نزدیک به یک‌ماه شد که هر صبح حدود ساعت 8 میهمان این خانه بودید با یک جمله‌ی کوتاه که شاید گاهی لبخندی بر جان‌تان نشاند یا شاید بعضی روزها خاطره‌ای شاد یا غمگین را برای‌تان دوباره تعریف کرد. معلوم نیست دوباره عمری، یا حالی باشد برای نوشتن دوباره‌ی بانوهایی تا یادمان باشد برای بانوهامان، هرکس و هرجا که هستند احترام قایل باشیم، تا فراموش نکنیم شانه‌های ظریف و مهربانی که ما را با همه‌ی بداخلاقی‌هامان و خستگی‌هامان و دلتنگی‌هامان،  هنگامی که در غارِ تنهایی خود فرومی‌رویم تحمّل می‌کنند، تا یادمان بماند که همین شانه‌های ظریف چه ناراحتی‌ها را به روش‌های خود پابه‌پای ما تحمّل می‌کنند، تا یادمان باشد که همه‌ی دوست‌داشتنی‌ها و کامل‌ترین‌ها را جایی همین نزدیکی‌ها می‌توان دوست داشت و ستایش کرد، تا بدانیم که وحدت در همین کثرت هست و بی‌عشقی فراگیر، و بی‌شوقی عام به همه‌ی عالَم نمی‌توان راه به جایی برد، نمی‌توان بزرگ شد. خوش‌حال‌ام که کام‌مان شیرین شد در این روزها و جان‌مان بوی خوش گرفت به این‌همه دوستت دارم‌ها...