وقتی میگویم عقبافتادگی تو فکر نکن یکی چیزیست مربوط به میانهی جنگلها و بیابانها. یک چیزیست که وقتی برمیگردی و به پشت سر نگاه میکنی تازه میبینی و درمییابیاش.
چند دهه، شاید حدود ۷۰ سال پیش یک خدا بیامرزی موضوع قومیّتها را در ایران حل کرد و ما الان به صورتی بدیهی تُرک و کُرد و عرب و بلوچ را چیزی از کلیّتی به نام ملیّت ایرانی میشناسیم امّا الان مدتهاست که دولت افغانستان درگیر شناسنامههای الکترونیکی هست و این که اقوام خود را تحت کلیّتی به نام افغان نمیشناسند و بیا و ببین چه تظاهرات و بحثها بر سر چنین چیزی که شاید برای ما حل شده باشد. و البتّه که این منافاتی با حقوق اقوام و اقلیّتها نباید داشته باشد که از آن جملهاند حق حفظ و آموزش زبان مادری و آداب و سنتها و اعتقادات و الخ. و ای بسا چیزها که ما امروز برای آنها گریبان میدریم و از نگاهی دیگر همینقدر ساده مینماید.
...یک چیزی مثل دریازدگی: دلآشوبهای که عارض میشود و حال خوش آدم را ضایع میکند، تهوعی که میآید و نمیآید؛ یا چیزی مثل جنزدگی که ذهن و اندیشه را میآشوبد و عقل را به تعطیل میکشاند، وهم و خیالی که هست امّا نیست، هست چون درون توست، با توست و احساسش میکنی و نیست چون فقط درون توست. جنزده را نمیشود گفت، باور نمیکند که جن خود او و کردار اوست. حضور ناپیدایی که خودش را به آدم تحمیل میکند و در همین باور میزید.
لابد شنیدهاید وصف حضور قدرتمند پلیس و جو امنیتی را در شوروی سابق و اروپای شرقی، در روزگاری نه چندان دور. القای ترس از هر کس و حضوری ناپیدا در خانه و دل و جان و گوشهـگوشهی زندگی آدمها و اصرار بر نمایش همین حضور پنهان. توهمی که الان شاید مضحک باشد امّا واقعا بوده است و سالها خود را بر زندگی آدمهایی مثل من و شما تحمیل کرده است.
حالا فرض کن به اقتضای شغل و تخصص دعوت شده باشی به ارائهی چند ساعت آموزش به پرسنل یک پژوهشگاهی مثلاً. برای ۵-۶ ساعت حرف زدن ۵ صفحه فرم شامل سوابق و مشخصات کامل خود و خانواده و نزدیکان! این به نظر من مصداق حکومت پلیسی و امنیتی هست.
ایام انتخابات با یک دوست ارجمندی بحث بود که چرا باید به روحانی رای داد. گفت واقعا معیار تو حق و حقیقت هست؟ گفتم بله و اگر یک روزی روحانی هم قدمی خارج از حق بردارد به همین شدت که الان معترض بعض آقایان هستم، به روحانی اعتراض خواهم کرد.
مدتها بود که میخواستم حرفهایی در این باب بزنم اما خانم لیلی گلستان بهتر گفتهاند. پیشنهاد میکنم متن کامل را بخوانید:
اجازه میخواهم چند سوال ساده ومعمولی و بدون هیچ ترتیب و اولویتی از شما بکنم:
رقص محمود دولت آبادی بزرگ را در کنسرت گروه بوشهری "لیان" دیدید؟ من که حظ کردم و معنایش این بود که تمام سانسورها و اصلاحیهها و ممیزیها و افستیهای غیرقانونی و همه بگیر و ببندهای فرهنگی و هنری، انگار نه انگار .... بگذار در کوزه و آبش را بخور ...
اصغر فرهادی را دیدید؟ تکریمها و احترامها و تعریفها و تشویقها را دیدید؟ شاید به هنگام برگشت به خاک وطن، او را هم مجبور کنند مثل کیارستمی نازنین از در عقب فرودگاه جیم شود! حالا میخواهد جایزه گرفته باشد یا نگرفته باشد.
به کنسرت علیزاده رفتید؟ علیزاده و خلج و بوستان. کیف نکردید؟ افتخار نکردید که این سه تن از خاک پاک ایراناند؟ میدانید چهها کشیدهاند تا به اینجا رسیدهاند. و با چه مشقتی توانستهاند دو شب کنسرت بدهند؟
به دیدن تآترها رفته اید؟ جمعیت مشتاق و فرهیخته و هنر دوست را دیدهاید؟ بازی هنرپیشهها را دیدید؟ یکی از یکی بهتر. اما حیف که دلشان پر است از گله و شکایت و حیف که همه بغض در گلو دارند.
فیلم مثله شده "عصبانی نیستم" را بعد از چندین سال که در محاق توقیف بود، دیدید؟ استقبال مردم را هم دیدید؟ صورت تکیده رضا درمیشیان را هم دیدید؟
به افتتاح نمایشگاهها در گالریهای شهر رفتهاید که جای سوزن انداختن نیست و برای این همه هنرمند جوان گالری کم آوردهایم؟
جعفر پناهی را دیدید که فیلمش در فستیوال کن در بخش مسابقه پذیرفته شد و خودش را اجازه ندادند که برود؟ یک دقیقه سر پا ایستادن حضار و کف زدنشان را برای صندلی خالیاش دیدید؟ که اعتراضی بود به ممنوعالکاری و ممنوعالخروجیاش. حالا چه جایزه بگیرد و چه نگیرد، دیگر مهم نیست. این خودش بهترین جایزه بود. حالا بگویید روسیاهی به کی میماند . به ذغال؟؟
دختران برنده اول مسابقه فوتسال را دیدید؟ دخترانی که برای بار دوم برنده اول شدند و صدا و سیما اصلا خبر را منعکس نکرد. صورتهای ماه شان را دیدید؟ شادی و شور و شو ق شان را دیدید؟ تحقیرها و تمسخرها و اعتراضها را هم بر ضدشان خواندید؟
حالا برعکس !!!
درگیریهای کازرون را پیگیری کردید؟ الان خواندم که وزیر کشور طی بیانیه ای گفته: "تا تامین خواستههای کارشناسی و منطقی مردم منطقه، تقسیمات کشوری متوقف خواهد شد." می شد پیش از این آشوبها و این همه زخمی و کشته، از مردم منطقی و کارشناس منطقه در این مورد پرسش میشد. نمیشد؟ به همین سادگی.
کتک زدن معلمهای شریفمان را دیدید که برای خواستههایشان جمع شده بودند؟ بازداشتشان را هم ملاحظه کردید؟ جگر من که کباب شد.
آتش زدن حقارت آمیز پرچم آمریکا را در مجلس دیدید؟ که یک پرچم یک وجبی را خواستند با فندک آتش بزنند و آتش نمیگرفت؟ آن هم در خانه ملت! و روبروی رییس خانه ملت که مانعشان نشد و فقط با تمسخر گفت: آتش هم نمیگیرد!
و بعد مسبب این کار با افتخار و سرافرازی تمام گفت خواستیم نشان بدهیم که ما اینیم! عجب "این"ی ... وای بر ما با این "این"ها.
دیدید رییس بانک مرکزی گفت بهتر است مردم این قدر سفر نروند! و ملت هم گفتند فضول را بردند جهنم ...! از این فضولی بی جا و سرخود احساس بدی به شما دست نداد؟
این خبر را خواندید که معلم مدرسه موی دخترک را برید به این بهانه که ناظم مرد مدرسه شاید از دیدن موی او تحریک شود؟
خواندید که اورهان پاموک با دعوت ناشرش به ایران آمد و تمام برنامههایش را لغو کردند؟ اورهان پاموک برنده جایزه نوبل را میگویم. میشناسیدش؟
خواندید که پیشنهاد کردهاند طلاق زن را از این پس در شناسنامه ننویسند، چون به او به چشم حقارت نگاه خواهد شد. وای بر من از این چشم حقارت یک عده عامی و جاهل و بیفرهنگ که قانون گزارمان هستند. وای از این چشم حقارتی که باعث میشود زنهایمان تمام عمر، زندگی نابهسامانشان را تحمل کنند و دم برنیاورند. عوض این که فرهنگ را عوض کنند و بزنند این چشم حقارت را کور کنند، فرهنگ ریا کاری و پنهان کاری را اشاعه میدهند.
دیدید دخترک را به زمین انداختند و موهایش را گرفتند و توی خاک و خل او را کشان کشان بردند طرف ماشین گشت؟ فریادها و ضجههایش همیشه در گوشم خواهد ماند. بعد از دیدن فیلم چه احساسی داشتید؟
سه شرط ازدواج بدون اذن پدر را خواندید که از سوی خانم نماینده مجلس پیشنهاد شد، مثلا با نیتی خیر! فقط یکی اش را می گویم باقی پیشکش خانم نماینده نابغه!: باید فوق لیسانس داشته باشد!! یعنی اگر فوق لیسانس داشته باشی میتوانی بیاذن پدر بروی و ازدواج کنی. یقین دارم که سال آینده همه لیسانسیهها در فوق لیسانس اسمنویسی خواهند کرد! وای چه شود! از حالا آقای رییس دانشگاه خودش را آماده کند. کلاس و استاد کم نیاورد.
آقای رییس جمهور تو را به خدا راستش را بگویید، از پیشنهاد این خانم به قهقهه نخندیدید؟ ما که از خنده مُردیم!
خبر تلگرام و فیلتر شدن آن و خبر فیلتر شدن فیلتر شکنها و فیلتر شدن زندگی مردم بدبختی که از این راه نان در می آوردند و تناقضگوییهای وزیر ارتباطات که معلوم است مخالف است اما مجبور است دم از موافقت بزند حرفهایش را اگر به ردیف بخوانید انگار یک بیمار روانی دارد حرف میزند، یکی در میان، موافق ... مخالف ... موافق.... مخالف .... که آخر هم نفهمیدیم چه بلایی قرار است سرمان بیاید. چقدر دلم برایش سوخت. جوان خوشفکری است یا خوشفکری بود. چون حالا دیگر حسابی قاطی کرده.
جنازه رضا شاه را دیدید؟ دیدید که همه نهادها ارتباطش را با نهادشان تکذیب کردند؟ از ترسشان هیچ کدام به گردن نگرفتند ! یکی از یکی شجاعتر و متعهدتر.
آقای روحانی، من دیدهها و خواندههایم را فقط در یک ماه اردیبهشت برایتان گفتم. که حتما خیلی موارد هم از نظرم افتاده است. تمام اینها فقط مال یک ماه بود! حالا این را ضرب در دوازده کنید تا حال و روز ما را متوجه شوید.
راستی آقای رییس جمهور کجا هستید؟ در تمام مدت این یک ماه عقبتان گشتم و پیدایتان نکردم. کجایید؟
شب که میشه خواب از چشمم میره. هزار فکر و خیال خوره میشه به جونم و بختکی به راه نفسم. پنداری یه گولّه زغال گذاشتن ته دلم، مث وقتی درد زایمان میآد. هی عق میزنی... عق میزنی... کاش اقلاً یه چیزی ته دلت کنده میشد و خلاص... امّا نه چیزی هست و نه تموم میشه. میخوای خودتو عق بزنی... وارونه بشی... دیگه جون ندارم... حتّی واسه دست و پا زدنی یا تلاشی پیش از مُردن. دلم یه آفتاب بینهایت میخواد، مث آفتابهای ولرم اوّلِ باهار یا آخرِ پاییز، همچین همهی وجودتو پهن بشی، سرتو بگذاری تو سایهش، چشمها رو هم بگذاری و دیگه وا نکنی.
...ای خدا ازت نگذره سایهت سرم بود، ساعتی که چشم رو هم میگذاشتی هیچ گفتی که فیلونی خرت به چند؟ هیچ چشمت سمت من هم گشت؟ گفتی دسّشو تو دسّ یکی بذارم حواسش به این باشه؟ البت از حق نگذریم گذاشتی و سپردیها... امّا چه فایده؟ حالا روزگارم شده شبِ تار، شبام هم از روزام بدتر. هی باید بشینم کنجِ خونه از پنجره نیگا کنم و تاریک و روشن شدن آسمونو بشمرم. آبستنِ روزگارم... آبستنِ خودمم... هزار ساله میخوام خودمو بزام... هی بدحالی... هی ویارِ نبودنها و نداشتنها و نشدنها... هی عق زدن به صبحها و شبها... هی زور زدن... زور زدن که شاید این دفعه... امّا هیچی، هیچی و هیچکس. هی میگم کَسِ بیکَسون خداس، از این ستون به اون ستون فرجه، امّا... وقتی زیر یه سقفی فریاد میکنی لااقل خودت صدای خودتو میشنفی، دل خوش میکنی که شاید صدات شنیده میشه بالاخره، امّا وقتی توی بیابون، توی برهوت، توی هیچی... توی هیچجا فریاد میکنی صدات هیچجا نمیره... تُو خودت فریاد میکنی، ضجّه میزنی، مث وقتی خوابی. مث وقتی خوابی و خواب میبینی. مث وقتی خوابی و خواب میبینی فریاد میزنی. مگه تموم میشه؟ مگه کسی میشنفه؟ میافتی... به چالهای که ته نداره. فقط میافتی و فرومیری. فقط دلآشوبهای که تمومی نداره، فریادی که هیچ پژواکی نداره. هی عق میزنم، امّا چیزی نیس که بیاد. هی ویار چیزا و کسایی که باید باشن و نیستن. هی تکون خوردن یه چیزی... یه چیزایی ته دلم. هی کشیدنِ بارِ خودم به دلم، به این امید که شاید یه روزی... یه چیزی... امّا این چاله هم ته نداره.
بالاخره هرچی آلافـاولوفِ خودشو میخواد، زندگی و زنده بودن هم اهلِ خودشو طلب میکنه. باید اهلش باشی، باید از جنسش باشی، باید بتونی مث همه از یه چیزا لذت ببری، واسه یه چیزایی ذوق زده بشی، حسرت یه چیزایی رو داشته باشی امّا وقتی همه چی به دهنت یه مزّه داشت، مث آدمی که وجودش زُکام شده، دیگه شعلهی شوقی توی دلت نیس، دیگه دلت با این چیزا گرم نمیشه. پشتِ پنجره میشینی رو به غروب هی نیگا میکنی ببینی کی وقتش میرسه... وقتی که هیچوقت وقتش نیس... اتّفاقی که هیچوقت نمیافته، اصلاً بناش به رخدادن نیست. شاید تو دیر رسیدی به ایستگاهی در ناکجا، برای قطاری از هیچ به هیچ، قطاری که اصلاً نمیآد... نیست. شاید همه چی خیال و وهمِ چُرتِ یک نیمروز پاییزی هست که سرتو گذاشتی تو سایهش و تن سپردی به آفتابش...
...سایهت سرم بود و دلخوش بودم به لبخندت، من که غیر این چیزی نمیخواستم، فقط باش. لبخندت کافی بود. یادته التماست کردم که هیچوقت لبخندت رو از من نگیر؟ تعجّب کردی که دیوونه شده... چی میگه؟! امّا یه روزی رسید که دیگه لبخند نزدی، دیگه اون برق توی نگاهت و اون شوق توی صدات نبود. خوشحالم که هیچوقت به تو و به دل خودم دروغ نگفتم. خوشحالم که بودی. خوشحالم که هستی، اصلاً باشی یا نباشی، برای من همیشه و هر جایی. هنوز جایی که میرم، چیزی که میخورم، چیز قشنگی که میبینم و میشنوم یادت با من هست. هنوز یه چیزی ته دلم تکون میخوره. میدونم که هستی و توی من نفس میکشی. همین هم واسه من کافیه.
دیگه داره صب میشه. صدای ماشینها از پشت پنجره میآد. یه شب دیگه هم گذشت، تا فردا شب خدا بزرگه. کمـکم آدمها شیک و جنتلمن پا میشن، صبحونهشون رو میخورن، لباسشون رو میپوشن، ماسکشون رو به چهره میزنن و میرن لابهلای همدیگه گم میشن و زیر لب میگن تا شب خدا بزرگه. تا کی باشه به سلامتی بارمون رو زمین بگذاریم، توی همون آفتاب نیمروز پاییزی سر بگذاریم زیر سایهش و همه وجودمون رو یله بشیم...
در روزهایی که گذشت این طبیعی بود که مرگاندیشتر از همیشه باشم و این تلاش و کنکاشِ فکری نه از نگاه مؤمنی لرزان بر سر کرده و ناکردهی خویش بلکه از نگاه شاهدی بر تمام و کمال فرایندی بود که شاید در زندگی کمتر فرصت دیدن و بودن در آن، از این نزدیکی پیش آید.
فکر میکردم که قلب همچون آونگی زمان را میشمارد و فهم ما از زمان را ایجاد میکند (و شاید هر وسیلهای و ابزاری برای ایجاد درکی از زمان به گونهای نوسانساز نیاز داشته باشد). شاید شنیده باشید که موجودات با ضربان قلب تندتر، عمر کوتاهتری از موجوداتی با تعداد ضربان کمتر در واحد زمان دارند. و البته فراموش نمیکنیم که همین واحد زمان یک چیز مندرآوردی و توافقی بین علماست برای اندازهگیری چیزهای دیگر. شاید اگر واحد زمان به جای ساعت و دقیقه و ثانیه تعداد تپش قلب بود موجودات به یک اندازه عمر داشتند اما انگار بعضی موجودات این مقدار تپش را اسرافکارانه در مدت کوتاهتری مصرف میکنند و بعضی دیگر در مود اکونومیک عمر بلندتری در واحد زمان بر سیاق مورد توافق علما و دانشمندان دارند. در معنای دیگر انگار تپش سریعتر قلب، درک فشردهتری از زمان، زمان با تعبیر امروزین ما برای موجود زنده پدید میآورد و متقابلا در نواخت پایینتر زمان گسترش یافته، کشدارتر و کُندتر میگذرد. مثلا برای موجودی مثل انسان با نواخت ۷۲ تپش در هر دقیقه، ارزش یا راندمان زمان چیزی حدود نصف موجودی که ضربانی حدود مثلا ۱۴۰ تپش در دقیقه دارد هست. در همین معنا در لحظات پایانی زندگی وقتی ریتم قلب تغییر میکند خود شخص بهتر از هر کس دیگر شرایط را به طور شهودی درک میکند و در این لحظات زمان نیز برای او معنایی دیگر مییابد. برای اطرافیان چند دقیقه اما برای او شاید ساعتها، روزها و سالها، مثل ایام کهولت... مثل لمیدن در آفتاب ولرم بعد از ظهری بهاری و فرصتی برای مرور سالیان و رها شدن از مرارت دلتنگیها و هر چه بوده، گذاشتن بار غصهها بر زمین و تولدی دوباره، رُستنی دوباره، برآمدن از خویش و نشستن بر بام بود و نبود. چگونه آمدن و بودن و رفتن مهم هست اما مهمتر از آن شاهد، آگاه و محاط بودن بر زندگی و حیات هست.
و اینها حرفهایی بود که از گپ و گفتی سر پا در حاشیه مراسم با یک دوست عزیزی، یک ارجمند نازنینی که تخصصی در مهندسی و دانشی در پزشکی دارند و مشخصا در پایان دورهی دکتری در مهندسیِ پزشکی رفتارهای قلب را مطالعه کردهاند، جناب آقای دکتر علیرضا هاشمیفرد درآمد.
پینوشت: ...و دلم میخواهد کلام اینطور ادامه یابد که با کاهش ضربان قلب و گسترش یافتن زمان، احاطه بر زمان و مکان و قبل و بعد پدیدار میشود که این بینهایت و جاودانگیست...
و من مرگ را اینگونه میبینم: دستافشان و پایکوبان، به شادی و دلانگیزی، غزلخوان و سرخوش... از آن لحظاتی در زندگی که باید آگاه و هشیار گام برداشت و این تغییر و پوستاندازی را به کمال شاهد بود... مثل خلسه... مثل مراقبه... مثل وصال، سر گذاشتن بر پای آن که دوستش داری، نوازش شدن موهایت... و جرعه-جرعه چشیدن جامی تا همیشه... تا ابد... تا بینهایت!
بعضی جاها یک مکان نیستند، مکانی با موقعیّتی معلوم. بیشتر یک حسُ حال اند. جایی برای خلوت و خیال، جایی برای تهی شدن، برای نبودن، جایی مثل عبادتگاه، مثل آغوش آنکه دوستش داری.
سر می جنبانی و می بینی چیزی نزدیک به نیم قرن را پشت سر گذاشته ای و فرصتها و حال گفتن و نوشتن به سرعت رو به افول و کاهش. هر کار که میخواهی و باید بکنی را همین امروز شروع کن. گفتنی هایت را بگو. نوشتنی هایت را بنویس.
این که ساکت ایم نه این که خوش-خوشان مان باشد، خیر! از سرِ عصبانیّت و عصبیّت هست که جگر به دندان میگزیم. پُستهای شهریورمان رفته، بلاگفای گرمی هم به هیچ جایش نیست. اصلا فعلا دل چرکین ایم و فعلا اثاث البیت کشیده ایم به https://telegram.me/dar_astane_bolouq، کماکان با ما باشید و قبل از آن نرم افزارتان را به روز کنید.
+ نوشته شده در شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۴ ساعت توسط ا. کریمی
|
آیا باید رخت هجرت برکشید به یک میزبان دیگر برای این خانه ی مجازی، با این آمد-نیامدِ بلاگفا در ماههای اخیر، بعد اینهمه سال؟ آیا در این مملکت یک سنگی هست که بتوان برآن سنگی دیگر گذاشت و نگران خانه-خراب شدن نبود؟ آیا یاری دهنده ای هست که مرا یاری کند؟ هل من ناصر ینصرنی؟!
پ.ن.: آقای شیرازی یادداشت های یک ماه گذشته من کو؟!
+ نوشته شده در دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۴ ساعت توسط ا. کریمی
|
مدتهاست که این خانه کم رونق بوده، نه که حرفی برای گفتن نبود بلکه حرفها بیشتر در سایر ابزارها و گروههای اجتماعی بیان میشد و حالا میبینم که اساساً آن ابزار وسیلهی بیان حرف جدی نیست، بیشتر به کار همان خوشُ بش و گفتُ گوهای یومیّه میآید، اما اینجا چیز دیگریست، حرفها انگار ماندنیترند، برای گفتنشان بیشتر تأمل میکنی و مخاطبت انگار سالها فرصت دارد برود، بیاید و در سنین و شرایط مختلف و با ذائقههای گوناگون هر بار چیزی از حرفت را مزه کند.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۴ ساعت توسط ا. کریمی
|
آقا ما به سهم خودمون خوشحالیم از راه افتادن دوباره بلاگفا! یک غیبتی هم کردیم پیش خودمون که آره خواهرجون میخوان فیتیله ش رو پایین بکشند روشون نمیشه، اینجوری دارن یواش-یواش گوشمون رو پر میکنن! به هر حال یک احساس خوبی داریم و مشعوف میباشیم!
+ نوشته شده در دوشنبه ۸ تیر ۱۳۹۴ ساعت توسط ا. کریمی
|
سال خوبی در پیش داشته باشید. شادی و رضایتمندی یک کیفیت هست، نمیشه گفت دقیقا یعنی چی! یک چیزهای دیگری باید یک جورهایی باشه تا بتونی بگی "من شاد هستم، من سال خوبی رو پشت سر گذاشتم"، بخشی از اون چیزها که باید یک جوری باشند در درون آدم هستند و به جنس نگاه و تفکر آدم بستگی دارند، امیدوارم عینک تیره به چشم نزده باشید! دلِ خوش و راضی هم یکی از اون چیزهاست و دلی میتونه شاد باشه که از خودش بیرون اومده باشه، سبک و رها شده باشه، گسترده و توسعه یافته باشه، غمهاش بزرگ شده باشند...
براتون سال خوشی آرزو میکنم. عاشق باشید.
امسال دوست دارم سفر کنم، از شهرهای زیادی بگذرم و در هر شهر دوستانی رو ملاقات کنم، دوستانی که شاید مدتهاست همدیگرو میشناسیم، با هم آشناییم اما فرصت دیدار نبوده...
به امید دیدار
+ نوشته شده در جمعه ۲۹ اسفند ۱۳۹۳ ساعت توسط ا. کریمی
|
اگر زنی با کفش پاشنه بلند برای پیاده روی آمد، به ما ربطی ندارد. اگر دختری قبل از سرد شدن هوا و بارندگی چکمه پوشید، به ما ربطی ندارد. اگر کسی لباس با طرحی خاص به تن کرد، به ما ربطی ندارد. اگر در خانه همسایه زیاد رفت و آمد میشود، به ما ربطی ندارد. اگر کسی موی خود را مدل خاصی آرایش میکند، به ما ربطی ندارد. اگر کسی روی بدن خود خالکوبی میکند، به ما ربطی ندارد. اگر کسی ریش یا سبیل دارد، به ما ربطی ندارد. اگر کسی اضافه وزن دارد یا زیاد لاغر است ، به ما ربطی ندارد. اگر کسی به موسیقی سبک خاص گوش میدهد، به ما ربطی ندارد. اگر کسی ازدواج نکرده یا فرزند ندارد، به ما ربطی ندارد. اگر کسی آرایش زیاد میکند یا نمیکند، به ما ربطی نداد. اگر کسی به شیوه خودش زندگی میکند و به کسی صدمه نمیزند، به ما ربطی ندارد. اگر کسی... اگر کسی... اگر کسی...
اما... اگر کسی نیازمند کمک است، چه مادی چه فکری، به ما ربط دارد. یاد بگیریم؛ به حریم خصوصی دیگران احترام بگذاریم، و از قضاوت و دخالت بیجا در زندگی دیگران اجتناب کنیم.
به نقل از یک پیام رسیده
+ نوشته شده در سه شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۳ ساعت توسط ا. کریمی
|
بعضی چیزها، بعضی آدمها مايه ی دغدغه ی آدم نیستند. خیالت از بابت شان راحت ست، آمد-نیامد ندارند، میدانی همیشه هستند، مثل ستاره های آسمان، در آسمانِ ابری هم نگران نبودن شان نمیشوی. لازم نيست يکسره مراقب شان باشی، دستُ پاگير نبستند, يک جايی کُنج دلت می نشينند و می دانی همیشه همان جا هستند. در دسترس اند و قابل اعتماد، ميتوانی به آنها تکيه کنی، شاید به کار خاصی نيايند اما همين بودن شان تو را دلگرم نگه میدارد. در درون خودشان و با خودشان به صلحُ صفا رسيده اند. اينها ثوابت ايّام اند و لنگرهای بودنِ آدم...
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۳ ساعت توسط ا. کریمی
|
گاهي يک جماعتي، يک اقليتي توسط اکثريت (يا شايد هم يک اقليتِ صاحبقدرت) مورد ظلم واقع ميشوند، به حقوقشان نميرسند، عامدانه و آگاهانه و مهندسي شده ترتيبي داده ميشود تا از گردونهي جامعه خارج شوند، ناديده گرفتهميشوند، از ادامهي تحصيل محروم ميمانند، جذب بازار کارُ سرمايه نمیشوند، به مرور تضعيف میشوند و در طی زمان مضمحل و حذف میشوند، مثل اقليتهای دينی، قومی، زبانی، فکری، جسمی، جنسی، جنسيتی و مانند اينها. برای جبران اين عقبماندگی حقوق آنها به رسميت شناختهمیشود و معمولاً برای آن گروه امتيازاتی (تبعيض مثبت) قايل میشوند بلکه اين کار تا اندازهای باعث جبران خسارت و فربهتر شدن آنان شود، اما جامعه به دليل عدم بلوغ اجتماعی و فرهنگی دچارِ وارونگی ظلم میشود يعنی اينبار هر کلامی يا کوچکترين حرکتی در برابر گروهِ اقليتِ موردِ ظلم قرارگرفتهی سابق با چنان عکسالعملِ شديدِ معمولاً حسابشدهای مواجه میشود که جامعه از ديگرسوی رو به سقوطُ انحطاط میگذارد. اين نهتنها باعثِ تکرار و باززايشِ ظلم که سببِ عقيمشدگی هر حرکتِ اصلاحی در جامعه و دوقطبی شدنِ آن و در نتيجه تشديد تعارضات اجتماعی میگردد.
عدمِ بلوغِ اجتماعی و فرهنگی يعنی در جامعهی مردسالار به حقوقِ خانمها احترام میگذاری، از دلِ آن فمنيسمِ افراطی و زنسالاری و مردستيزی بيرون میآيد! گوش به دردِ دلِ يک هموطن میسپاری، به زبانِ مادری پاسخ میگويد و اصرار که اگر میخواهی با من حرف بزنی زبانم را بياموز! میخواهی طرفِ دگرباشها را بگيری، انگِ همجنسگرايی میخوری و ديگر نمیتوانی حالی کنی که عزيزِ من حرمت نگه دار! میگويی دگرانديش، میشوی التقاطیُ لامذهبُ فتنهگر! و اين حکايتِ ماست تا وقتی رشد نکردهباشيمُ بالغ نشويم.
+ نوشته شده در شنبه ۶ دی ۱۳۹۳ ساعت توسط ا. کریمی
|
مردِ میانسالِ شهرستانی دخترک را کثافت خطاب کردهبود. مادرِ دختر اهانت به دخترش را روی برنمیتافت. گریبانِ مرد به سختی در چنگِ مادرِ غیرتمند گیر بود که به شَرفش قسم میخورد اعاده حیثیّت خواهدکرد. تمامِ وجودِ زنِ غیور فریاد بود که ”چرا به دخترِ من اهانت کردی؟!“ و مردِ میانسالِ شهرستانی به آزادکردنِ گریبان احتجاج میکرد که ”اگر فاسدُ خراب نبودید که اینطور از خانه بیرون نمیآمدید و این نمیکردید“. دختر سیلی محکمی به صورت مرد نواخت تا حسابِ هر بانوی محترمی را با دیگری نیامیزد. مَردم بی هیچ تلاش برای احقاقِ حقّی به بیهودگی فقط سعی در جداکردنِ آنها داشتند. فرشتهی قانون و مأمورانش چشم بسته بودند. زن ظلمِ سالیان از جامعهی مردسالار میستاند...
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۳ ساعت توسط ا. کریمی
|
این یادداشت از باب طرح مبحث و ایده مرهون جناب دکتر عباسی و به نگارش من است.
مزامیر، مزمور 23: ”خداوند شبان منست، محتاج به هیچ چیز نخواهمبود. در مرتعهای سبز مرا میخواباند، بهسوی آبهای آرام هدایتم میکند و جان مرا تازه میسازد... تو ای شبان من، با من هستی، عصا و چوبدستی تو به من قوت قلب میبخشد.“
آقای چوپان را همه میشناسند، تخصّص ایشان مدیریّتِ گلّه نیست، گلّهوار هدایتکردن تودههاست، یا حتّی هدایتگری هم در آن نیست، واگذاشتن افسار خلایقست به سر خودشان، و دویدن به دنبالِ آنها. مهم نیست که به کجا میروند، مهم آنست که به جایی که نباید، نروند! ”فقط برای امروز“ آقای چوپان فقط به امروز میاندیشد، چَرا و خوردُ خوراکُ دشتُ خط قرمزی بهنام چوپان! آقای چوپان برنامهی اجرایی ندارد و هدفمند نیست، بیشتر دنبالِ گذرانِ امور هست. آقای چوپان چیزی به منابع سازمان اضافه نمیکند بلکه از آن ارتزاق میکند. در هرَمِ سازمانی آقای چوپان با شکستهنفسی برای خودشان کسوتِ چوپانی را محفوظ میدارند و کارهای اجرایی سازمان را به کارکنانِ با تجربه و سابقه سپردهاند. در دَمُ دستگاهِ آقای چوپان ”کاغذپارهها“ چندان ارزشی ندارند، کافیست بدانی صبح گلّه را کجا رها کنی و غروب کجا جمع کنی، سر سوزن ذوقی و سوراخ دعا را پیدا کرده باشی، از مقرّبین درگاه خواهیبود...
آقای چوپان را همه میشناسند. شما فکر میکنید آقای چوپان چه نامهای دیگری میتوانند داشتهباشند؟
چی میخوندم؟ موج سوم: الوین تافلر جنگ و ضدجنگ: الوین تافلر چنین گفت زرتشت: نیچه دو قرن سکوت: عبدالحسین زرینکوب سفرنامه عراق عجم: ناصرالدین شاه قاجار سفرنامه برادران شرلی: عصر صفویه و یکی-دو سفرنامه دیگر شاردن و ایران (صفویه) بمو: خاطرات شناسایی جنگی پله پله تا ملاقات خدا: دکتر زرین کوب تاریخ تمدن ویل دورانت: جلد 9 عصر ولتر خاطرات دلبرکان سودازده من: مارکز شیوه خط فارسی: نازیلا خلیلی سفرنامه مادام دلا فوا شوش دولت بختیار و انقلاب ا. ا.: مرکز اسناد انقلاب ا. ا. سیاست حقوق بشر کارتر: مرکز اسناد انقلاب ا. ا. اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده: دکتر فریدون آدمیت فداییان اسلام: مرکز اسناد انتخابات و سیاست در آمریکا: مرکز اسناد تاریخ مدرسه حقانی: مرکز اسناد جامعهشناسی خودمانی: حسن نراقی پی نوشت ها: حسن نراقی ایرن در چهار کهکشان ارتباطی: دکتر محسنیان راد تشبه به مسیح: توماس آ کمپیس حی بن یقظان: ابن سینا تاملی در مبانی دموکراسی: آلن دو بنوا جهان هولوگرافيك: ترجمه داريوش مهرجويي ما چگونه ما شديم: دكتر صادق زيباكلام ایرانیان و اندیشه تجدد: دکتر جمشید بهنام حرفه مهندسی: دکتر حسین معماریان روح پراگ: ایوان کلیما جلال اهل قلم: حسین میرزایی غرب زدگی: جلال آل احمد ملکم خان: حسن قاضی مرادی ایران 1427: دکتر رضا منصوری دا: اعظم حسینی آنه شرلی: مونتگمری سفر آمریکا: جلال آل احمد نامه های جلال و سیمین ایران بین دو انقلاب: یرواند آبراهامیان خاطرات یک گیشا: آرتور گلدن فیه ما فیه: مولانا ایران در قرن 21: دکتر رضا منصوری قلعه حیوانات: جرج اوول روح پراگ: ایوان کلیما ترس و لرز: کییر کگارد پایی که جا ماند: ناصر حسینی پور بیشعوری: خاویر کرمنت کوری: ژوزه ساراماگو خدمات متقابل اسلام و ایران: مرتضی مطهری بادبادکباز: خالد حسینی داستانِ جاوید: اسماعیل فصیح موجودات غیرارگانیک: محمدعلی طاهری انسان از منظری دیگر: محمدعلی طاهری داستاننویسی و روایتشناسی: فتحالله بینیاز در باب شهریار: تیم فیلیپس درسهای تاریخ: ویل دورانت پرده آخر مدیریت: مهرداد غلامی نورالدین پسر ایران: خاطرات نورالدین عافی فنآوری اطلاعات در جنگهای آینده ناگفتههای جنگ: خاطرات صیاد شیرازی اخبار حلَاج: لویی ماسینیون تفسیر چنین گفت زرتشت: اُشو دکترین شوک: نائومی کلاین بینش و منش خلَاق: محمدرضا حاتمی ایران جامعهی کوتاه مدت: همایون کاتوزیان بحران بالا میگیرد: ناآرامیهای کردستان ایرانیان: همایون کاتوزیان سووشون: سیمین دانشور مونس العشاق: سهروردی نفحات نفت: رضا امیرخانی کابلستان: رضا امیرخانی