرکت‌کرد امّا در دامِ اغتشاشُ درگیری نیفتاد. باید هشیار بود.


دوشنبه 23 شهریور1388 |

اعتراض

می‌گفت "می‌خوام بِرم جلوی پادگان لشگر 27 چفیه ُ لباسای جبههُ کارتِ بسیجمُ آتیش بزنم" و من فکر می‌کردم به غیرتِ چه کسی بَرخواهدخورد؟



ادامه مطلب
شنبه 21 شهریور1388 |

سکوت و دیگر هیچ

زیرِ پلِ کالج بودم که زنگ زد٬ پرسید: "چرا ساکتی و چیزی نمی‌نویسی؟"

خوابم به‌هم‌ریخته. همه چیز داره به اعصابم فشار میاره. نفَسم تنگه. سقفِ آسمون خراب شده روی سرم. شاید اتّفاقی بود امّا شنیدم چند روزِ پیش که تلویزیون داشت اعترافاتِ متّهمینِ ماجراهای اخیر رو نشون می‌داد هم‌زمان شبکه‌ی 4 برنامه‌ای در موردِ گالیله و اعترافاتش رو روی آنتن داشت. گالیله‌ای که از مقاماتِ محترمِ کلیسا تشکّر می‌کرد که اشتباهاتش رو به او تفهیم کردند.

ای مقاماتِ محترم٬ ای پدرِ مقدّس٬ ای همه‌ی خلایق و گوسفندانِ پدرِ ما که در آسمان‌ست! من٬ گالیله اعتراف می‌کنم که زمین بنا به فرموده‌ی جنابِ پاپ گِرد نیستُ مسطّح‌ست. من سال‌ها در اشتباه بودم و تمامِ تحقیقاتم نادرست بودند. تمامِ دانش را چه سود اگر ندانی چه را باید ثابت کنی. اصلاً من از اوّل اشتباه بودم.

...و گالیله از کلیسا بیرون آمد٬ با سرپنجه‌ی پا اشاره‌ای به زمین کردُ زیرِ لب چیزی زمزمه‌کرد و زمین برای همیشه مسطّح ماند!


دوشنبه 16 شهریور1388 |

سَفرِ هیجان‌انگیز!

طیِّ یک سفرِ دریاییِ هیجان‌انگیز اقامتِ کوتاهی در تهران داشتم و به همان صورتِ هیجان‌انگیز دوباره برگشتم!

دوربین‌مان هم به همّتِ مهدی جور شد، نقداً اینا رو ببینید. تا بعد...


دوشنبه 29 تیر1388 |

دنیایی دیگر

بعد از ظهر فرصتی دست داد و مهمانِ سه نفر از دوستانِ غوّاص بودم در جایی استثنایی، جایی که این‌جا نبود (هرچند که دور از این‌جا هم نبود!) مهمان بودم در دنیایی از رنگ‌ها و فضای خیال‌انگیزی که پنداری رؤیا بود. امروز برای اوّلین‌بار به غوّاصی رفتم.

...به رضا می‌گفتم: "برای تو شاید رفتن به زیرِ آب یک شغل یا یک عادت شده‌باشد، امّا من امروز چیز‌هایی را دیدم که شاید تو فقط در اوّلین غوّاصی‌ات دیده باشی". حقیقتاً دنیایی دیگر بود و زیباییِ غیرِ قابلِ توصیفی داشت. دوربینِ زیر آب‌مان هنوز نرسیده، امّا حتماً در اوّلین فرصت سعی می‌کنم دوستانِ خشک(!) را به دیدنِ این‌همه زیبایی ببرم. اگر به کیش آمدید حتماً دیدنِ طبیعتِ زیرِ آب را از دست ندهید. از دوستانِ عزیزم آقایان "مهدیِ راکی" که بانیِ خیر شد، "امیرِ ولدبیگی" که با چه حوصله‌ای آموزشم داد و "رضا هَردانی" که نازنین و دوست‌داشتنی‌ست برای این‌که تحمّلم کردند بسیار ممنون‌ام.

ضمناً: امروز به‌واقع از دستُ پا زدنِ احمقانه‌ام در آب و هیکلِ چربی اندودم در مقایسه با سایرِ دوستان شرمنده شدم!


جمعه 12 تیر1388 |

تلویزیون-سیاست

1/ تلویزیون علی‌رغم ظاهر سرگرم کننده‌اش در سرتاسر دنیا کارکردی سیاسی دارد و کسانی که باید بدانند به‌خوبی می‌دانند که از این رسانه چگونه باید و می‌شود در جهت شکل‌دادن به افکار عمومی استفاده‌کرد.

2/ سریال "افسانه‌ی جومونگ" از پُربیننده‌ترین برنامه‌های تلویزیون در سال‌های اخیرست (راستی چرا؟!). چیزی در حدِّ سریال "سال‌های دور از خانه" (اوشین) در سال‌های حدود 65 تا 67 یا هزاردستان فکر می‌کنم کمی قبل از آن.

3/ روزهای گذشته (مشخصاً از روزِ انتخابات به بعد) در تلویزیون تأکیدِ بسیار زیادی روی موضوع کنکور می‌شود که این موضوع طبیعتاً باعث تشدید تبِ کنکور در خانواده‌های درگیر در موضوع به‌طورِ اخص و بقیّه‌ی جامعه به‌طورِ اعم خواهدشد، در حالی‌که در سال‌های قبل اصولاً سیایت مبنی بر کاهشِ این تنش بود!

سئوال این‌ست: آیا این عملکرد برای انحراف افکار عمومی از موضوعاتی دیگر نیست؟


شنبه 6 تیر1388 |
احمد کریمی

چی می خوندم؟
سفرنامه عراق عجم: ناصرالدین شاه قاجار
سفرنامه برادران شرلی: عصر صفویه
و یکی-دو سفرنامه دیگر
شاردن و ایران (صفویه)
بمو / خاطرات شناسایی جنگی
پله پله تا ملاقات خدا / دکتر زرین کوب
تاریخ تمدن ویل دورانت: جلد 9 عصر ولتر
خاطرات دلبرکان سودازده من / مارکز
شیوه خط فارسی / نازیلا خلیلی
سفرنامه مادام دلا فوا شوش
دولت بختیار و انقلاب ا. ا. / مرکز اسناد انقلاب ا. ا.
سیاست حقوق بشر کارتر / مرکز اسناد انقلاب ا. ا.
اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده / دکتر فریدون آدمیت
فداییان اسلام / مرکز اسناد
انتخابات و سیاست در آمریکا / مرکز اسناد
تاریخ مدرسه حقانی / مرکز اسناد
جامعه شناسی خودمانی / حسن نراقی
پی نوشت ها / حسن نراقی
ایرن در چهار کهکشان ارتباطی / دکتر محسنیان راد
تشبه به مسیح / توماس آ کمپیس
حی بن یقظان / ابن سینا
تاملی در مبانی دموکراسی / آلن دو بنوا
جهان هولوگرافيك / ترجمه داريوش مهرجويي
ما چگونه ما شديم / دكتر صادق زيباكلام
ایرانیان و اندیشه تجدد / دکتر جمشید بهنام
حرفه مهندسی / دکتر حسین معماریان
روح پراگ / ایوان کلیما
جلال اهل قلم / حسین میرزایی
غرب زدگی / جلال آل احمد

چی می خونم؟
ملکم خان / حسن قاضی مرادی


Karimi_Ahmad@yahoo.com

پيوندهاي روزانه

ایران در چهار کهکشان ارتباطی

قضیّه­ی بَمو

مطالب اخير

پژوهش‌های ایرانی

گفتُ گو

شهادت در نگاه جلالِ آل‌احمد

آری این‌چنین بود برادر

تا روزِ قدس

اعتراض

سکوت و دیگر هیچ

سَفرِ هیجان‌انگیز!

دنیایی دیگر

تلویزیون-سیاست

آرشيو مطالب

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

پيوند ها

در آستان بلوغ/خانه قبلی

اتفاق

ترجمه اخبار ترکیه

کتاب نیوز

محمدرضا قاسمی

مراقبه

تخته خاکستری

کلیسای جهانی

هرس

مانیا وارسته

بی مغز

گم شده در ترانزیت

سایه روشن

محسن نامجو

محسن مخملباف

صدای سفید متال

فلفل

سمنگ

مالیخولیا (دناگ عزیز)

یوسفعلی میر شکاک

هبوط ناتمام

مجسمه های چوبی

فرورتیش رضوانیه

آرش سبحانی

کیوسک

پژوهش‌های ایرانی (رضا مرادی)

امکانات جانبی

RSS 2.0

Join 4Shared Now!