در آستان بلوغ
ویرایش پنجم از کتاب "در آستان بلوغ" در 319 صفحه، با من تماس بگیرید. 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

شنبه 26 مهرماه 93 ساعت 19:15 تهران میدان رسالت

مردِ میان‌سالِ شهرستانی دخترک را کثافت خطاب کرده‌بود. مادرِ دختر اهانت به دخترش را روی برنمی‌تافت. گریبانِ مرد به سختی در چنگِ مادرِ غیرتمند گیر بود که به شَرفش قسم می‌خورد اعاده حیثیّت خواهدکرد. تمامِ وجودِ زنِ غیور فریاد بود که ”چرا به دخترِ من اهانت کردی؟!“ و مردِ میان‌سالِ شهرستانی به آزادکردنِ گریبان احتجاج می‌کرد که ”اگر فاسدُ خراب نبودید که این‌طور از خانه بیرون نمی‌آمدید و این نمی‌کردید“. دختر سیلی محکمی به صورت مرد نواخت تا حسابِ هر بانوی محترمی را با دیگری نیامیزد. مَردم بی هیچ تلاش برای احقاقِ حقّی به بی‌هودگی فقط سعی در جداکردنِ آن‌ها داشتند. فرشته‌ی قانون و مأمورانش چشم بسته بودند. زن ظلمِ سالیان از جامعه‌ی مردسالار می‌ستاند...


برچسب‌ها: داستانک
[ دوشنبه 28 مهر1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]

این یادداشت از باب طرح مبحث و ایده مرهون جناب دکتر عباسی و به نگارش من است.

مزامیر، مزمور 23: ”خداوند شبان من‌ست، محتاج به هیچ چیز نخواهم‌بود. در مرتع‌های سبز مرا می‌خواباند، به‌سوی آب‌های آرام هدایتم می‌کند و جان مرا تازه می‌سازد... تو ای شبان من، با من هستی، عصا و چوب‌دستی تو به من قوت قلب می‌بخشد.“

آقای چوپان را همه می‌شناسند، تخصّص ایشان مدیریّتِ گلّه نیست، گلّه‌وار هدایت‌کردن توده‌هاست، یا حتّی هدایتگری هم در آن نیست، واگذاشتن افسار خلایق‌ست به سر خودشان،‌ و دویدن به دنبالِ آن‌ها. مهم نیست که به کجا می‌روند، مهم آن‌ست که به جایی که نباید، نروند! ”فقط برای امروز“ آقای چوپان فقط به امروز می‌اندیشد، چَرا و خوردُ خوراکُ دشتُ خط قرمزی به‌نام چوپان! آقای چوپان برنامه‌ی اجرایی ندارد و هدفمند نیست، بیشتر دنبالِ گذرانِ امور هست. آقای چوپان چیزی به منابع سازمان اضافه نمی‌کند بلکه از آن ارتزاق می‌کند. در هرَمِ سازمانی آقای چوپان با شکسته‌نفسی برای خودشان کسوتِ چوپانی را محفوظ می‌دارند و کارهای اجرایی سازمان را به کارکنانِ با تجربه و سابقه سپرده‌اند. در دَمُ دستگاهِ آقای چوپان ”کاغذپاره‌ها“ چندان ارزشی ندارند، کافی‌ست بدانی صبح گلّه را کجا رها کنی و غروب کجا جمع کنی، سر سوزن ذوقی و سوراخ دعا را پیدا کرده باشی، از مقرّبین درگاه خواهی‌بود...

آقای چوپان را همه می‌شناسند. شما فکر می‌کنید آقای چوپان چه نام‌های دیگری می‌توانند داشته‌باشند؟


برچسب‌ها: مدیریت
[ یکشنبه 6 مهر1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]
بانو اتفاقی دارد می‌افتد، دلم خالی‌ست.


برچسب‌ها: بانو
[ پنجشنبه 3 مهر1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]

بانو صبح که می شود دنیا چیزی کم دارد بی چشم شما،بی لبخند شما...


برچسب‌ها: بانو
[ دوشنبه 31 شهریور1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]

بانو پلک بر هم می‌گذارید،شب می شود؛ پلک می‌گشایید، روز می‌شود؛ شبُ روز کجاست، ایّام عمر رفته‌ی من یا در چشمان شما؟


برچسب‌ها: بانو
[ جمعه 28 شهریور1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]

بانو سري كه درد ميكند را كه دستمال نمي‌بندند، می‌بوسندُ به زانو می‌گیرند، خوب خواهدشد، ایمان دارم.


برچسب‌ها: بانو
[ سه شنبه 25 شهریور1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]

به توصیه و سفارش یک بانوی بزرگوار نشستم به دیدن ”فیلم نوح“. کارگردان فیلم به جهت فیلمِ قبلیِ ”چشمه“ برایم محترم بود. موسیقی فیلم هم امضای ”کلاینت منسل“ را دارد که آهنگ‌ساز کارهای دیگر این کارگردان هم هست و امّا فیلم...

نیمه‌ی اوّلِ فیلم ضربآهنگِ کُندی دارد و حوصله می‌خواهد، داستان هم با روایتی که ما از نوحِ نبی سراغ داریم متفاوت است. اصلاً فیلم روایی نیست، یعنی یک داستان را روایت نمی‌کند، فیلم برداشتی آزاد و امروزی از داستان نوح نبی با بیانِ کارگردان است. برای همین عنصری مثل لباس یا کفش تا حدی امروزی و مدرن هم هست یا موجوداتی مانند فرشته‌های سنگ‌شده و نوع طراحی شخصیتِ آن‌ها بیننده را به یاد ”اربابِ حلقه‌ها“ می‌اندازد و بر همین قاعده استفاده‌ی فراوان از جلوه‌های ویژه‌ی رایانه‌ای. در دقیقه‌ی 87 در ادامه‌ی روایت زیبای داستانِ آفرینش و دست‌اندازی برادر به خونِ برادر، لحظه‌ای که دست قابیل فرود می‌آید 110 تصویر پی‌درپی از جنگجویانِ اقوام و ملیت‌های مختلف در کمتر از ده ثانیه به نمایش در می‌آیند با سلاح‌های مختلف از چوب و شمشیر گرفته تا مسلسل ام-16 و پلیس ضدشورش! فروافتادن یک انسان، گوناگون امّا همه یکی!این‌ها همه به من می‌گویند که فیلم یک روایتِ تنها نیست، روایت بیرونی‌ترین لایه‌ی فیلم هست و حاملی برای محتوا.

در لایه‌های درونی‌تر مار را داریم به عنوان نمادی از شیطان و پوست‌اندازی مار به عنوان یک جور دگردیسی، تغییر یا نقطه‌ی حدّی، نیز پوستِ مار به عنوان میراثِ انبیاء! رسالتی که به کفایت دُگمُ خشن هست و ترسیم چهره‌ای بی‌منطق از هر تفکّر اصول‌گرایانه، مستحقِّ انزجار، ترک شدن، تنهاافتادن و در نهایت حل‌شدن در گروهِ مقابل و از همه جالب‌تر پاک‌کردن صورتِ مسئله به نامِ عشق و دوستی و بخشش و فدیه است که همه مفاهیمی از الاهیات مسیحی هستند. و این بند را خیلی به سرعت نوشتم فقط برای رساندن عناوین وگرنه جای حرف بیشتری هست.


برچسب‌ها: فیلم‌خانه
[ شنبه 22 شهریور1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]

...چه باید كرد؟ تنهایی را می‌شود با كسی قسمت كرد، غربت را چه می‌توان كرد؟ از این‌جا كه به دنیا نگاه می‌كنی می‌بینی در این بَرَهوتِ زندگی چقدر بی‌كسی، چقدر تنهایی! می‌بینی به هیچ چیزِ اطرافت نمی‌مانی! می‌بینی اطرافت صورتك‌هایی در هم می‌لولند، به نامِ زندگی! صورتك‌های خندان، صورتك‌های گریان، صورتك‌های فاخِر، صورتك‌های فرشته‌سان، قدسی سیرت، ملائك صورت، خدا صفت! همه نوع، همه رنگ، خوش‌رنگ، صد رنگ، روی بدن‌هایی به‌شكلِ سگ! روباه! مار! (این‌ها كه خوب است!) لاشخور! كفتار! مارمولك! سوسك! كِرم! ... و هرچه دیده‌ای و ندیده‌ای!

می‌خواهی فرار كنی، می‌خواهی فریاد بزنی! خدایا این‌جا دیگر كجاست؟ من مالِ این‌جا نیستم! من با این‌ها فَرق دارم، از این‌ها نیستم. فرار می‌كنی! رو به كدام قبله؟ و تازه می‌بینی كه چقدر قبلـــــه‌ها و كعبـــــــه‌های رنـگارنـگ بــرپـا داشته‌اند! چه زیبا و چه گِران‌سنگ! قبله‌هایی كه رو به‌سوی شیـــــــطان دارند! كعبه‌هایی كه . . .

سرگشته‌ای، حیرانی، برهنه‌ای، مثلِ پدرت آدم، و مادرت حوّا، مثلِ روز ازَل كه از مادرِ دَهر زاده شدیم!

عزیـــــزم، هروقت به این‌جا رسیدی دیگر از من مـــــپرس چرا آشفته‌ای؟ چرا خودت را به در و دیوار می‌زنی؟ چرا دیــــــوانه‌ای؟ من از تو می‌پرسم: ”چرا عاقلی؟“

 

بهشی از قطعه‌ی "نیِستان" به نقل از یادداشت‌های چهارشنبه 6 شهریورماه 1381


برچسب‌ها: واگویه‌های تنهایی, ده سال پیش
[ یکشنبه 9 شهریور1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]

در مورد آرمانشهر یا به تعبیر من "بهشت"، قبلا یک صحبتهایی در یادداشتی به همین عنوان در وبلاگ مطرح کردم، فکر میکنم برای بهشتی بودن باید بهشتی اندیشید و برای بهشتی اندیشیدن باید قبلا از چیزهایی عبور کرده باشی و یکی از این چیزها جنسیت هست و این در معنایِ کوچک شماریِ خواسته های انسانی نیست چون از دیگر سوی اعتقاد دارم برای به قول نیچه "انسانی بسا بسیار انسان" بودن باید حیوانی کامل بوده باشی، مسئله نابودکردن یا ندیدن آن بخش از بودن تو نیست، مسئله شناختن آن و نشاندن آن در جای و در جایگاه خود است. مسئله خروج از هویت مردانه یا زنانه نیست، بلکه به کفایت در قالب هویت خویش فرورفتن است، اما در همان حال فراتر نشستن از نگاهِ خالصِ مردانه یا زنانه.


برچسب‌ها: واگویه‌های تنهایی
[ پنجشنبه 6 شهریور1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]

به نقل از یک پیام رسیده ساعت 3 بامداد(!):

مدت‌هاست مجازی می‌خندیم، مجازی شادیم، مجازی عاشق می‌شویم، مجازی دیگران را دل‌داری می‌دهیم، اما... اما واقعی تنهاییم، واقعی درد می‌کشیم.

یخ‌بندانی‌ست زمین! سرهامان را در گوشی‌هامان فروکرده‌ایم و در پناه فیلترشکن‌ها زاغ‌سیاه یکدیگر را هک می‌کنیم. ببین! این که به پایکوبی‌اش نشسته‌ایم انقراض عشق است و خوشبختی... و اینک دسته جمعی آغاز عصریخ‌بندان را لایک می‌کنیم... «عصر یخ‌بندان مبارک!»

عرض می‌شود که نخیر! این‌جورها هم نیست. این‌ها الزامات و اقتضائات یک دوره‌ی جدید هست که با خودش ابزارها و لوازم و ارتباط‌ها و شیوه‌های بیانی و زندگی و زبان و ادبیات و نسل خودش را به همراه آورده‌است. مخالفت و مقاومت دارید؟ بفرمایید گوشی و اینترنت و تلفن و هرچه وسیله‌ی ارتباطی هست، همه و همه را تعطیل بفرمایید بروید با همان قلم و کاغذ فرمایشات‌تان را قلمی بفرمایید و البته منتظر باشید تا جواب هم برسد!؟ مسئله مَجازشدنِ عشق‌ها و شادی‌ها نیست به نظرم، که این خود عینِ واقعیّت هست، مسئله مقاومتی هست که ما از درون نسبت به هر چیز جدید داریم و اینرسی‌ای که نسبت به گذشته...

یاد یک ترانه‌ای افتادم که شاید چهل سال قبل، بلکه دورتر، داریوش‌خان اقبالی اجرا کردند، قدیمی‌ها به‌خاطر دارند: «سال 2000»، آن‌وقت‌ها پنداری سال 2000 یک زمانِ خیلی دوردستی بود که معلوم نیست کِی خواهدبود و ناله‌ها و شیون‌های به‌قولِ محمّدِ صالح‌علا آهانُ آهان و بیا و ببین که چه و چه! آمدُ دیدیم که نخیر، همچین خبرهایی هم نبود و اتّفاقی هم نیفتاد! تمامِ داستان مقاومتی بود و هراسی بود که ما نسبت به آینده داشتیم. مسئله این‌ست که ما در گذشته یک ریشه‌هایی داریم که بودن خود را براساس آن‌ها شناسایی می‌کنیم و آینده با امّا و اگرهایش، با نسبی‌بودن‌هایش، با ماهیّتِ لق‌ و ژلاتینی‌‌ای که دارد برای ما به‌قدر کافی سِفت و قابل اطمینان نیست که خود را به آن گره بزنیم، خود را به روی آن بنا کنیم و این مارا به هراس می‌اندازد، برای همین از آینده و هرچه متعلّق به اوست فرارمی‌کنیم و به گذشته‌ای که خانه‌ی گرمُ صمیمی و محلِّ اَمن و آسایشِ ماست پناه می‌بریم!

امّا این راهی به فردا نیست، «بودن» شاید امّا راهی به «شدن» نیست، «بچّه‌های فردا» احتمالا راه‌های دیگری برخواهندگُزید و بر مداری دیگر خواهندگشت، این ماییم که جا می‌مانیم و آینده از ما عبور خواهدکرد، هم‌چنان که از گذشتگان ما گذشت...

...و صل الله علی محمد و آل محمد. خداوند پدر و مادر بانی مجلس را حفظ کند که این‌همه حرف داشتیم و خودمان نمی‌دانستیم!

پی‌نوشت: من فکر نمی‌کنم بانی مجلس در بازنشر این مطلب اینقدرها هم خودش را درگیر کرده باشد که من درگیر شدم، فی‌الواقع از یک مطلبی خوشش آمده آن را ارسال کرده، همین! اما واقعا در بازنشر هرچه که دست‌مان می‌رسد بیش‌تر دقت کنیم، و چقدر خالی هست جای چار کلمه حرف حساب در تمام این گروه‌ها و جمع‌ها و وبلاگ‌ها...


برچسب‌ها: جامعه
[ دوشنبه 3 شهریور1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]
يادم باشد دلم كه شكست، سرم را بالا بگیرم

تلافی نکنم، فریاد نزنم، شرمگین نباشم

حواسم باشد دل شکسته گوشه‌هایش تیزتر است

مبادا دل و دست آن‌که روزی دلدارم بود را

به کینه، زخمی بزنم

مبادا فراموش کنم شادی‌اش آرزویم بود

حواسم باشد صبور باشم و ساکت!

 

به نقل از یک پیام رسیده با کمی بازنویسی. کاش نویسنده‌اش را می‌شناختم تا برای بازنشر از ایشان اجازه می‌گرفتم.


برچسب‌ها: SMS
[ شنبه 25 مرداد1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]
ایّام مبارک باد از شما، مبارک شمایید! ایّام می‌آیندُ می‌روند تا به شما مبارک شوند! 

این کلام از کیست؟ نکته را دانستید؟


برچسب‌ها: بانو
[ دوشنبه 20 مرداد1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]

خفته‌ای؟

چه باک؟!

وقتی که می‌شود

-در پیشِ پای تو-

قصه‌ی هزارُ یک شبِ مردی را سرود

که راهِ هزار ساله را

        به شوقُ ذوقِ یک ”دوستت دارم“ پیمود؟

×     ×     ×

خسته بودُ سپیدموی امّا

        هزار ساله نمی‌نُمود!

می‌گفت:

        ”دیگر، هرگز نترس!

                    -تنها نخواهی‌ماند-

        بالشِ خوابت

                    پُرِ آوازِ بالِ فرشته‌های مهربان.

        فرشته‌ها را سپرده‌ام

                    -بال در بال-

                    چشم بر هم نگذارند

                    تا هیچ اهریمنی

                                از خیالِ تو نیز نگذرد.“

می‌گفت از قصّه‌های راهِ هزار ساله‌اش

می‌گفتُ می‌گریست!

        -دیگر رسیده‌بود-

می‌گفت:

        ”دیگر بهشت

                    -در آسمان-

                    مِلکِ طَلقِ خدایان نیست!

        دیگر بهشت

                    جایی‌ست بر زمین،

                    در خلوتِ اصیلِ نجوای سرانگشتان

                                با هر طرّه‌ی بازیگوش

                                            که بر بادیُ آهی

                                            سپرده‌ای.

        دیگر بهشت...


برچسب‌ها: شعر
[ پنجشنبه 16 مرداد1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]

خودت باش! به اعتبار هیچ شانه ای اشک نریز، به اعتماد هر اشکی هم شانه نباش. آدمی به خودی خود نمیافتد، اگر بیفتد از همان سمتی میافتد که تکیه کرده!!

به نقل از یک پیغام معنادار رسیده.


برچسب‌ها: sms
[ دوشنبه 13 مرداد1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]

می‌گوید ”شب‌تان بهشت“ می‌گویم ”دنیا و آخرت‌تان بهشت!“ و فکر می‌کردم می‌گوییم ”بهشت“ و این بهشت کجاست؟ چه مختصاتی دارد؟ بهشتی که در طمع آن دنیای خود یا دیگران را جهنم می‌کنیم، شاید! بهشتی که هم برای آن‌که می‌کُشد و هم برای آن‌که کُشته می‌شود جا دارد! بهشتی که به سفارش دوست‌مان در قهوه‌خانه برای جاری شدن نهرهای عسل در آن باید یا دمای 83 درجه داشته‌باشد یا شیب 83 درجه، در نتیجه تجهیزات صخره‌نوردی و پماد ضد سوختگی و کرِم ضدآفتاب فراموش نشود! فکر می‌کردم بهشت جایی‌ست که نه این‌که درد نداشته باشی، بلکه دردها و زخم‌هایت را پذیرفته‌باشی، پس دیگر رنجی برای بودن‌شان بر خود هموار نمی‌کنی. جایی‌ست که دیگر نگران قضاوت دیگران نباشی و خود نیز قضاوت نکنی. جایی‌ست که بگویی دوستت دارم و بتوانی این را بلند بگویی، جایی که بگویی دوستت دارم و نگران سوءتفاهم‌های ممکن نباشی، جایی که بگویی دوستش داری و حقیقتاً فقط دوستش داشته‌باشی. جایی‌ست که بتوانی اعتماد کنی و ایمن باشی. جایی‌ست که مثل تو نبودن جرم نباشد، جور دیگر دیدن باشد. جایی‌ست که دور یا نزدیک نباشی، هر جا باشی جای خودت باشی و همیشه کنجِ دلِ آن‌که دوستش داری و آن‌که دوستت دارد. جایی‌ست که درون و بیرون هم ندارد، آزادُ رهایی امّا بی‌بندُ بارُ افسار گسیخته نه، جایی‌ست که سر برشانه‌ی دوستی بگذاری اما هیچ مرزی را نشکنی،... و این فهرست چه بلندست! فکر می‌کردم بهشتِ من چندان دور از دسترس نیست، بهشت من جایی‌ست که در آن نسیمی روح‌بخشُ معطّر از میان ما می‌گذرد تا حال‌مان خوش، زخم‌هامان رو به التیام، نفَس‌هامان معطّر، از سنگینی زمینی رها، نگاه‌هامان عمیق، سینه‌هامان گسترده، سقف‌هامان رفیع، قدهامان بلند، شوق‌مان گرمُ پرحرارت، غم‌ها و غضّه‌هامان گرانقدر، گریه‌ها و اشک‌های اشتیاق‌مان دُرافشان، آسمان شب‌هامان نقره‌کوبِ ستاره‌ها، عشق‌هامان مانا، جنسیت‌مان شریفُ محترم و بوسه‌هامان به مثابه خَلق و آویختنِ ستاره‌ای بر گردنِ آسمان باشد. باورم نمی‌شود کسی که این‌جا را خراب کند بتواند جای دیگری را آباد کند. زمین بهشتِ من‌ست. فکر می‌کردم اگر نشود این خانه را بهشت کرد می‌شود کمی، و فقط کمی قابلِ تحمّل‌تر کرد... بهشتِ من چنین ‌جایی‌ست، بهشتِ شما کجاست؟


برچسب‌ها: واگویه‌های تنهایی
[ جمعه 10 مرداد1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]

از لزومِ برخوردِ آگاهانه با تغییرات گفتم. چیزی که هست این‌که یکی از وجوه آمادگی برای مواجهه با روند تغییرات پذیرش میزانی از آشفتگی است، دگرگونی به هر حال در ذات خود با آنچه که هست مخالف ست، می‌خواهد چیزی به آن بیافزاید، یا از آن بکاهد. این خود یعنی میزانی از آشفتگی! 

انسانِ طالبِ فرارفتن از خویش ناگزیر به آشفتن آرامش خویش ست، او باورها و قطعیّات خویش را به چالش می‌کشد و بر آستانه تزلزل و تردید گام برمیدارد، او خود را در معرض بادهای تغییر قرارمیدهد و فروریختن جزمیّاتِ خویش را به شهادت می‌ایستد، بدین گونه او از خویشتنِ خویش سربرمیآورد و در جایگاه انسانی از خود رهیده و با خود پیوسته قرارمی‌گیرد.

آوا نوشت: نام این پست با یاد ترانه زیبای The wind of change از گروه آلمانی Scorpions که دوستان رو به شنیدن آن دعوت میکنم.


برچسب‌ها: جامعه
[ یکشنبه 5 مرداد1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]

از آینده گفتم، موجی از تغییرات سریع و پی‌درپی، آن‌هم در جامعه‌ای هیجان‌زده مثل جامعه‌ی ما، چنان که فرصت نمی‌کنیم روزآمد شویم. گفتم که ارزش‌گذاری این فرایند به عکس‌العمل ما بستگی دارد و رویکرد ما به میزان درایت، هوشمندی، شأنیّت و شخصیّت، پیشینه، رواداری، هوشیاری و خودآگاهی ما از آن‌چه که در اطراف‌مان در حال رخ‌دادن هست.

می‌شود هر دگرگونی‌ای را انکار کرد، آن را ندید، سر بر راه خویش داشت و به گذشته‌ی امنُ آرام خویش برگشت، گذشته‌ای که بی هیچ فرازُ فرودی تو را به وسوسه می‌کند و شد جامعه‌ای که پنداری قطعه‌ای از تاریخ‌اند، از موزه درشان آورده‌ای و شاید با اندکی لعاب مدرنیته...

می‌شود واداده به جلو گریخت، خود را انکار کرد و یک‌باره، تمام قد در آینده غرق شد، از ظواهر آغاز می‌شود و رفتارهای عوام‌پسندانه و زود بازده.

می شود اما آگاهانه و هشیارانه وارد این بازی شد، می‌شود نشانه‌ها، ویژگی‌ها و عوارض فردا را شناخت. به نظرم کسی که بر زمان و زمانه‌ی خویش آگاه‌ست موج‌سواری می‌آموزد و از موج‌های تغییر و دگرگونی که خواه یا ناخواه به سوی ما می‌آید و قطعاً ما را درخواهدنوردید و بر ما خواهدگذشت، استفاده خواهدبرد که در غیر این صورت تغییرات او را با خود خواهدبرد...


برچسب‌ها: جامعه
[ سه شنبه 17 تیر1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]
از گسست گفتم و به نظرم شواهد این رویداد در جامعه ما بخوبی هویداست. گسست یک تغییر روند شدید است به گونه ای که بخش‌هایی از جامعه را دچار شوک و سردرگمی می‌کند، من این سردرگمی را "واماندگی" نامیدم چون بخش‌هایی از جامعه در این حالت نه خود را با موج تغییرات هماهنگ می‌کنند و به پیش میروند، نه سر در لاک گذشته خویش فرومی‌کنند و از گردونه حرکت جامعه حذف می‌شوند،  واماندگان متحیرترند از همیشه، بهت زده بی حرکت می‌مانند و سنگ لقی می‌شوند دم پای روزگار، مسخ می‌شوند و فقط می‌نگرند، لقمه چربی می‌شوند برای سگ‌ها و گرگ‌های روزگار... این گروه معمولا اکثریت را تشکیل می‌دهند. تغییر نشانه حیات جامعه است و جز این و در ذات خود دارای بار ارزشی مثبت یا منفی نیست بلکه بار معنایی خود را از رویکرد جامعه نسبت به خود میگیرد. بسا جنگها یا بلایای طبیعی که جامعه ای را به اوج، به فرارو برده اند و چه جوامعی که داشته هاشان بلای جانشان شده، مثل ما...

از گسست گفتم، گسست در جامعه، گسست در روابط انسانی، گسست در فرهنگ، گسست در هنر، گسست در اقتصاد، گسست در صنعت، گسست در هویت، گسست در دین، گسست در اخلاق، گسست در خانواده،  گسست در هرچه بود و نبود ماست... هرکس تردید دارد فرمایش کند تا برای تک-تک این‌ها مصداق عرض کنم.

این عرایض ادامه دارد اگر عمری باشد.

 

پی نوشت: اجالتا به همت گوشی همراه در خدمت هستیم، کژیهای املایی و انشایی را بزرگواران درگذرند،  اگر به نظرات دوستان پاسخی درست و درمان عرض نمی‌شود همچنین. 


برچسب‌ها: جامعه
[ شنبه 14 تیر1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]
"مشکل دنیا این ست که احمق‌ها کاملا به خود یقین دارند در حالی که دانایان سرشار از شک و تردیدند!"

این جمله از کیست؟


برچسب‌ها: جامعه
[ پنجشنبه 12 تیر1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]
درد دلی با یک دوستی بود، می‌گفتم که شرایط برای همه دشوار هست و گاهی این سختی از آستانه تحمل ما فراتر میرود، طاقتشان تمام میشود، مستأصل میشویم و استیصال یعنی هیچ یک از راه‌هایی که می‌شناسیم و میدانیم دیگر جواب نمیدهد. این یعنی روند تغییرات دیگر یک مسئله شخصی نیست، یک تحول اجتماعی هست. 

شما شاهد چه تغییراتی در اطراف خود بوده اید؟

 


برچسب‌ها: جامعه
[ چهارشنبه 11 تیر1393 ] [ ] [ ا. کریمی ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

کتابخانه من

چی می‌خوندم؟
موج سوم: الوین تافلر
جنگ و ضدجنگ: الوین تافلر
چنین گفت زرتشت: نیچه
دو قرن سکوت: عبدالحسین زرین‌کوب
سفرنامه عراق عجم: ناصرالدین شاه قاجار
سفرنامه برادران شرلی: عصر صفویه
و یکی-دو سفرنامه دیگر
شاردن و ایران (صفویه)
بمو: خاطرات شناسایی جنگی
پله پله تا ملاقات خدا: دکتر زرین کوب
تاریخ تمدن ویل دورانت: جلد 9 عصر ولتر
خاطرات دلبرکان سودازده من: مارکز
شیوه خط فارسی: نازیلا خلیلی
سفرنامه مادام دلا فوا شوش
دولت بختیار و انقلاب ا. ا.: مرکز اسناد انقلاب ا. ا.
سیاست حقوق بشر کارتر: مرکز اسناد انقلاب ا. ا.
اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده: دکتر فریدون آدمیت
فداییان اسلام: مرکز اسناد
انتخابات و سیاست در آمریکا: مرکز اسناد
تاریخ مدرسه حقانی: مرکز اسناد
جامعه‌شناسی خودمانی: حسن نراقی
پی نوشت ها: حسن نراقی
ایرن در چهار کهکشان ارتباطی: دکتر محسنیان راد
تشبه به مسیح: توماس آ کمپیس
حی بن یقظان: ابن سینا
تاملی در مبانی دموکراسی: آلن دو بنوا
جهان هولوگرافيك: ترجمه داريوش مهرجويي
ما چگونه ما شديم: دكتر صادق زيباكلام
ایرانیان و اندیشه تجدد: دکتر جمشید بهنام
حرفه مهندسی: دکتر حسین معماریان
روح پراگ: ایوان کلیما
جلال اهل قلم: حسین میرزایی
غرب زدگی: جلال آل احمد
ملکم خان: حسن قاضی مرادی
ایران 1427: دکتر رضا منصوری
دا: اعظم حسینی
آنه شرلی: مونتگمری
سفر آمریکا: جلال آل احمد
نامه های جلال و سیمین
ایران بین دو انقلاب: یرواند آبراهامیان
خاطرات یک گیشا: آرتور گلدن
فیه ما فیه: مولانا
ایران در قرن 21: دکتر رضا منصوری
قلعه حیوانات: جرج اوول
روح پراگ: ایوان کلیما
ترس و لرز: کی‌یر کگارد
پایی که جا ماند: ناصر حسینی پور
بی‌شعوری: خاویر کرمنت
کوری: ژوزه ساراماگو
خدمات متقابل اسلام و ایران: مرتضی مطهری
بادبادک‌باز: خالد حسینی
داستانِ جاوید: اسماعیل فصیح
موجودات غیرارگانیک: محمدعلی طاهری
انسان از منظری دیگر: محمدعلی طاهری
داستان‌نویسی و روایت‌شناسی: فتح‌الله بی‌نیاز
در باب شهریار: تیم فیلیپس
درس‌های تاریخ: ویل دورانت
پرده آخر مدیریت: مهرداد غلامی
نورالدین پسر ایران: خاطرات نورالدین عافی
فن‌آوری اطلاعات در جنگ‌های آینده
ناگفته‌های جنگ: خاطرات صیاد شیرازی
اخبار حلَاج: لویی ماسینیون
تفسیر چنین گفت زرتشت: اُشو
دکترین شوک: نائومی کلاین
بینش و منش خلَاق: محمدرضا حاتمی
ایران جامعه‌ی کوتاه مدت: همایون کاتوزیان
بحران بالا می‌گیرد: ناآرامی‌های کردستان
ایرانیان: همایون کاتوزیان
معمای هویدا: عباس میلانی
برءالساعه: زکریای رازی
نگارش گفتگو: ویلیام نوبل
هزار خورشید تابان: خالد حسینی

چی می‌خونم؟
اندیشه ابن‌عربی: عبدالرضا مظاهری

چی می‌خوام بخونم؟
وقتی نیچه گریست: اروین د. یالوم
خط سوّم
امکانات وب
Join 4Shared Now!