عشق بسیط
...همهی حرفها گفتنی نیستند، یعنی آدم کلمهای برای بیان آن حرفها پیدا نمیکند، شاید هم ابزارهای موجودِ ما: این کلمات و این زبان برای این کارها نیست، برای نانُ پیاز خریدن شاید به کار بیاید اما برای بیانِ یک شب بیخوابی، برای بیان یک آه، یا شوقی میانِ دو نگاه...؟! چه میخواهم بگویم؟
حرف اینست که تو باید بزرگ بشوی و از پوستهی روزمرّگیهایت درآیی، باید پوست بیاندازی، پوستهی دردها و رنجهایت، پوستهی رنجوریهایت و حصارهایی که جامعه و فرهنگ و تاریخ و اداب و سنن و خودت بر خود برافراخته، باید با خودت آشتی کنی و خودت را دوست بداری و تا با خودت آشنا نباشی، و آشتی نباشی کِی خواهیتوانست دیگری دوست داشتهباشی؟ دوستداشتنی بسیط و فراگیر.
اینکه این عشقِ بسیط به چه کار میآید بماند برای فرصتی دیگر، اگر عمری بود.
+ نوشته شده در شنبه ۹ آذر ۱۳۹۲ ساعت توسط ا. کریمی
|
چی میخوندم؟