عقب‌افتادگی

وقتی می‌­گویم عقب­‌افتادگی تو فکر نکن یکی چیزی‌­ست مربوط به میانه‌ی جنگل­‌ها و بیابان­‌ها. یک چیزی‌ست که وقتی برمی­‌گردی و به پشت سر نگاه می‌­کنی تازه می‌­بینی و درمی‌­یابی­‌اش.

چند دهه، شاید حدود ۷۰ سال پیش یک خدا بیامرزی موضوع قومیّت­‌ها را در ایران حل کرد و ما الان به صورتی بدیهی تُرک و کُرد و عرب و بلوچ را چیزی از کلیّتی به نام ملیّت ایرانی می­‌شناسیم امّا الان مدت‌­هاست که دولت افغانستان درگیر شناسنامه­‌های الکترونیکی هست و این که اقوام خود را تحت کلیّتی به نام افغان نمی­‌شناسند و بیا و ببین چه تظاهرات و بحث­‌ها بر سر چنین چیزی که شاید برای ما حل شده باشد. و البتّه که این منافاتی با حقوق اقوام و اقلیّت‌­ها نباید داشته باشد که از آن جمله­‌اند حق حفظ و آموزش زبان مادری و آداب و سنت­‌ها و اعتقادات و الخ. و ای بسا چیزها که ما امروز برای آن‌ها گریبان می‌دریم و از نگاهی دیگر همین‌قدر ساده می‌نماید.

امنیت‌زدگی

...یک چیزی مثل دریازدگی: دل­‌آشوبه­‌ای که عارض می­‌شود و حال خوش آدم را ضایع می­‌کند، تهوعی که می­‌آید و نمی‌­آید؛ یا چیزی مثل جن­‌زدگی که ذهن و اندیشه را می‌­آشوبد و عقل را به تعطیل می­‌کشاند، وهم و خیالی که هست امّا نیست، هست چون درون توست، با توست و احساسش می‌­کنی و نیست چون فقط درون توست. جن­‌زده را نمی‌­شود گفت، باور نمی­‌کند که جن خود او و کردار اوست. حضور ناپیدایی که خودش را به آدم تحمیل می­‌کند و در همین باور می­‌زید.

لابد شنیده‌­اید وصف حضور قدرتمند پلیس و جو امنیتی را در شوروی سابق و اروپای شرقی، در روزگاری نه چندان دور. القای ترس از هر کس و حضوری ناپیدا در خانه و دل و جان و گوشه‌­ـ­گوشه­‌ی زندگی آدم­‌ها و اصرار بر نمایش همین حضور پنهان. توهمی که الان شاید مضحک باشد امّا واقعا بوده است و سال­‌ها خود را بر زندگی آدم­‌هایی مثل من و شما تحمیل کرده است.

حالا فرض کن به اقتضای شغل و تخصص دعوت شده­ باشی به ارائه‌­ی چند ساعت آموزش به پرسنل یک پژوهشگاهی مثلاً. برای ۵-۶ ساعت حرف زدن ۵ صفحه فرم شامل سوابق و مشخصات کامل خود و خانواده و نزدیکان! این به نظر من مصداق حکومت پلیسی و امنیتی هست.

آقای رئیس جمهور

ایام انتخابات با یک دوست ارجمندی بحث بود که چرا باید به روحانی رای داد. گفت واقعا معیار تو حق و حقیقت هست؟ گفتم بله و اگر یک روزی روحانی هم قدمی خارج از حق بردارد به همین شدت که الان معترض بعض آقایان هستم، به روحانی اعتراض خواهم کرد. 

مدت‌ها بود که می‌خواستم حرف‌هایی در این باب بزنم اما خانم لیلی گلستان بهتر گفته‌اند. پیشنهاد می‌کنم متن کامل را بخوانید:

آقای روحانی تشریف دارید؟ چرا شما را نمی‌بینم؟

May 19, 2018

 

لیلی گلستان:

اجازه می‌خواهم چند سوال ساده ومعمولی و بدون هیچ ترتیب و اولویتی از شما بکنم:

رقص محمود دولت آبادی بزرگ را در کنسرت گروه بوشهری "لیان" دیدید؟ من که حظ کردم و معنایش این بود که تمام سانسورها و اصلاحیه‌ها و ممیزی‌ها و افستی‌های غیرقانونی و همه بگیر و ببندهای فرهنگی و هنری، انگار نه انگار .... بگذار در کوزه و آبش را بخور ...

اصغر فرهادی را دیدید؟ تکریم‌ها و احترام‌ها و تعریف‌ها و تشویق‌ها را دیدید؟ شاید به هنگام برگشت به خاک وطن، او را هم مجبور کنند مثل کیارستمی نازنین از در عقب فرودگاه جیم شود! حالا می‌خواهد جایزه گرفته باشد یا نگرفته باشد.

به کنسرت علیزاده رفتید؟ علیزاده و خلج و بوستان. کیف نکردید؟ افتخار نکردید که این سه تن از خاک پاک ایران‌اند؟ می‌دانید چه‌ها کشیده‌اند تا به اینجا رسیده‌اند. و با چه مشقتی توانسته‌اند دو شب کنسرت بدهند؟

به دیدن تآترها رفته اید؟ جمعیت مشتاق و فرهیخته و هنر دوست را دیده‌اید؟ بازی هنرپیشه‌ها را دیدید؟ یکی از یکی بهتر. اما حیف که دلشان پر است از گله و شکایت و حیف که همه بغض در گلو دارند.

فیلم مثله شده "عصبانی نیستم" را بعد از چندین سال که در محاق توقیف بود، دیدید؟ استقبال مردم را هم دیدید؟ صورت تکیده رضا درمیشیان را هم دیدید؟

به افتتاح نمایشگاه‌ها در گالری‌های شهر رفته‌اید که جای سوزن انداختن نیست و برای این همه هنرمند جوان گالری کم آورده‌ایم؟

جعفر پناهی را دیدید که فیلمش در فستیوال کن در بخش مسابقه پذیرفته شد و خودش را اجازه ندادند که برود؟ یک دقیقه سر پا ایستادن حضار و کف زدن‌شان را برای صندلی خالی‌اش دیدید؟ که اعتراضی بود به ممنوع‌الکاری و ممنوع‌الخروجی‌اش. حالا چه جایزه بگیرد و چه نگیرد، دیگر مهم نیست. این خودش بهترین جایزه بود. حالا بگویید روسیاهی به کی می‌ماند . به ذغال؟؟

دختران برنده اول مسابقه فوتسال را دیدید؟ دخترانی که برای بار دوم برنده اول شدند و صدا و سیما اصلا خبر را منعکس نکرد. صورت‌های ماه شان را دیدید؟ شادی و شور و شو ق شان را دیدید؟ تحقیرها و تمسخرها و اعتراض‌ها را هم بر ضدشان خواندید؟

حالا برعکس !!!

درگیری‌های کازرون را پیگیری کردید‌؟ الان خواندم که وزیر کشور طی بیانیه ای گفته: "تا تامین خواسته‌های کارشناسی و منطقی مردم منطقه، تقسیمات کشوری متوقف خواهد شد." می شد پیش از این آشوب‌ها و این همه زخمی و کشته، از مردم منطقی و کارشناس منطقه در این مورد پرسش می‌شد. نمی‌شد؟ به همین سادگی.

کتک زدن معلم‌های شریف‌مان را دیدید که برای خواسته‌هایشان جمع شده بودند؟ بازداشتشان را هم ملاحظه کردید؟ جگر من که کباب شد.

آتش زدن حقارت آمیز پرچم آمریکا را در مجلس دیدید؟ که یک پرچم یک وجبی را خواستند با فندک آتش بزنند و آتش نمی‌گرفت؟ آن هم در خانه ملت! و روبروی رییس خانه ملت که مانع‌شان نشد و فقط با تمسخر گفت: آتش هم نمی‌گیرد!

و بعد مسبب این کار با افتخار و سرافرازی تمام گفت خواستیم نشان بدهیم که ما اینیم! عجب "این"ی ... وای بر ما با این "این"ها.

دیدید رییس بانک مرکزی گفت بهتر است مردم این قدر سفر نروند! و ملت هم گفتند فضول را بردند جهنم ...! از این فضولی بی جا و سرخود احساس بدی به شما دست نداد؟

این خبر را خواندید که معلم مدرسه موی دخترک را برید به این بهانه که ناظم مرد مدرسه شاید از دیدن موی او تحریک شود؟

خواندید که اورهان پاموک با دعوت ناشرش به ایران آمد و تمام برنامه‌هایش را لغو کردند؟ اورهان پاموک برنده جایزه نوبل را می‌گویم. می‌شناسیدش؟

خواندید که پیشنهاد کرده‌اند طلاق زن را از این پس در شناسنامه ننویسند، چون به او به چشم حقارت نگاه خواهد شد. وای بر من از این چشم حقارت یک عده عامی و جاهل و بی‌فرهنگ که قانون گزارمان هستند. وای از این چشم حقارتی که باعث می‌شود زن‌هایمان تمام عمر، زندگی نابه‌سامان‌شان را تحمل کنند و دم برنیاورند. عوض این که فرهنگ را عوض کنند و بزنند این چشم حقارت را کور کنند، فرهنگ ریا کاری و پنهان کاری را اشاعه می‌دهند.

دیدید دخترک را به زمین انداختند و موهایش را گرفتند و توی خاک و خل او را کشان کشان بردند طرف ماشین گشت؟ فریادها و ضجه‌هایش همیشه در گوشم خواهد ماند. بعد از دیدن فیلم چه احساسی داشتید؟

سه شرط ازدواج بدون اذن پدر را خواندید که از سوی خانم نماینده مجلس پیشنهاد شد، مثلا با نیتی خیر! فقط یکی اش را می گویم باقی پیشکش خانم نماینده نابغه!: باید فوق لیسانس داشته باشد!! یعنی اگر فوق لیسانس داشته باشی می‌توانی بی‌اذن پدر بروی و ازدواج کنی. یقین دارم که سال آینده همه لیسانسیه‌ها در فوق لیسانس اسم‌نویسی خواهند کرد! وای چه شود! از حالا آقای رییس دانشگاه خودش را آماده کند. کلاس و استاد کم نیاورد.

آقای رییس جمهور تو را به خدا راستش را بگویید، از پیشنهاد این خانم به قهقهه نخندیدید؟ ما که از خنده مُردیم!

خبر تلگرام و فیلتر شدن آن و خبر فیلتر شدن فیلتر شکن‌ها و فیلتر شدن زندگی مردم بدبختی که از این راه نان در می آوردند و تناقض‌گویی‌های وزیر ارتباطات که معلوم است مخالف است اما مجبور است دم از موافقت بزند حرفهایش را اگر به ردیف بخوانید انگار یک بیمار روانی دارد حرف می‌زند، یکی در میان، موافق ... مخالف ... موافق.... مخالف .... که آخر هم نفهمیدیم چه بلایی قرار است سرمان بیاید. چقدر دلم برایش سوخت. جوان خوشفکری است یا خوشفکری بود. چون حالا دیگر حسابی قاطی کرده.

جنازه رضا شاه را دیدید؟ دیدید که همه نهادها ارتباطش را با نهادشان تکذیب کردند؟ از ترسشان هیچ کدام به گردن نگرفتند ! یکی از یکی شجاع‌تر و متعهدتر. 

آقای روحانی، من دیده‌ها و خوانده‌هایم را فقط در یک ماه اردیبهشت برایتان گفتم. که حتما خیلی موارد هم از نظرم افتاده است. تمام این‌ها فقط مال یک ماه بود! حالا این را ضرب در دوازده کنید ‍تا حال و روز ما را متوجه شوید. 

راستی آقای رییس جمهور کجا هستید؟ در تمام مدت این یک ماه عقبتان گشتم و پیدایتان نکردم. کجایید؟

سَهران

سَهران

شب که می­‌شه خواب از چشمم می­‌ره. هزار فکر و خیال خوره می­‌شه به جونم و بختکی به راه نفسم. پنداری یه گولّه زغال گذاشتن ته دلم، مث وقتی درد زایمان می­‌آد. هی عق می­‌زنی... عق می­‌زنی... کاش اقلاً یه چیزی ته دلت کنده می­‌شد و خلاص... امّا نه چیزی هست و نه تموم می­‌شه. می­‌خوای خودتو عق بزنی... وارونه بشی... دیگه جون ندارم... حتّی واسه دست و پا زدنی یا تلاشی پیش از مُردن. دلم یه آفتاب بی­نهایت می­‌خواد، مث آفتاب­‌های ولرم اوّلِ باهار یا آخرِ پاییز، همچین همه­‌ی وجودتو پهن بشی، سرتو بگذاری تو سایه­‌ش، چشم­‌ها رو هم بگذاری و دیگه وا نکنی.

...ای خدا ازت نگذره سایه­‌ت سرم بود، ساعتی که چشم رو هم می­‌گذاشتی هیچ گفتی که فیلونی خرت به چند؟ هیچ چشمت سمت من هم گشت؟ گفتی دسّ­‌شو تو دسّ یکی بذارم حواسش به این باشه؟ البت از حق نگذریم گذاشتی و سپردی­‌ها... امّا چه فایده؟ حالا روزگارم شده شبِ تار، شبام هم از روزام بدتر. هی باید بشینم کنجِ خونه از پنجره نیگا کنم و تاریک­­ و ­روشن شدن آسمونو بشمرم. آبستنِ روزگارم... آبستنِ خودمم... هزار ساله می­خوام خودمو بزام... هی بدحالی... هی ویارِ نبودن­‌ها و نداشتن­‌ها و نشدن­‌ها... هی عق زدن به صبح­‌ها و شب­‌ها... هی زور زدن... زور زدن که شاید این دفعه... امّا هیچی، هیچی و هیچ­‌کس. هی می­‌گم کَسِ بی­کَسون خداس، از این ستون به اون ستون فرجه، امّا... وقتی زیر یه سقفی فریاد می­‌کنی لااقل خودت صدای خودتو می­‌شنفی، دل خوش می­‌کنی که شاید صدات شنیده می­‌شه بالاخره، امّا وقتی توی بیابون، توی برهوت، توی هیچی... توی هیچ­‌جا فریاد می­‌کنی صدات هیچ­‌جا نمی­‌ره... تُو خودت فریاد می­‌کنی، ضجّه می­‌زنی، مث وقتی خوابی. مث وقتی خوابی و خواب می­‌بینی. مث وقتی خوابی و خواب می­‌بینی فریاد می­‌زنی. مگه تموم می­‌شه؟ مگه کسی می­‌شنفه؟ می­‌افتی... به چاله­‌ای که ته نداره. فقط می­‌افتی و فرومی­‌ری. فقط دل­‌آشوبه­‌ای که تمومی نداره، فریادی که هیچ پژواکی نداره. هی عق می­‌زنم، امّا چیزی نیس که بیاد. هی ویار چیزا و کسایی که باید باشن و نیستن. هی تکون خوردن یه چیزی... یه چیزایی ته دلم. هی کشیدنِ بارِ خودم به دلم، به این امید که شاید یه روزی... یه چیزی... امّا این چاله هم ته نداره.

بالاخره هرچی آلاف­‌ـ­‌اولوفِ خودشو می­‌خواد، زندگی و زنده بودن هم اهلِ خودشو طلب می­‌کنه. باید اهلش باشی، باید از جنسش باشی، باید بتونی مث همه از یه چیزا لذت ببری، واسه یه چیزایی ذوق زده بشی، حسرت یه چیزایی رو داشته باشی امّا وقتی همه چی به دهنت یه مزّه داشت، مث آدمی که وجودش زُکام شده، دیگه شعله­‌ی شوقی توی دلت نیس، دیگه دلت با این چیزا گرم نمی­‌شه. پشتِ پنجره می­‌شینی رو به غروب هی نیگا می­‌کنی ببینی کی وقتش می­‌رسه... وقتی که هیچ­‌وقت وقتش نیس... اتّفاقی که هیچ­‌وقت نمی­‌افته، اصلاً بناش به رخ­‌دادن نیست. شاید تو دیر رسیدی به ایستگاهی در ناکجا، برای قطاری از هیچ به هیچ، قطاری که اصلاً نمی­‌آد... نیست. شاید همه چی خیال و وهمِ چُرتِ یک نیم­‌روز پاییزی هست که سرتو گذاشتی تو سایه­‌ش و تن سپردی به آفتابش...

...سایه­‌ت سرم بود و دل­‌خوش بودم به لبخندت، من که غیر این چیزی نمی­‌خواستم، فقط باش. لبخندت کافی بود. یادته التماست کردم که هیچ­‌وقت لبخندت رو از من نگیر؟ تعجّب کردی که دیوونه شده... چی می‌گه؟! امّا یه روزی رسید که دیگه لبخند نزدی، دیگه اون برق توی نگاهت و اون شوق توی صدات نبود. خوشحالم که هیچ­‌وقت به تو و به دل خودم دروغ نگفتم. خوشحالم که بودی. خوشحالم که هستی، اصلاً باشی یا نباشی، برای من همیشه و هر جایی. هنوز جایی که می­‌رم، چیزی که می­‌خورم، چیز قشنگی که می­‌بینم و می­‌شنوم یادت با من هست. هنوز یه چیزی ته دلم تکون می­‌خوره. می­‌دونم که هستی و توی من نفس می­‌کشی. همین هم واسه من کافیه.

دیگه داره صب می‌شه. صدای ماشین­‌ها از پشت پنجره می­‌آد. یه شب دیگه هم گذشت، تا فردا شب خدا بزرگه. کم­‌ـ­‌کم آدم­‌ها شیک و جنتلمن پا می­‌شن، صبحونه­‌شون رو می­‌خورن، لباس­‌شون رو می­‌پوشن، ماسک­‌شون رو به چهره می­‌زنن و می­‌رن لابه­‌لای همدیگه گم می­‌شن و زیر لب می­گن تا شب خدا بزرگه. تا کی باشه به سلامتی بارمون رو زمین بگذاریم، توی همون آفتاب نیم­‌روز پاییزی سر بگذاریم زیر سایه­‌ش و همه وجودمون رو یله بشیم...

بی‌نهایت

در روزهایی که گذشت این طبیعی بود که مرگ‌اندیش‌تر از همیشه باشم و این تلاش و کنکاشِ فکری نه از نگاه مؤمنی لرزان بر سر کرده و ناکرده‌ی خویش بلکه از نگاه شاهدی بر تمام و کمال فرایندی بود که شاید در زندگی کمتر فرصت دیدن و بودن در آن، از این نزدیکی پیش آید.

فکر می‌کردم که قلب همچون آونگی زمان را می‌شمارد و فهم ما از زمان را ایجاد می‌کند (و شاید هر وسیله‌ای و ابزاری برای ایجاد درکی از زمان به گونه‌ای نوسان‌ساز نیاز داشته باشد). شاید شنیده باشید که موجودات با ضربان قلب تندتر، عمر کوتاه‌تری از موجوداتی با تعداد ضربان کمتر در واحد زمان دارند. و البته فراموش نمی‌کنیم که همین واحد زمان یک چیز من‌درآوردی و توافقی بین علماست برای اندازه‌گیری چیزهای دیگر. شاید اگر واحد زمان به جای ساعت و دقیقه و ثانیه تعداد تپش قلب بود موجودات به یک اندازه عمر داشتند اما انگار بعضی موجودات این مقدار تپش را اسراف‌کارانه در مدت کوتاه‌تری مصرف می‌کنند و بعضی دیگر در مود اکونومیک عمر بلندتری در واحد زمان بر سیاق مورد توافق علما و دانشمندان دارند.
در معنای دیگر انگار تپش سریع‌تر قلب، درک فشرده‌تری از زمان، زمان با تعبیر امروزین ما برای موجود زنده پدید می‌آورد و متقابلا در نواخت پایین‌تر زمان گسترش یافته، کش‌دارتر و کُندتر می‌گذرد. مثلا برای موجودی مثل انسان با نواخت ۷۲ تپش در هر دقیقه، ارزش یا راندمان زمان چیزی حدود نصف موجودی که ضربانی حدود مثلا ۱۴۰ تپش در دقیقه دارد هست. در همین معنا در لحظات پایانی زندگی وقتی ریتم قلب تغییر می‌کند خود شخص بهتر از هر کس دیگر شرایط را به طور شهودی درک می‌کند و در این لحظات زمان نیز برای او معنایی دیگر می‌یابد. برای اطرافیان چند دقیقه اما برای او شاید ساعت‌ها، روزها و سال‌ها، مثل ایام کهولت... مثل لمیدن در آفتاب ولرم بعد از ظهری بهاری و فرصتی برای مرور سالیان و رها شدن از مرارت دلتنگی‌ها و هر چه بوده، گذاشتن بار غصه‌ها بر زمین و تولدی دوباره، رُستنی دوباره، برآمدن از خویش و نشستن بر بام بود و نبود. چگونه آمدن و بودن و رفتن مهم هست اما مهم‌تر از آن شاهد، آگاه و محاط بودن بر زندگی و حیات هست.

و این‌ها حرف‌هایی بود که از گپ و گفتی سر پا در حاشیه مراسم با یک دوست عزیزی، یک ارجمند نازنینی که تخصصی در مهندسی و دانشی در پزشکی دارند و مشخصا در پایان دوره‌ی دکتری در مهندسیِ پزشکی رفتارهای قلب را مطالعه کرده‌اند، جناب آقای دکتر علیرضا هاشمی‌فرد درآمد.

پی‌نوشت: ...و دلم می‌خواهد کلام این‌طور ادامه یابد که با کاهش ضربان قلب و گسترش یافتن زمان، احاطه بر زمان و مکان و قبل و بعد پدیدار می‌شود که این بی‌نهایت و جاودانگی‌ست...

و من مرگ را این‌گونه می‌بینم: دست‌افشان و پای‌کوبان، به شادی و دل‌انگیزی، غزل‌خوان و سرخوش... از آن لحظاتی در زندگی که باید آگاه و هشیار گام برداشت و این تغییر و پوست‌اندازی را به کمال شاهد بود... مثل خلسه... مثل مراقبه... مثل وصال، سر گذاشتن بر پای آن که دوستش داری، نوازش شدن موهایت... و جرعه-جرعه چشیدن جامی تا همیشه... تا ابد... تا بی‌نهایت!

#واگویه

مقدس

بعضی جاها یک مکان نیستند، مکانی با موقعیّتی معلوم. بیش­تر یک حسُ حال­ اند. جایی برای خلوت و خیال، جایی برای تهی شدن، برای نبودن، جایی مثل عبادتگاه، مثل آغوش آن­که دوستش داری.

چهلُ هفت سالگی

سر می­ جنبانی و می­ بینی چیزی نزدیک به نیم ­قرن را پشت سر گذاشته­ ای و فرصت­­ها و حال گفتن و نوشتن به سرعت رو به افول و کاهش. هر کار که میخواهی و باید بکنی را همین امروز شروع کن. گفتنی­­ هایت را بگو. نوشتنی­ هایت را بنویس.

دِق¬مرگی

این که ساکت ­ایم نه این ­که خوش­­-خوشان ­مان باشد، خیر! از سرِ عصبانیّت و عصبیّت هست که جگر به دندان می­گزیم. پُست­های شهریورمان رفته، بلاگفای گرمی هم به هیچ جایش نیست. اصلا فعلا دل ­چرکین ­ایم و فعلا اثاث­ البیت کشیده ­ایم به https://telegram.me/dar_astane_bolouq، کماکان با ما باشید و قبل از آن نرم­ افزارتان را به ­روز کنید.

مهاجرت

آیا باید رخت هجرت برکشید به یک میزبان دیگر برای این خانه ی مجازی، با این آمد-نیامدِ بلاگفا در ماههای اخیر، بعد اینهمه سال؟ آیا در این مملکت یک سنگی هست که بتوان برآن سنگی دیگر گذاشت و نگران خانه-خراب شدن نبود؟ آیا یاری دهنده ای هست که مرا یاری کند؟ هل من ناصر ینصرنی؟!

پ.ن.: آقای شیرازی یادداشت های یک ماه گذشته من کو؟!

واکنش

...درواقع یک نفهمی ها و یک بیشعوریهایی هست که وقتی با یک کاتالیزورهای دیگری مثل عشق یا مذهب یا نفرت کنار هم قرار میگیرند میتونند غوغا کنند!

سکوت

مدت­هاست که این خانه کم رونق بوده، نه که حرفی برای گفتن نبود بلکه حرف­ها بیشتر در سایر ابزارها و گروه­های اجتماعی بیان می­شد و حالا می­بینم که اساساً آن ابزار وسیله­ی بیان حرف جدی نیست، بیش­­تر به کار همان خوشُ بش و گفتُ گوهای یومیّه می­آید، اما این­جا چیز دیگری­ست، حرفها انگار ماندنی­ترند، برای گفتن­شان بیش­تر تأمل می­کنی و مخاطبت انگار سال­ها فرصت دارد برود، بیاید و در سنین و شرایط مختلف و با ذائقه­های گوناگون هر بار چیزی از حرفت را مزه کند.

به میمنت و مبارکی...

آقا ما به سهم خودمون خوشحالیم از راه افتادن دوباره بلاگفا! یک غیبتی هم کردیم پیش خودمون که آره خواهرجون میخوان فیتیله ش رو پایین بکشند روشون نمیشه، اینجوری دارن یواش-یواش گوشمون رو پر میکنن! به هر حال یک احساس خوبی داریم و مشعوف میباشیم!

سفر

آمدیم و آمدیم تا سر از رشت درآوردیم. چه خوب بود اگر موفق به دیدن دوستی یا خواننده ای نایل می‌شدیم... 

 

 

 

۱۳۹۴

سال خوبی در پیش داشته باشید. شادی و رضایتمندی یک کیفیت هست، نمیشه گفت دقیقا یعنی چی! یک چیزهای دیگری باید یک جورهایی باشه تا بتونی بگی "من شاد هستم، من سال خوبی رو پشت سر گذاشتم"، بخشی از اون چیزها که باید یک جوری باشند در درون آدم هستند و به جنس نگاه و تفکر آدم بستگی دارند، امیدوارم عینک تیره به چشم نزده باشید! دلِ خوش و راضی هم یکی از اون چیزهاست و دلی میتونه شاد باشه که از خودش بیرون اومده باشه، سبک و رها شده باشه، گسترده و توسعه یافته باشه، غمهاش بزرگ شده باشند... 

براتون سال خوشی آرزو می‌کنم. عاشق باشید.

امسال دوست دارم سفر کنم، از شهرهای زیادی بگذرم و در هر شهر دوستانی رو ملاقات کنم، دوستانی که شاید مدتهاست همدیگرو می‌شناسیم،  با هم آشناییم اما فرصت دیدار نبوده...

به امید دیدار

یادمان باشد

اگر زنی با کفش پاشنه بلند برای پیاده روی آمد، به ما ربطی ندارد.
اگر دختری قبل از سرد شدن هوا و بارندگی چکمه پوشید، به ما ربطی ندارد.
اگر کسی لباس با طرحی خاص به تن کرد، به ما ربطی ندارد.
اگر در خانه همسایه زیاد رفت و آمد میشود، به ما ربطی ندارد.
اگر کسی موی خود را مدل خاصی آرایش میکند، به ما ربطی ندارد.
اگر کسی روی بدن خود خالکوبی میکند، به ما ربطی ندارد.
اگر کسی ریش یا سبیل دارد، به ما ربطی ندارد.
اگر کسی اضافه وزن دارد یا زیاد لاغر است ، به ما ربطی ندارد.
اگر کسی به موسیقی سبک خاص گوش میدهد، به ما ربطی ندارد.
اگر کسی ازدواج نکرده یا فرزند ندارد، به ما ربطی ندارد.
اگر کسی آرایش زیاد میکند یا نمیکند، به ما ربطی نداد.
اگر کسی به شیوه خودش زندگی میکند و به کسی صدمه نمیزند، به ما ربطی ندارد.
اگر کسی...
اگر کسی...
اگر کسی...


اما...
اگر کسی نیازمند کمک است،
چه مادی چه فکری،
به ما ربط دارد.
یاد بگیریم؛
به حریم خصوصی دیگران احترام بگذاریم،
و از قضاوت و دخالت بیجا در زندگی دیگران اجتناب کنیم.

 

به نقل از یک پیام رسیده

ثَوابتِ ايّام

بعضی چیزها، بعضی آدم­ها مايه­ ی دغدغه­ ی آدم نیستند. خیالت از بابت­ شان راحت ­ست، آمد-نیامد ندارند، می­دانی همیشه هستند، مثل ستاره ­های آسمان، در آسمانِ ابری هم نگران نبودن­ شان نمی­شوی. لازم نيست يک­سره مراقب ­شان باشی، دستُ پاگير نبستند, يک جايی کُنج دلت می­ نشينند و می­ دانی همیشه همان­ جا هستند. در دسترس­ اند و قابل اعتماد، مي­توانی به آن­ها تکيه کنی، شاید به کار خاصی نيايند اما همين بودن­ شان تو را دل­گرم نگه می­دارد. در درون خودشان و با خودشان به صلحُ صفا رسيده­ اند.  اين­ها ثوابت ايّام­ اند و لنگرهای بودنِ آدم...

تعلیق

"چه فرق می‌کنند تاریخُ جغرافی اگر تو در آن نباشی؟"

ديکتاتوري اقليت

گاهي يک جماعتي، يک اقليتي توسط اکثريت (يا شايد هم يک اقليتِ صاحب­قدرت) مورد ظلم واقع مي­شوند، به حقوق­شان نمي­رسند، عامدانه و آگاهانه و مهندسي ­شده ترتيبي داده­ مي­شود تا از گردونه­ي جامعه خارج شوند، ناديده گرفته­مي­شوند، از ادامه­ي تحصيل محروم مي­مانند، جذب بازار کارُ سرمايه نمی­شوند، به مرور تضعيف می­شوند و در طی زمان مضمحل و حذف می­شوند، مثل اقليت­های دينی، قومی، زبانی، فکری، جسمی، جنسی، جنسيتی و مانند اين­ها. برای جبران اين عقب­ماندگی حقوق آن­ها به رسميت شناخته­می­شود و معمولاً برای آن گروه امتيازاتی (تبعيض مثبت) قايل می­شوند بلکه اين کار تا اندازه­ای باعث جبران خسارت و فربه­تر شدن آنان شود، اما جامعه به دليل عدم بلوغ اجتماعی و فرهنگی دچارِ وارونگی ظلم می­شود يعنی اين­بار هر کلامی يا کوچک­تر­ين حرکتی در برابر گروهِ اقليتِ موردِ ظلم قرارگرفته­ی سابق با چنان عکس­العملِ شديدِ معمولاً حساب­شده­ای مواجه می­شود که جامعه از ديگرسوی رو به سقوطُ انحطاط می­گذارد. اين نه­تنها باعثِ تکرار و باززايشِ ظلم که سببِ عقيم­شدگی هر حرکتِ اصلاحی در جامعه و دوقطبی شدنِ آن و در نتيجه تشديد تعارضات اجتماعی می­گردد.

عدمِ بلوغِ اجتماعی و فرهنگی يعنی در جامعه­ی مردسالار به حقوقِ خانم­ها احترام می­گذاری، از دلِ آن فمنيسمِ افراطی و زن­سالاری و مردستيزی بيرون می­آيد! گوش به دردِ دلِ يک هم­وطن می­سپاری، به زبانِ مادری پاسخ می­گويد و اصرار که اگر می­خواهی با من حرف بزنی زبانم را بياموز! می­خواهی طرفِ دگرباش­ها را بگيری، انگِ هم­جنس­گرايی می­خوری و ديگر نمی­توانی حالی کنی که عزيزِ من حرمت نگه دار! می­گويی دگرانديش، می­شوی التقاطیُ لامذهبُ فتنه­گر! و اين حکايتِ ماست تا وقتی رشد نکرده­باشيمُ بالغ نشويم.

شَرف

شنبه 26 مهرماه 93 ساعت 19:15 تهران میدان رسالت

مردِ میان‌سالِ شهرستانی دخترک را کثافت خطاب کرده‌بود. مادرِ دختر اهانت به دخترش را روی برنمی‌تافت. گریبانِ مرد به سختی در چنگِ مادرِ غیرتمند گیر بود که به شَرفش قسم می‌خورد اعاده حیثیّت خواهدکرد. تمامِ وجودِ زنِ غیور فریاد بود که ”چرا به دخترِ من اهانت کردی؟!“ و مردِ میان‌سالِ شهرستانی به آزادکردنِ گریبان احتجاج می‌کرد که ”اگر فاسدُ خراب نبودید که این‌طور از خانه بیرون نمی‌آمدید و این نمی‌کردید“. دختر سیلی محکمی به صورت مرد نواخت تا حسابِ هر بانوی محترمی را با دیگری نیامیزد. مَردم بی هیچ تلاش برای احقاقِ حقّی به بی‌هودگی فقط سعی در جداکردنِ آن‌ها داشتند. فرشته‌ی قانون و مأمورانش چشم بسته بودند. زن ظلمِ سالیان از جامعه‌ی مردسالار می‌ستاند...

مدیریت چوپانانه

این یادداشت از باب طرح مبحث و ایده مرهون جناب دکتر عباسی و به نگارش من است.

مزامیر، مزمور 23: ”خداوند شبان من‌ست، محتاج به هیچ چیز نخواهم‌بود. در مرتع‌های سبز مرا می‌خواباند، به‌سوی آب‌های آرام هدایتم می‌کند و جان مرا تازه می‌سازد... تو ای شبان من، با من هستی، عصا و چوب‌دستی تو به من قوت قلب می‌بخشد.“

آقای چوپان را همه می‌شناسند، تخصّص ایشان مدیریّتِ گلّه نیست، گلّه‌وار هدایت‌کردن توده‌هاست، یا حتّی هدایتگری هم در آن نیست، واگذاشتن افسار خلایق‌ست به سر خودشان،‌ و دویدن به دنبالِ آن‌ها. مهم نیست که به کجا می‌روند، مهم آن‌ست که به جایی که نباید، نروند! ”فقط برای امروز“ آقای چوپان فقط به امروز می‌اندیشد، چَرا و خوردُ خوراکُ دشتُ خط قرمزی به‌نام چوپان! آقای چوپان برنامه‌ی اجرایی ندارد و هدفمند نیست، بیشتر دنبالِ گذرانِ امور هست. آقای چوپان چیزی به منابع سازمان اضافه نمی‌کند بلکه از آن ارتزاق می‌کند. در هرَمِ سازمانی آقای چوپان با شکسته‌نفسی برای خودشان کسوتِ چوپانی را محفوظ می‌دارند و کارهای اجرایی سازمان را به کارکنانِ با تجربه و سابقه سپرده‌اند. در دَمُ دستگاهِ آقای چوپان ”کاغذپاره‌ها“ چندان ارزشی ندارند، کافی‌ست بدانی صبح گلّه را کجا رها کنی و غروب کجا جمع کنی، سر سوزن ذوقی و سوراخ دعا را پیدا کرده باشی، از مقرّبین درگاه خواهی‌بود...

آقای چوپان را همه می‌شناسند. شما فکر می‌کنید آقای چوپان چه نام‌های دیگری می‌توانند داشته‌باشند؟