آدمی‌زاده یک وقتی اشتباه می‌کند، تحلیلِ درستی از جوانب ندارد، چون پیش‌فرض‌های نادرستی داشته نمی‌شود از او توقع نتایج درستُ درمانی هم داشت، امّا یک کسی می‌بینی اساساً غلط می‌اندیشد، حرفِ درستش هم معیارِ درستی ندارد، نه روی تأییدش می‌شود حسابی کرد و نه روی انکارش. این آدم خطرناک‌ست، نمی‌شود همراهش شد، نمی‌شود به او اعتماد کرد، لقّ‌ست، سرِ جای خودش نیست، کال‌ست، دَم-دَمی‌مزاج‌ست: به یک غوره سردی‌اش می‌کند و به یک مویز گرمی. عوضی هست، یعنی آن‌که باید باشد نیست، همیشه یک اشتباهِ در حالِ تکرارست... ما یک همچو وضعی داریم!

آقا می‌فرمایند خداوند به ایشان لطف داشته آن‌وقت دارایی‌شان می‌شود معادل دو میلیون سال حقوقِ یک کارگر به نرخ امروز! (اغراق نیست‌ها، حساب کنید: برای آن‌که بیستُ پنج هزار میلیارد تومان پول داشته‌باشید باید بیش از دو میلیون سال ماهی یک میلیون تومان پس‌انداز کنید! آن‌وقت آدمی‌زاده سیزده هزار سال هست که روز زمین می‌زید) و من فکر می‌کنم که احتمالاً باید خدای من با خدای ایشان تومنی هفت صنّار توفیر داشته‌باشد. دیگری دریاچه‌ی ارومیه‌اش خشک می‌شود، نمی‌تواند کاری کند، می‌رود گوزن‌های پارکِ پردیسان را به گلوله می‌بندد. یوزِ قطعِ نخاع شده‌ی مجروحش را چنان ذلیل می‌یابند که تنِ آدم می‌لرزد و همان بهتر که بمیرد! روزِ تعطیل زنِ بیچاره‌ی کارگرِ خیاط‌خانه به امیدِ لقمه‌ای نان می‌رود سرِ کارُ بدبختی‌اش، تولیدی آتش می‌گیرد، نردبان آتش‌نشانی باز نمی‌شود، تشکِ نجات نمی‌رسد، دستِ زن رها می‌شود و مغزش می‌پاشد کفِ پیاده‌رو، آن‌وقت نمی‌دانم چکاره‌ی آتش‌نشانی عذر‌خواهی می‌کند! مردک بچّه‌ی دوساله چنان می‌زند که مرگ مغزی می‌شود و روغنِ ریخته نذرِ چراغِ مسجد، اعضایش را هدیه می‌کنند! آن یکی فیلمِ فاخر می‌سازد با بودجه‌ی میلیاردی، صد میلیون بیش‌تر فروش نمی‌کند، می‌شود فیلم‌سازِ متعهد! هنرمندش از بیکاری به فغان آمده، سینما‌دارش بدبختی گریبانش را گرفته، نمی‌تواند تغییر کاربری بدهد. روضه‌خوان‌اش هفت‌تیر می‌کِشد. نظامی‌اش کار اقتصادی می‌کند. بنگاهِ اقتصادی‌اش کتابِ رایگان توزیع می‌کند. وکیل‌اش توصیه می‌کند حتی اگر حق با تو هست تا جای ممکن از شکایت بپرهیز. پلیس‌اش می‌گوید برو پیداش کن تا ما بیایم بگیریمش! به مهندس جوان‌اش می گویم کارِ بی‌کیفیّت انجام نده می‌گوید این‌جا بیش از این نمی‌ارزد! سازمان را که نگاه می‌کنم می‌بینم به طرز احمقانه‌ای آلزایمر دارد، هیچ‌چیز را به‌خاطر نمی‌آورد و از تکرار هر غلطی پرهیز ندارد و اساساً عارش هم نمی‌شود!...

برای جماعتی و جامعه‌ای که سرِ جای خودش نیست، عوضی‌ست، خواب‌آلوده‌ست هر کاری غلط است. برای کسی که فکرِ غلط نمی‌کند بلکه غلط فکر می‌کند هر چیزی نتیجه‌ای احمقانه به بار می‌آورد. این‌جورست که اقتصادمان می‌شود آن و جامعه‌مان این، سیاستِ‌مان عینِ دیانتِ‌مان و دیانتِ‌مان عینِ سیاستِ‌مان و فرهنگِ‌مان و هنرِمان و اخلاقِ‌مان و هزار چیزِ دیگرِمان که الحمدلله همه چیزِمان به همه چیزِمان می‌آید! در این جوّ هر کاری غلط‌ست، چون پرداختن به موضوعی‌ست که اولویّت ندارد، اصلی نیست، بدل‌ست، چون اصلاً ساخته و پرداخته شده برای این‌که حواس تو را پرت کند، مهم نیست به کجا، مهم این‌ست که آن‌جایی که باید باشی، نباشی، خواه اسم‌ آن مهندسی باشد، یا ادبیّات، یا سینما، یا هنر، یا تاریخ، یا ملیّت، یا قومیّت، یا جهان‌وطنی، یا روشن‌فکری، یا دین، یا بی‌دینی، یا آخرت، یا سکس، یا مواد مخدّر... و چه مخدّری بهتر از همین‌ها برای اضمحلالِ یک جامعه و تبدیلِ آن به این که هست؟!