مقدّمه: حمید از دوستانِ بسیار عزیزِ من هست که با او بعد از عملیّاتِ کربلای پنج آشنا شدم٬ با دستی گلولهخورده و آویخته به گردنی گلولهخورده و زخمِ گلولههایی بر لالهی گوش٬ پهلو و پا! حمید ماهها نقاهت را پشتِ سر گذاشتهبود. ما به دانشگاه رفتیم٬ او دکترایش را گرفتُ برای ادامهی تحصیل و تدریس به خارج از کشور رفت. اخیراً بعد از سالها او را دوباره پیداکردم. حمید در نامهای کوتاه دردِ دلهایی گفت (که من چند جملهای را بنا به ملاحظاتی حذف کردم) و من خوابرمیده دو شب هست که به حرفهای او فکر میکنم...
احمدِ عزیزم
از کامنت ممنونم و نیز شوکه شدم که اونجا واقعاً چه بلایی سرِ اخلاقُ رفتارِ رژيمِ ما اومده؟ مگه ما براش نجنگیدیم؟ مگه سر تا پا تیر نخوردیم؟ پس چرا یکدفعه همه چیز اینجوری شد؟ از ماهِ پیش تا حالا 2 تا از دوستهای من رو با درجهی سرتیپی در سپاه و با سابقهی سالها فرماندهی در جنگ بهخاطر مخالفت با بعضی تندرویها از طرف این برادرانِ عزیزِ تندرو در بازداشت هستند.
...من که جانِ تو پاک قاطیکردم. اصلاً سردرنیاوردم کِی مسیر عوض شد و اصلاً چرا اینقدر زشت شد که هرچی سردارِ دورانِ جنگ رو بازنشستهی اجباری کردن یا اینجوری بازداشت در انفرادی و هر کس هم که خواست به اون کشتیِ طوفانزده کمک کنه اینجوری شد که توی شوهای تلویزیون میبینی باید بیان بر علیهِ خودشون حرف بزنن...
برادرم٬ حمیدِ نازنینم٬ بیش از بیست سال پیش٬ وقتی از هم جدا شدیم٬ هر دو به دانشگاه رفتیم. آنجا دوباره زخمها خوردیم٬ که ما به زخمخوردن عادت داشتیم امّا اینبار نه از دشمنان٬ از دوستانِ هموطن که شما حقِّ ما را ضایع کردهاید٬ شما به زورِ سهمیّه واردِ دانشگاه شُدید. روزها و سالها را گذراندیم. من گرفتارِ امروزُ فردای زندگی شدم و تو ادامهدادی. برایت آرزوی موفّقیّتهای روزافزون دارم.
چفیهای که از خاکریزهای اُمّالقصر (فاو) دارم را که یادت هست؟ آنروزها فکر میکردم سالها بعد از جنگ در روزها و مناسبتهایی مثلِ این روزها که هفتهی دفاعِ مقدّس هست این چفیه را به گردن خواهیمآویخت و سربلندُ پُرافتخار خواهیمبود که ما بهترین روزهای جوانیمان را در جبهه بودهایم٬ ما موهای صورتمان در جبهه رویید٬ ما برای دفاع از این مرزُ بوم عرصههای خونُ خطر را به بازی گرفتیم و بدنِ صدچاکِ تو گواهِ اینست که سلامتیات را نیز در همان خاکریزها گذاشتیُ به خانه برگشتی. یادت هست در مراسمِ چهلّمِ خودت به خانه رسیدهبودی؟!
روزها و سالیانی بر ما گذشت. از حُسنِ تدبیرِ آقایان بسیج ضابطِ قوّهی قضائیّه در امر به معروف و نهی از منکر و بازوی سپاه در حفاظت از مرزهای انقلاب شد و اینگونه بود که کَسانی با چفیهی مقدّسِ ما در هنگامِ لزوم بر مردمی که از آنان برآمده بودند٬ شوریدند. بعضی٬ گناهکار یا بیگناه از این جماعتِ چفیه بر دوش کتک خوردند و چفیه بر گردنِ کسانی آویخت که چهرهشان را در روزهای جنگ بهخاطر نداشتیم. یکبار کَسی در کوه چون ریش داشتم و شاید چهرهام برایش خاطراتی تلخ را تداعی میکرد به من فحشِ ناموس داد. من به او حقدادم. او از سوی آدمهایی با ریشُ چفیهی من تحقیر شدهبود. به او اهانت شدهبود. شاید کتکی خوردهبود. وقتی دختر یا پسرِ مردم را بردند و از شب تا صبح در توالتِ مسجد حبس کردند٬ وقتی او را از بامداد تا صبح در سردخانه به تابوتی دستبند زدند فکرِ اینجایش را نکردهبودند٬ شاید. من به او حقدادم و او را به خدا سپردم٬ امّا دانستم که روزگارِ حرمتداشتنِ چفیههامان گذشتهاست.
یکبار وقتی از فاو برمیگشتم٬ با همان لباسِ خاکآلودُ چفیه در خیابان مسافری٬ یک خانمِ مانتویی٬ اصرار داشت جایش را در تاکسی به من بدهد و رانندهی تاکسی مُصِر بود که از من کرایه نگیرد چون آن لباسِ سبزِ خاکآلود و آن چفیه حرمت داشت. چون آن روز قهرمانانِ ساده و بیآلایشِ همان مردمی بودیم که در میانشان با احترامُ سربلندی راه میرفتیم.
آخرینبار که برای کاری به پادگانِ لشگر 27 رفتهبودم جوانکِ پاسداری وقتی مدارکم را دید٬ گفت برادر بهتر بود عکسهای مناسبتری میآوردید. عکسها با صورتِ اصلاحشده بود. گفتم همکارانتان مدارکم را تأییدکردند. گفت اگر من بودم این عکسها را نمیپذیرفتم. گفتم من این ریشها را در جبهه درآوردم٬ شما وقتی جنگ تمام شد چند سال داشتید؟
حمیدِ نازنینم٬ تو بر نگهبانِ عراقیای در شبِ عملیّاتِ کربلای پنج گریستی. حق هم داشتی٬ ما که آدمکش نبودیم٬ به انجامِ وظیفه و دفعِ شر رفتهبودیم. برادر نیستی ببینی امروز قربتاً الی الله چِهها میکنندُ خم هم به ابرو نمیآورند.
برادر فرقست میانِ جوانی که کیفُ کتابِ مدرسه را گذاشتهبود تا اسلحه بردارد برای حفظِ ناموسُ میهنُ مذهبش و در فاصلهی میانِ دو عملیّات صورتی هم به درسُ امتحانش میداد و بعد از جنگ هم لباسُ چفیهُ فانسقهاش را بوسیدُ برای شاهد آوردن نزدِ پروردگارش همچنان زیرِ سر دارد با کسی که از گذاشتن تهریشِ نمره چهارُ انداختنِ پیراهنی روی شلوارُ عطریُ تسبیحِ ریایی نامیُ نانی بههم آوردهاستُ سوراخِ دعایی که دنیا و آخرت٬ هر دو را همزمان به او بخشیدهاست. فرقست میانِ کسی که راست میگوید حتّی اگر به ضررش باشد با کسی که به دورغش هم رنگی از مصلحت میزند.
برادر این داستان سرِ درازی دارد. بگذار داغهامان را بر دل نشانیمُ شِکوه بر خدایمان آوریم. بگذار صبر پیشهکنیم٬ شاید صبرُ انتظار فضیلتمان باشد.
در پناه خدا باشی.