من کارم
دخترکوچولوی شیرینزبان نشسته به آراستنِ خود، پدر از بیرونِ کادر میگوید: خوبه دیگه. دختر معصومانه رو به سوی دیگرِ کادر میگوید: حرف میزنه! و با چشمانش مامان را دنبال میکند تا مفرّی بیابد. مادر از همان بیرون کادر یک کلام میگوید: بگو به من چیکار داری؟! غولِ کوچولوی شیرینزبان از چراغ بیرون میجهد و تکرار میکند که: به من چیکار داری؟ من کارم! (کار دارم) و پدر که عذر میخواهد: بله، ببخشید. متوجّه نشدم. و تکرار این دو دیالوگِ آخر و من که میاندیشم این نشانهی چیست: اقتدار برباد رفتهی پدر؟ بیتوجهی مادر؟ فرزندسالاری؟ دموکراسی؟ آموزش ادبِ اجتماعی؟ یا روشهای تربیتی غلطی که نتیجهای جز نسلِ طلبکارِ امروز ندارد؟ نسلی که فقط میخواهد داشتهباشد، امّا حالِ هیچ تلاشی برای بدستآوردن را ندارد؛ نسلی که بیش از همیشه دارد و بیش از همیشه گرسنه است؛ نسلی که شاهکارِ تربیتیِ ماست؛ نسلی که عذرخواهی پدر را حق میداند نه احترام، و نه یک آموزش؛ نسلی که یک استخوانِ در گلو مانده است که نه میشود فروبردش و نه بیرونش آورد!
این مضمون فایلِ تصویری کوتاهیست که این روزها روی اینترنت، شبکههای اجتماعی و موبایلها دستبهدست میشود.
چی میخوندم؟